|
(( داستان های باور نکردنی )) | ||
|
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 19:2 ] [ Felice ]
ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز اگر
جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:48 ] [ Felice ]
سلام تقدیم به عزیزترینم در ثانیه های بودنت میمانم در فصل شکست خوردنت میمانم یکسال,نه ده سال چه فرقی دارد تا لحظه دلسپردنت میمانم دوستت دارم روزت مبارک [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:26 ] [ Felice ]
سلام خوبید ؟؟ اصلا حوصله نوشتن ندارم شرمنده که نمیام [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:58 ] [ Felice ]
داستانهای کوتاه جهانانتشارات > کتابهمشهری - مردی در قطار، آفتاب پرست و شرط، عنوانهای داستانهای کوتاهی است که در کتاب همشهری روز 10 اردیبهشت منتشر میشودمردی در قطار
هر وقت من و برادرها و خواهرم دور هم جمع میشویم، از پدرمان حرف
میزنیم. همه ما موفقیت خود را در زندگی مدیون او هستیم و نیز مدیون مرد
مرموزی که یک شب او را در قطار ملاقات کرد. اما کوئین راضی نشده بود. برای همین وقتی پدرم سال هشتم را تمام کرد، او
شروع به مقدمهچینی کرد. میگفت: اگر پسرشان به دبیرستان برود، دید پدربزرگ
نسبت به زندگی وسعت مییابد.و بالاخره زبانبازیهای وی مؤثر افتاد. الک
هیلیپیر سختگیر، پنج اسکناس ده دلاری که به سختی آن را به دست آورده بود به
پدرم داد و به او گفت که هرگز پول بیشتری از او نخواهد و به این ترتیب او
را به دبیرستان فرستاد. در یک بعدازظهر غمانگیز، اواخر سال دوم، پدر به دفتر یکی از معلمان
فراخوانده شد. معلم به او گفت که در درسی نمره قبولی نیاورده است. همان
درسی که او به علت فقر نتوانسته بود، کتاب آن را بخرد. ـ اهل کجایی؟ پدر احساس کرد، لازم نیست به این مسئله اشاره کند که تصمیم دارد به خانه برگردد و زراعت کند.
ـ بله آقا. در سال 1920، پدر که تازه ازدواج کرده بود، با همسرش برتابه ایتاکا نقل
مکان کرد و وارد دانشگاه کرنل شد تا مدرک فوقلیسانس خود را بگیرد و مادرم
در کنسرواتوار موسیقی ایتاکا ثبتنام کرد تا نواختن پیانو را بیاموزد. من
سال بعد متولد شدم. بجای پرورش در مزرعهای اجارهای، ما در خانهای با والدینی تحصیل کرده،
قفسههایی پر از کتاب و افتخار بهخود رشد یافتیم. برادرم جرج مدیر کمیسیون
نرخگذاری پستی است، جولیوس معمار است. لویس معلم موسیقی است و من نویسنده
هستم. [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 12:46 ] [ Felice ]
سلام به همه دوستان گلم خوبید خوشید ؟؟ پیشاپیش عید همتون مبارک امیدوارم که سال جدید توام با موفقیت توی هر زمینه ای که فعالید باشه براتون ایشالا که سال 1391 سالی سرشار از شادی و خوشی و برکت باشه واسه همتون اینم چند تا اس ام اس باحال واسه عید : چند روزه ديگه بهارميادوهمه چيزرو تازه ميکنه : سال رو،ماه رو،روزهارو،هوارو،طبيعت رو، ولى فقط يه چيزکهنه ميشه که به همه ى اون تازگى مى ارزه دوستيمون ... سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت . . .بادت اندر شهريارى برقرار و بر دوام سال خرم،فال نيكو،مال وافر،حال خوش . . . اصل ثابت ، نسل باقى ،تخت عالى ،بخت رام سال نو مبارک تق تق! کیه کیه؟ منم منم پیامک، عیدشماجلوجلومبارک. حواسم را هرکجا پرت میکنم ، باز کنارتو می افتد. پیشاپیش عیدت مبارک فرارسيدن نوروز را به شما و خانواده محترمتان بعدا تبريك مي گم هنوز زوده! به هرعيدى كه آيد زنده باشيد،به انوارخداتابنده باشيد ، رواحاجت دراين عيد خدايى،هميشه خرم و فرخنده باشيد پيشاپيش عيدتان مبارك.التماس دعا. ميدونم اگه بگم سال نومبارك! حالت ازشنيدن اين جمله كليشه اى بهم ميخوره... پس سال نو مبارك! نوروز آیین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند. *سال نو و نوروز باستانی مبارک. یادت باشه تعطیلات بزودی تموم میشه و بعدش سرکار رفتنه که انتظار تورو میکشه. بازم یک سال کاروخستگی! (ستاد کوفت کردن تعطیلات نوروزی) ضمن تبریک سال جدید باید خدمتتون عرض کنم کہ بندہ امسال قصد ازدواج ندارم، لطفا سبزہ ھا رو به نیت یکی دیگه گرہ بزنید ! [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:44 ] [ Felice ]
سلام دوستان عزیز خوبید ؟؟ خوشید ؟؟ چه خبرا ؟؟ جالبش اینجا بود که این مجسمه که تندیس یه جن مونث بود دستهاش دقیقا مثل دستای بز بافومت بود خلاصه اش کنم : کدوم هاتون تجربیاتی راجع به جن و ارواح داشته ؟؟ تاحالا ترسوندنتون ؟؟ یا اصلا بهشون علاقه ای ندارید ؟؟ نمیدونم این حرف خرافاته یا نه اما میگن جن ها سراغ کسانی میرن که مومن هستند و به جن اعتقادم دارن . ولی جن های مومن و خوب وارد دنیای ما نمیشن چون خدا بعد از ماجرای سلیمان نبی عبور اجاین از مرزهاشون رو ممنوع کرده و فقط اجاین کافر این قانون رو زیر پا میذارن و به همین دلیل با انسان های مون هم مشکل دارن !!
برچسبها: جن, شنهای سرخ, سلیمان نبی [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 10:15 ] [ Felice ]
کدوم یکی از شما دوستان عزیز فیلم Twilight یا همون گرگ و میش رو دیدید ؟؟ این فیلم در واقع یک مجموعه دنباله داره راجع به یه دختر که بعد از جدایی پدر و مادرش برای زندگی به یه شهر کوچیک تو قسمت سرخ پوست نشین آمریکا میره تا کنار پدرش که یه پلیسه زندگی کنه و با وارد شدنش به اون شهر درگیر یه سری مسایل جنایی و البته عشقی میشه . توی این فیلم یه شخصیتی هست به نام Jackob (جیکوب ) که عاشق دختره نقش اصلی ( ایزابل = بلا ) میشه اما خب این بنده خدا خیلی سختی میکشه و با رقیب عشقیش خیلی کلنجار میره و آخرشم موفق نمیشه هرچند ایزابل دلش برای جیکوب هم میسوزه اما خوش بختی خودشو با اون یکی میبینه . حتما فکر کردید میخوام راجع به این فیلم صحبت کنم . نه اینطور نیست . میخوام راجع به خودم بگم . اینکه زندگیم شبیه سرنوشته جیکوب توی این فیلم شده . . . نمیدونم چرا باید توی این سن کم این اتفاقات برای من بیوفته آخه تا کی باید آدمهایی مثل من که توی زندگی و احساسات و عواطف شون با صداقت هستند از رسیدن به چیزی که میخوان محروم بشن ؟؟!!!!!!!!!!!!!! [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 11:17 ] [ Felice ]
سلام به دوستان عزیز چند روزی بود که اصلا دستم به قلم نمیرفت و حس نوشتن نداشتم . اما اومدم که این مژده رو بدم که به زودی با یه داستان جدید و کاملا مبتکرانه ( یعنی ایده ذهن خودمه و اقتباسی نیست و دوستان به پای خالی بندی نذارنش حالا هم برای اینکه اومدن تون یه سودی براتون داشته باشه ی پست میذارم که حالشو ببرید برای دیدن پست به ادامه مطلب برید . . . برچسبها: کنت دراکولا, برام استوکر, بخت التصر, نبوکید نصر, اورشلیم ادامه مطلب [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 18:36 ] [ Felice ]
سلام به دوستان وفادار خوبید ؟؟ خوش اید ؟؟ یکی از دوستان گفته که چرا خاطره ات کوتاه بود . امروز میخوام یکی از طولانی ترین و ازنظر خودم جذاب ترین خاطراتمو تعریف کنم . یادش بخیر تازه دوم دبیرستان رو تموم کرده بودم که از طرف هلال احمر شهرستان بعنوان عضوفعال دانش آموزش انتخاب شدم و به همراه 2 نفر دیگه قرار شد ببرن مون اردوی کشوری تو اردوگاه باهنر نیشابور . اولین بارم بود که بدون دوستان نزدیک و خانواده ام میخواستم از استان خارج بشم و به یه سفر یک هفته ای با آدمهایی برم که اصلا نمیشناسم شون . روز جمعه بود که حرکت کردیم و شب رو توی سمنان توی اردوگاه هلال احمر شهرستان موندیم . وای ی ی ی چقد سخت بود شبو توی غربت تو یه جای غریب بدون هیچ آشنایی موندن . اصلا خواب به چشمم نیومد . فردا صبح زود حرکت کردیم و عصرش رسیدیم به اردوگاه اصلی . خدا میدونه که چقد بزرگ و شیک و خوشگل بود . دقیقا مثل یه باغ درستش کرده بدون و یه جوب آب بزرگ وسط اردوگاه روان بود و و وسط هر کمپ پر از درختای سر به فلک کشیده و در انتهاشم یه باغ پراز گل رز (من عاشق گل رز هستم ) . یه سال آمفی تئاتر بزرگ و یه زمین فوتبال و یه زمین بسکتبال و یه سالن خیلی قشنگ و همینطور سلف سرویس کاملا تمیز و بزرگ که آماده پذیرایی از 5000 نفر امدادگری که توی اردو بودن . شبو اسکان مون دادن و برنامه ی سه روزه ای برامون ترتیب داده بودن که روز اولش باز آموزی امداد و کمک های اولیه بود و روز دوم زیارت مشهد و مرقد امام رضا و روز آخر هم بازدید از یه روستا که اون سال قطار حمل سوخت کنارش منفجر شده بود و روستا رو تقریبا با خاک یکسان کرده بود . تو اون سفر معنوی به مشهد من چنان متحول و مثبت شده بودم که فقط نماز اول وقت به جا میاوردم و ریشمو اصلاح نمیکردم و خلاصه یه بچه خوب و مثبتی شده بودم که نگوووووووووو . یادش بخیر از سر دلتنگی هر روز از مخابرات اردوگاه با خونه مون تماس میگرفتم و روز آخر مسئول مخابرات خودش حفظی شماره مون رو گرفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از 3 روز لحظه شماری میکردم که برگردم خونه و برنامه برگشت دقیقا مثل برنامه رفت بود . صبح چهارشنبه که از اونجا حرکت کردیم بازهم شب رو توی سمنان موندیم و فردا صبحش به مقصد همدان حرکت کردیم و شب رو رسیدیم به رزن . وقتی توی اردو بودیم همش به فکر برگشتن بودیم اما وقتی رسیدیم خونه دلمون مونده بود اونجا . دوستای خوبی پیدا کرده بودم و کلی عکس یادگاری گرفته بودم اما خوب ارتباط مون زیاد طولانی نبود با دوستان بعد از اینکه هرکس برگشت خونه خودش . خیلی فعالیت ها اونجا کردیم . توی مسابقات ورزشی شرکت کردیم و تیم فوتسال مون با شایستگی از رسیدن به فینال جا موند یا یکی از بچه توی انتخابات سالانه مجمع عمومی هلال شرکت کرد اما رای نیاورد چون اهوازی ها با 3 تا اتوبوس که اومده بودن بیشترین رای رو آوردن .
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 18:53 ] [ Felice ]
سلام به دوستان وفادار . چند وقتیه که دلم میخواد بنویسم از حال و روزم . . . خاطره نویسی هم بد نیست ها اما تا حالا که ازش غافل بودم . جدیدا حس نوستالژیکم خیلی زیاد تقویت شده و خیلی از چیزهایی که تو محیط اطرافم هستن برام یادآور یک سری از خاطراتن . هم تلخ هم شیرین . هوای برفی یا هوای بارونی , غروب خورشید یا حتی شب هایی که قرص کامل ماه تو آسمان میدرخشه , موسیقی متن یه فیلم یا حتی تیتراژش , همه چیز برام خاطره ساز شده . نمیدونم چرا اینجوری شدم شاید قراره به زودی بمیرم . . . چند وقت پیش فقط و فقط بخاطر پخش یه فیلم تکراری ( ظهر شانگهای ) یاد 12 فروردین 1382 افتادم .( هر چند از 12 فروردین یه خاطره خیلی شیرین دارم ) روزی که زن عموی مادرم فوت شد و کل خانواده واسه تشییع جنازه رفتن قروه و بقیه افراد فامیل هم کلا رفته بودن مسافرت و نبودن که تو مراسم باشن . من تک و تنها بودم . برای اولین بار توی خونه خودمون و توی شهر خودم احساس غربت و دلتنگی کردم . تا نزدیکای ساعت 9 شب تنها بودم و حوصله ام هم سر رفته بود . و فقط پای کامپیوتر و بازی Max Payne بود که اندکی از بی حوصلگیم کم میکرد . تا اینکه داییم که اونم توی مراسم بود زنگ زد و گفت که میاد دنبالم تا منو هم ببره اونجا . همون شب بود که شبکه 3 برای اولین بار این فیلمو نشون داد (ظهر شانگهای ) . چه روزهایی رو پشت سر گذاشتیم توی اون سال لعنتی که اصلا دلم نمیخواد راجع بهشون بگم (( یادش بخیر )) برچسبها: 12 فروردین, ظهر شانگهای, مکس پین [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 10:58 ] [ Felice ]
قسمت پنجم اولین کاری که کردم عکس فراهانی را برای رئیس فرستادم با هویتش که از خروج احتمالی یا حتی فرارش جلوگیری بشه و با پدرام و سعید به سمت ساختمان جدید رفتیم . از در شیشه ای ورودی میشد دید که چه خبره و چه اتفاقاتی داره میوفته . سریعا دانشجو ها رو از نزدیکی های اون ساختمان خارج کردیم و تجهیزات نظامی را آماده کردیم چون ابراهیم همراه با اون 15 نفر ویروس رو به خودشون تزریق کرده بودن اما ویروس اونها رو تبدیل به زامبی نکرده بود و اونا داشتن به موجوداتی مافوق بشر تبدیل میشدن . با اینحال کماکان نقطه ضعف شون مغزشون بود که با یک گلوله از بین میرفتن . سعید تفنگ ((دوربین دار)) محبوبش را برداشت و از بالای پشت بام ساختمان اصلی که به ساختمان جدید دید خوبی داشت چند نفر شون رو هدف قرار داده بود و پدرام هم (( شات گان )) مخصوصش رو برداشته بود . و من هم فرصت خوبی پیدا کرده بودم تا (( مگنوم )) رو امتحان کنم و همراه پدرام جلوی در ورودی بودیم . سعید 5نفر را از با شلیک کردن به سرشون از پا درآورد . حالا بهترین فرصت بود تا با پدرام داخل بشیم . یکی پس از دیگری اونها رو کشتیم تا اینکه به ابراهیم رسیدیم . معلوم نبود چه بلایی سر خودش آورده که به اون شکل دراومده بود اما دست راستش کاملا استخوانی شده بود با روکشی قرمز رنگ به شکل بال که رگهای خونیش کاملا متورم شده بود منتظر بودم که سعید بهش شلیک کنه اما صدای سعید از گوشیم شنیدم که گفت : تو تیررسم نیست بکشونیدش جلوی پنجره . به محض اینکه خواستیم بهش شلیک کنیم با دست بال مانندش ضربه ای به من زد و منو چند متر اون طرف تر پرتاب کرد و وقتی پدرام خواست بهش شلیک کنه ضربه ای به دست پدرام زد که دستش مجروح شد و اسلحه از دستش افتاد اما پدرام عقب نشینی نکرد و چاقوش رو بیرون آورد و ضربه ای به بازوی ابراهیم زد . دست ابراهیم زخم عمیقی برداشت اما خیلی سریع بهبود پیدا کرد . با موجود عجیبی روبه رو شده بودیم. هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم که بازهم ضربه ی دیگه ای به پدرام زد و به سمتی پرتش کرد و پدرام از هوش رفت . اون موجود به سمت من میومد که تیری به سمتش شلیک کردم اما با بالش از خودش محافظت کرد . پنجره دقیقا روبه رو بود و فقط کافی بود که چند متر اون هیولا رو جا به جا بکنم . وقتی نزدیکم شد با تمام قدرت بهش طعنه ای زدم و از کنارش فرار کردم و خودمو رو به روی پنجره رسوندم . به محض اینکه اون هیولا اومد تا باره دیگه ضربه ای بهم بزنه صدای گلوله ای شنیده شد و مغز هیولا متلاشی شد . سعید بازهم به هدف زده بود . کار تموم شد .
چند ساعت بعد محموله دوم به سلامت رسید و عملیات واکسینه کردن و قرنطینه شروع شد . ماموریت وقتی تمام شد که بچه های تجسس فراهانی رو در حین فرار از کشور دستگیر کرده بودن . سریعا برای باز جویی اقدام کردم . ((سعید فراهانی )) استاد بیوشیمی دانشگاه , 42 ساله , سابقه کاری طولانی توی شرکت دارویی به عنوان محقق ارشد . بعد از رسوایی شرکت تنها کسی بود که توی کشور موند و هیچ حمایتی ازش نشد و تمام دارایی هاشو حتی خانوادشو توی فاجعه شهر ازدست داده بود و بعد از مدتی کوتاه انزوا , نقشه انتقام کشیده بود و توی سالگرد شروع اون فاجعه که البته در اون تاریخ هیچ نقشی هم توش نداشته , نقشه خودش رو اجرا کرده بود و بعد از فریب ابراهیم برای همکاری , مدت زیادی رو توی آزمایشگاه مخفیش , روی نمونه جدید و تکامل یافته تر ویروس کارکرده بود . پرونده مسمومیت 2دانشجو تبدیل به یک جنجال بزرگ شد و آزمایشگاه مخفی فراهانی برای همیشه بسته شد . البته ازخانواده های 17 دانشجویی که توی این ماجرا کشته شدن دلجویی شد و در آخر بیشترین بردباری از سوی خانواده عاطی بود . هر 3 نفرمون توی مراسم خاکسپاری شرکت کردیم . پدرام که با دستی بانداژ شده توی مراسم شرکت کرد از همه ناراحت تر بود . بعد از انجام تمام کارهای پرونده و تحویل گزارش ماموریت به رییس , پدرام به مرخصی طولانی مدت رفت تا با اتفاقاتی که براش افتاده بود کنار بیاد و کماکان گروه E.T.T آماده انجام ماموریت های دیگه ای بود ... دوربین دار سعید ![]() شات گان پدرام
مگنوم مسعود
پایان برچسبها: پایان, مسعود, سعید, ابراهیم [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 10:59 ] [ Felice ]
قسمت چهارم دل تو دلم نبود . نگران بودم . نگران از شروع یک بحران دیگه . سریعا خودمو به قسمت اساتید رسوندم و از مسئولش خواستم که هرچه سریعتر فراهانی رو پیدا کنه و همینطور ترتیبی بده که ابراهیم خودشو به اون قسمت معرفی کنه اما گوشی هر دوشون خاموش بود و خبری ازشون نبود . با رئیس سازمان مون تماس گرفتم و ازش خواستم که هرچه سریع تر واکسن هایی که تهیه شده بود برای جلوگیری از شیوع بیماری رو بهم برسونه . امیدوار بودم که جایی کم کاری نشه و از شروع بحران جلوگیری بشه . همه چیزداشت خوب پیش میرفت تا جایی که پدرام باهام تماس گرفت . صداش میلرزید وخیلی نگران بود .ازم خواست که به ساختمان آزمایشگاه ها برم . وقتی رسیدم دیدم با چشمای پر از اشک منتظرمه . منو داخل آزمایشگاه اصلی برد و در کمال تعجب دیدم که یه راه مخفی وجود داره به زیر زمین . وقتی وارد زیر زمین شدم دیدم با یه آزمایشگاه مخفی اما خیلی مجهز رو به روشدم ولی شوکه شدم . چون عاطی رو دیدم که ضعیف و بیحال روی یکی از صندلی ها نشسته بود و پوست صورتش کاملا سفید شده بود و چشماش قرمز شده بود و به سختی نفس می کشید . از پدرام پرسیدم که چه اتفاقی افتاده ؟ گفت عاطی تونست اینجا رو اتفاقی پیدا کنه . فکر میکنم که آزمایشگاه فراهانی باشه اما وقتی وارد شدیم انگاربرامون تله گذاشته بودن . حتما میدونسته که اینجا رو پیدامیکنیم . به محض اینکه عاطی دررو باز کرد سرنگی که توش ویروس بود وتوی ورودی درجا سازی شده بود وارد دستش شد . اون آلوده شده و دراین وضعیت بود که بغضش ترکید . دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم که نگران نباش به زودی واکسن هامون میرسن و تو نجاتش میدی . امید رو توی چهره پدرام دیدم . کمکش کردم که عاطی رو به طبقه بالا ببریم . وقتی به کمپ رسیدیم واعلام آماده باش کردیم و تمام محوطه رو قرنطینه, سعید با چهره نگران ومضطرب وارد شد و خبر بدی رو به ما داد .شاید بدترین خبر ممکن که میشد توی اون لحظه شنید . کامیون حامل واکسن و تجهیزات توی راه تصادف کرده و همه چیز از بین رفته و چند ساعت طول می کشه تا محموله دوم برسه !!!!!!!! غیر ممکن بود .اینجوری عاطی رو ازدست می دادیم و اون هم به یکی از زامبی های قاتل و درنده تبدیل میشد . پدرام شوکه شده بود و مبهوت به ماگوش میکرد . درگیر شده بودیم وذهن هرسه مون قادر به ارائه یک راه حل نبود . تا اینکه عاطی بعد ازاینکه چند بار سرفه کرد و مقدار زیادی خون بالا آورد از پدرام خواست که پیشش بره . پدرام نزدیکش شد و دستاشو گرفت. عاطی گفت : بعد از مدتها که آرزو می کردم دوباره ببینمت خوشحالم که اینجایی . خاطرات خوب گذشته با حضورت زنده شد . اماهیچوقت نتونستیم لحظات زیادی رو باهم باشیم . اما انگار حالا وقت جدا شدنه .جدایی برای همیشه . من نمیخوام به یه موجود درنده تبدیل بشم . پدرام حرفشو قطع کرد وگفت : من نمیذارم این اتفاق بیوفته .من نجاتت میدم .یه راهی پیدا میکنم . عاطی گفت : تنها یه راه وجود داره . منو بکش . نذار که زنده باشم . زودتر منو بکش تا دیر نشده . پدرام گفت: نه نه نه نه اینحرفم نزن نه هیچوقت . عاطی گفت : تو باید قویتر ازاین حرفا باشی . تو شانس اینو بهم دادی که لحظات خوبی باهات داشته باشم .دارم زجرمیکشم .خواهش میکنم این رنج رو از بین ببر . دوستت دارم . و دوباره سرفه های خون آلودی که نشان دهنده آلوده شدن کاملش بود . من و سعید از کمپ خارج شدیم چون طاقت دیدن نداشتیم . بعد از لحظاتی صدای شنیدن گلوله رو شنیدیم و دوباره با عجله وارد کمپ شدیم . پدرام که اسلحه تو دستش بود به شدت گریه می کرد و بالای جسد بی جان عاطی وایستاده بود . عاطی آرامش گرفته بود . عذاب وجدان داشتم چون تقصیر من بود که اون رو وارد ماجرا کرده بودم . پدرام روبغل کردم و بهش دلداری دادم . حالا تنها چیزی که بهش آرامش می داد انتقام از فرهانی وتمام دستیارانش بود . از کمپ خارج شدیم که مسئول ساختمان بهمون گفت : ابراهیم با 15تا از دانشجو ها توی ساختمان جدید هستن و درها رو از داخل قفل کرده و نمیذاره کسی وارد یا خارج بشه . انگار خبرایی اون تو هست . . . ادامه دارد . . . عکس فراهانی ![]() ابراهیم ![]()
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 19:3 ] [ Felice ]
قسمت سوم صبح شده بود و بچه ها مشغول خوردن صبحانه بودن که پدرام سورپرایز شد. وقتی همراه با عاطی وارد کمپ شدم و اونو بعنوان همکار جدید پدرام معرفی کردم , انگار دچار برق گرفتگی شده بود . باورش نمیشد که عاطی قراره باهاش کار کنه و توی اون کیس کمکش کنه . سعید هم که کاملا متعجب شده بود با چشماهای گرد کرده به من زل زده بود . گفتم : خوب ما یه برای حل این پرونده به یه همکار نیاز داشتیم و من از رئیس دانشگاه درخواست کردم که با خانم عاطی همکاری نزدیکی داشته باشیم و البته خانم عاطی هم قبول کرده که همکاری کنه . بهتره بریم سر کارامون . . . وقتی از کمپ خارج شدیم , پدرام و همکار جدیدش برای ارسال درخواست واکسن اون ویروس اقدام کردن و سعید هم برای تکمیل تحقیقاتش رفت اما قبل از رفتنش بهم گفت : مسعود به نظرت کار درستی کردی ؟ گفتم : چطور مگه ؟ گفت : اینکه یه سری خاطرات رو زنده کنی فقط برای اینکه واسه لحظاتی دل دوستت رو شاد کنی . به نظرت جواب میده ؟ گفتم : مطمئنم که امروز شرایط هر دوی اونا با 5 یا 6 سال پیش فرق داره . تفکر اونا بالغ شده و آدمهای جا افتاده ای هستند و نمیذارن که احساسات کنترل شون کنه . به نظرم کار درستی کردم . بحث کردن را تموم کردیم و من برای ملاقات با فرهانی به سمت اتاق کارش رفتم . اما اون سر کارش نبود . این غیبت کاملا مشکوک بود . سراغ شو از مسئول اساتید گرفتم اما اونهم ابراز بی اطلاعی کرد . گفت : اون امروز کلاس داره و اینجاست و حتما سر کلاسشه . با هم به سمت کلاسش رفتیم اما اونجا هم نبود و دانشجو ها معطلش بودن . بهش دستور پیگیری دادم. و حالا باید دنباله ابراهیم میرفتم اما اونهم غیبش زده بود !!!!!!!! سر این دو نفر چه بلایی اومده بود . سعید باهام تماس گرفت تا نتیجه تحقیقاتشو بهم بگه : مسعود , ابراهیم کار دانشجویی فراهانی بوده . رابطه شون با هم خیلی خوبه و دائما باهم هستن . راجع به فراهانی هم توی سوابقش توبانک اطلاعاتی مون یه مورد هست . اون جز کسانی بوده که توی شرکت دارو سازی کار میکرده !!
ادامه دارد . . . [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 11:36 ] [ Felice ]
قسمت دوم
بعد از چند ساعت مطالعه پرونده های دانشجو ها توی بایگانی و قسمت آموزش اطلاعات معمولی بدست آوردم . رزومه استادان اونجا و همینطور آدرس یا شماره تلفن دانشجوها . چیز خاصی دستگیرم نشد . تنها نکته مشکوک پرونده استاد بیوشیمی دانشگاه بود که هیچ سابقه کاری مشخصی نداشت و اطلاعاتی هم راجع به محل زندگیش وجود نداشت . وقتی از مسوول اساتید راجع بهش پرسیدم بهم گفت که اون تازه از خارج برگشته و همونجا توی دانشگاه زندگی میکنه . توجهم به اون استاد جلب شده بود و باید میدیدمش . استاد (( فرهانی )) . ساعت نزدیک 6 عصر بود و باید به سالن کنفرانس میرفتم تا نتیجه کارهای پدرام و سعید رو بررسی کنم . طبق معمول سعید زودتر از من اونجا بود و پدرام با تاخیر وارد شد در حالی که خیلی گرفته و ناراحت بود . هر دو فایل های گزارشی شون رو همراه شون آورده بودن . اول سعید شروع کرد : مقتولین (( امید )) و (( مصطفی )) هستن که توی خوابگاه هم اتاقی بودن , زیاد با بقیه بچه ها قاطی نمیشدن و فقط باهم بودن , اهل مهمونی و خوش گذرونی نبودن و اوقات بیکاری شون رو با هم بودن اما اخیرا رابطه شون با یکی از دانشجهای ارشد بنام (( ابراهیم )) زیاد شده بوده . اگه اجازه بدی راجع به ابراهیم باید یه تحقیقاتی انجام بدم . به سعید گفتم : پس ببین راجع به ((فرهانی )) چه اطلاعاتی میتونی بدست بیاری ؟؟ تو بانک اطلاعاتی مون جست و کن . اونم مشکوکه . خوب پدرام تو چیکار کردی ؟؟ پدرام خیلی بی تفاوت جواب داد : حدس مون درست بوده . نمونه ضعیف و ناقص ویروس (( تی )) رو توی خون هر دوشون پیدا کردم . اونا ظاهرا به قتل رسیدن یا شاید هم نتیجه یه آزمایش اشتباه بودن . ازش پرسیدم : امکانات آزمایشگاه های اینجا رو چک کردی که ببینی میشه توی ازمایشگاه اینجا روی ویروس (( تی )) کار کرد ؟؟ جواب پدرام منفی بود . گفت : اینکار رو کردم . به لحاظ امنیتی اینجا پتانسیل آزمایش روی همچین ویروسی رو نداره . از بچه ها خواستم تا جداگانه نتیجه تحقیقات رو به رئیس Email کنن . جلسه تموم شده بود و ما باید به کمپی که برامون تدارک دیده شده بود میرفتیم . وقتی داشتم از سالن خارج میشدم از سعید پرسیدم : پدرام چشه ؟؟ چرا اینقد افسرده شده از ظهر تاحالا ؟؟ سعید گفت : یه آشنای قدیمی رو اینجا توی آزمایشگاه ملاقات کرده . پرسیدم : کی بوده این آشنا که پدرام اینجوری بهم ریخته ؟؟ سعید گفت : همسایه قدیمی شون ((خانم عاطی)) اونم تو گروه شیمی استاده . گفتم : خوب دیدن این خانم چرا باید باعث افسردگی این بشه ؟؟ سعید گفت : مسعود تو واقعا بعضی اوقات گیجی !!!!!! اونا همدیگه رو دوست داشتن . اما پدرام چون این راه رو انتخاب کرده بود از هم جدا شدن و نتونستن که باهم ازدواج کنن . افسردگی یکی از بهترین دوستانم منو کلافه کرده بود . دلم میخواست براش کاری انجام بدم . سعید رو فرستادم تا بره پیش پدرام و به ذهن خودم یه فکری رسید . سریعا با رئیس دانشگاه تماس گرفتم و گفتم : ما برای ادامه تحقیقات مون و آزمایش ها به نیروی کمکی نیاز داریم . البته بهتره که نیروی کمکی از درون همین دانشگاه باشه برای همکاری با پدرام . ما به کمک (( خانم عاطی )) نیاز داریم ... اینم از عکس ((عاطی))
پایان قسمت دوم . . .
برچسبها: رزیدنت اویل, مسعود, شوخی و مزاح [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 11:45 ] [ Felice ]
سلام یه مصدومیتی برای دستم اتفاق افتاده که نمیتونم بنویسم و همین چند خطم به زور نوشتم . به محض خوب شدنم با قسمت دوم برمیگردم . [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 18:22 ] [ Felice ]
سلام به دوستای عزیزم بعد از چند روز که تو نخ درس بودم تصمیم گرفتم بیام و تو وبلاگم بنویسم . یادش بخیر 3سال پیش همین موقع ها بود که به پیشنهاد دوست خوبم (محسن) که البته یک سالی میشه ازش بی خبرم , تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو بسازیم . اوایل فقط مطالب طنز می نوشتیم و داستان های معروف رو دست مینداختیم و باهاشون شوخی میکردیم و به همین خاطر اسم وبلاگمون شد khalibandi.com . اما از وقتی که محسن دیگه توجهی به وبلاگ نویسی نکرد و من تنها شدم , تقریبا از 2 سال قبل , روند کار رو تغییر دادم و شروع کردم به داستان نویسی و طرحهای خودم رو آوردم تو محیط وب و اون مطالب طنز قدیمی رو پاک کردم . البته تو زمینه داستان نویسی , استاد گرامی (خانم احمدی) خیلی منو کمک کرد که جا داره اینجا از ایشون تشکر کنم Motefavettarin.blogfa.com Motefavettar.blogfa.com دلم بدجوری تنگ شده . هم واسه اون روزا هم واسه یه نفر . الآنم میخوام به یاد اونموقع ها یه خورده خالی ببندم و یه داستان خالی بندی بنویسم که هم تجدید خاطرهای شده باشه هم از دلتنگی دربیام به یاد اونموقع ها میخوام یه شوخی با آقای (Shinji Mikamy) که خالق اثر ماندگار و خاطره برانگیز (Resident Evil) بکنم . امیدوارم خوشتون بیاد و اندکی از فضای امتحانی خارج بشید . فقط این نکته رو یاد آور بشم که این داستان جنبه شوخی داره و اصلا بار ادبی ونگارشی نداره . پس منتقدین عزیزم فقط از اتفاقات داستان لذت ببرید :
اقامتگاه شیطان ( قسمت اول ) 6سال از اون ماجرای لعنتی می گذشت . از کابوسی که شهرمون رو دربرگرفته بود .کابوسی که جز وحشت و ناامنی چیز دیگه ای به همراه نداشت . آدم های زیادی بخاطر انتشار یه ویروس مرگبار که قرار بود ضامن بهبودی و جلوگیری از بیماری مردم مون باشه جون شون و همینطور انسانیت شون رو از دست دادند . اون سال یه شرکت دارویی مدعی شده بود که تونسته از روی یه ویروس , واکسنی تولید کنه که جلوی هر بیماری می ایسته و آدمها دیگه مریض نمیشن ! نمونه آزمایشی اونها روی موشهای آزمایشگاهی جواب داده بود اما هنوز انسانی مورد آزمایش قرارنگرفته بود اما بعد از آزمایش روی یه بیمار سرطانی , اون شخص از سرطان نجات پیدا کرد اما تبدیل شد به یک ماشین آدمکشی وآدمخواری .نتیجه این آزمایش باعث میشد آدمها تبدیل بشن به یه (( زامبی )) و غیر از کشتن همنوعان شون و تغذیه از اونها به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنند ! بی هیچ دلیلی و ناگهانی این واکسن بین مردم شهر مون منتشر شد بدون اینکه کسی مسوولیت این فاجعه تروریستی رو قبول کنه . شهر به جهنم تبدیل شده بود و آدمهای زیادی کشته شدن اما نیروهای ویژه تونستن خیلی ها رو ازجمله خانواده منو نجات بدن و بعد از پاکسازی و قرنطینه شهر و بازسازی و بعد از مدت 5سال بازماندگان این حادثه به خونه هاشون برگشتند . تنها کاری که صورت گرفت تعطیل کردن اون شرکت و نابودی نمونه های اون واکسن بود وهیئت مدیره وکارمندان عالی رتبه شرکت همگی از کشورخارج شدن و معلوم نشد سر بقیه اعضای اون شرکت چه بلایی اومد ؟؟!! توی اون 5 سال و بخاطر اینکه من اون اتفاقات ترسناک رو از نزدیک دیده بودم به دانشگاه نظامی رفتم و به ستاد مقابله با بحران , که بعد از اون حادثه به وجود اومد , پیوستم . دیدن صحنه های وحشتناک اون حادثه تا مدتها کابوس شبانه من بود . پدر و مادرهایی که بعد از آلوده شدن , بچه های خودشون رو مثل وعده های غذایی عادیشون میخوردند باعث آزارم میشد . تو دوره 4ساله آموزش های تخصصی نظامی و دفاعی و مدیریت بحران , با 2 نفر آشنا شدم .سعیدو پدرام هم مثل من بخاطراون اتفاقات و جلوگیری از تکرارش به اون گروه پیوسته بودن وحالا ما دوست های صمیمی شده بودیم و تو قرارگاه ویژه ای که اسکان داشتیم یه گروه 3نفره رو داشتیم . سعید محقق گروه , پدرام دانشمند مون و البته پزشک تیم و منهم سرپرست گروه متخصص تاکتیکهای نظامی و دفاعی بودم . مثل روزهای عادی دیگه توی قرارگاه بودیم که از طرف رییس یه E-Mail بمن رسید و ماموریت مهمی به ما داده شده بود . 2دانشجو که به ظاهربراثر مسمومیت غذایی مرده بودن علائم ظاهریشون دقیقا مثل قربانیهای اون ویروس بود . واقعا تعجب بر انگیز بود که چطور ممکنه بعد از نابودی اون نمونه حالا کسی باعلائم اون ویروس کشته بشه . سریعا مجهزشدیم و خودمون رو به دانشگاهی که این اتفاق افتاده و خارج ازشهر بود رسوندیم . رییس اونجا به گرمی از ما استقبال کرد و من ازش خواستم که تمامی امکانات رو در اختیارما قرار بده . هیچکس دوست نداشت اون اتفاقات شوم دوباره تکرار بشه . پدرام رفت تا اجساد رو معاینه کنه و علت مرگ و همینطور موجود بودن یاعدم وجود ویروس رو بررسی کنه.سعید هم برای تحقیق راجع به مقتولین و رابطه ی اونها مامور شد و منهم پرونده های کارکنان ودانشجویان مرتبط بامقتولین وهمینطور خود مقتولین رو بعهده گرفتم . پایان قسمت اول . . . (حالا برای اینکه باورکنید اینایی که گفتم راسته و خالی بندی نیست میخوام عکس جوانیای خودم و پدرام و سعید رو هم بهتون نشون بدم ) !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خودم : پدرام : سعید :
برچسبها: شوخی, رزیدنت اویل, داستانهای مسعود [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:19 ] [ Felice ]
سلام به همگی خوب هستید ؟؟ بازم فصل امتحانات رسید اما اینبار امتحانات یه فرقی داره و این آخرین فصل امتحانی منه . یادش بخیر ترم اولی که بودم اینقد استرس داشتم که باید کتابو تموم کنم و بانک شو بخونم و معدل بره بالا اما ... ای روزگار , ترم اول رو علی رغم تمام تلاش ها مشروط شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بابام وقتی فهمید اونقد ناراحت شد و دعوام کرد که نگو البته باز گلی به جمال ترم اول . ترم دوم که حسابی ........... کردم . اما با پایان سال اول یه تکونی به خودم دادم و اندکی هم با شرایط امتحانی دانشگاه که آشنا شده بودم وضعم رفته رفته بهتر شد ولی خوب باز ترم پنج یکبار دیگه هم مشروط شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بگذریم. چه زود این 4 سال گذشت . اصلا نفهمیدم کی تموم شد . هم روزهای خوبی داشتم هم روزهای بد . اتفاقات خوب و اتفاقات بد یا نمره های خوب و نمره های بد یکی از بهترین خاطراتم (که خیلی ماجرا ها بعدش به ارمغان آورد از جمله عاشق شدن دسته جمعی دوستام!!!!!!!!) تشکیل گروه تئاتر دانشجویی بود که کاملا اتفاقی بهم پیشنهاد شد و منهم قبول کردم . چه خاطرات باحالی موقع تمرین و اجراهای نمایش هامون داریم . از اجرای با ترس و استرس (بخاطر اینکه تازه کار بودیم) نمایش ((جومونگ)) بگیر تا آرامشی که تو نمایش ((مرگ بازی)) داشتیم (هرچند اینکار روز جشن رو صحنه نرفت !!!!!!!!!!!! ) اکثرا هم نقش دکتر یا پسر مثبت به خودم میرسید . یادش بخیر توی یکی از کارهامون به اسم (ازدواج به سبک تهرانی ) من نقش داماد رو تمرین کرده بودم اما بخاطر مشکلی که برای بازیگر نقش برادر عروس پیش اومد اون نقش به من رسید . قرار بود نمایش رو توی جشن روز دانشجوی 16آذر پارسال اجرا کنیم .10 دقیقه مونده بود به روی سن رفتن ما که یکی از بچه گفت من براتون یه سورپرایز دارم که موقع اجرا نشون تون میدم . کار خیلی خوب داشت پیش میرفت و به آخرهاش رسیده بود که این آقا پسر با نقش مقابلش که پدر و مادر داماد بودن باید به خانواده ما (عروس ) قیافه میگرفتن . داستان از این قراره که اونا چون پولدارن موز خوردن و ما چون متوسط بودیم امکان خرید موز نداشتیم!!!!!!!!!!!!! وقتی مادر داماد پوست موز رو از توی چادرش بیرون درآورد و پدر داماد با غرور گفت : بینید ما چی خوردیم ! تمامی بازیگر ها به خنده افتادن و من یکی از صحنه خارج شدم از شدت خنده .واقعا سورپرایز بامزه ای بود . تو این چند سال حال بعضیا رو گرفتیم بعضیا ها هم حال منو گرفتن ( چون تو دانشگاه کار دانشجویی هم بودم به قول مامانم تشکم رو دم در دانشگاه پهن کردم ) دوستان تازه دانشجو قدر این روزهای خوش تون رو بدونید ... به امید موفقیت همتون خدانگهدار [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 18:35 ] [ Felice ]
جملات حکیمانه میدونی خوش بخت ترین زوج دنیا کیا هستن ... ؟
******************* حماقت محـــض است .... دلتنگ کـسی باشی ؛ که دلش با تـو نیست ... !!!
****************** وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی و اطرافیانت لبخند به لب داشتند آنگونه باش که در پایان زندگی تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری و اطرافیانت گریه می کنند
***************** با تمام وجود گناه کردیم...
**************** به سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو اروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت: برای روز پدر یک کمربند می خوام.. فروشنده: چه جنسی باشه؟ پسر کوچولو: فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه...
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 11:34 ] [ Felice ]
قسمت سوم
با سپیده دم پادشاه همراه با سپاهیانش به اردوگاه رسیدند .این کار باعث افزایش روحیه سربازان شد . الندیل به پیشواز پادشاه رفت و همه چیز را به پادشاه توضیح داد و اینکه چطور غافلگیر شده بودند . و همین طور در مورد سخنرانی اش برای افزایش روحیه ی سربازان . سربازان جمع شدند و خورد را آماده ی شنیدن کردند . الندیل شروع به سخن رانی کرد : مردان من , سربازان شجاع . امروز برای شما روز سختی بود . روزی که تعداد زیادی از دوستان و همرزمان شما بخاطر دفاع از سرزمین مان جان خود را فدا نمودند . امروز مادران زیادی در غم فرزندان شان به سوگ نشستند . اما ما ایستادیم . ما ایستادیم و می جنگیم و از سرزمین خودمان در مقابله دشمنانی که خون سربازان جوان ما را ریختند ایستادگی می کنیم . امروز روز اندوه و نا امیدی نیست . شجاعت در خون شماست . شما شکست را نمی شناسید و نا امیدی در شما راهی ندارد. شما در مقابله دشمن می ایستید همانطور که پدران تان در مقابله دشمنان ایستادند و از مرزهای خود دفاع کردند . امروز شما بر دشمن میتازید و آنها را از بین می برید تا خون کشته شده گان مان به دلیل نباشد . شور و هیجانی در میان سپاهیان ایجاد شده بود . روحیه ی از دست رفته ی آنان بازگشته بود و آماده بودند تا بر دشمن بتازند . تمامی سپاه آماده ی رزم بودند . پادشاه و الندیل به همراه آنگرود و اولدور در چادر فرماندهی به دور هم جمع شدند تا در مورد جنگ با هم صحبت کنند . الندیل در مورد غیبت پادشاهان دشمن در نبرد صحبت کرد و نگرانی خود را ابراز کرد . دلیل غیبت آنان چه بود ؟؟ اما هیچ کس در این باره حرفی نزد ...
* * *
خورشید به میانه های آسمان رسیده بود و سپاه آماده جنگیدن بود . به فرمان پادشاه که حالا فرمانده بود سربازان به طرف دشمن یورش بردند . اما انگار دشمن هم آماده بود . نبرد بی امان شروع شد . تعداد سربازان گرچه بسیار کمتر از دشمن بود اما شجاعت و جسارتی که در سربازان بود باعث شده بود تا همین تعداد اندک دشمنان را تار و مار کنند . دشمن در آستانه ی شکست بود اما هنوز خبری از فرماندهان آنان نبود . بعد از چند ساعت جنگ و رشادت تمام سربازان دشمن نابود شدند و چیزی تا پیروزی باقی نمانده بود اما همه چیز بهم خورد . ملکور به همراه آماس با تعداد زیادی سرباز که هیچ شباهتی به انسان نداشتند از راه رسیدند . سربازان آنها همگی موجوداتی نیمه انسان و نیمه حیوان بودند که هیچ شباهتی به حیوانات عادی نداشتند . به روی دو پا راه می رفتند اما بدنشان پر بود از موهای سیاهرنگ و همگی پوزه های کریهی داشتند و نظاره گر جنگ بودند . همین که آخرین سربازان دشمن هم به هلاکت رسیدند فریاد خوشحالی در میان سپاه به راه افتاد اما بلافاصله خاموش شد . سپاه که مشغول جنگ بودند و از نظاره گر بودن آماس و ملکور به همراه سربازانش بی اطلاع بودند دیدند که پادشاه ناگهان به زمین افتاد . ملکور که تیر اندازی زبردست بود با کمان خود پادشاه را نشانه گرفته بود و موفق شده بود او را با تیر از فاصله ای دور بزند . بلافاصله گارد مخصوص محافظ پادشاه که شاهد اتفاق بودند نزدیک پادشاه شدند و او را احاطه کردند اما خوشبختانه پادشاه هنوز زنده بود . بلافاصله تعدادی از گارد پادشاه که از بقیه به او نزدیک تر بودند پادشاه را به سمت اردوگاه اسکورت کردند . دشمنان بی امان به طرف آنان تاختند و حالا سربازان به راحتی می توانستد دشمنان را که همگی پیاده نظام بودند را ببینند . موجوداتی که شباهت بسیاری به اسب داشتند اما روی دو پا حرکت می کردند و از انسان های معمولی هم درشت تر و چالاک تر بودند به طرف آنان حمله ور میشدند . در آن میان ملکور با کمان خود به طرف سربازان تیر اندازی می کرد و با هر تیری که رها میکرد یکی از سربازان نقش بر زمین میشد . دو سپاه به همدیگر رسیدند و نبرد تازه ای را آغاز کردند . لوتین و آمرود بی اختیار دوشادوش یکدیگر می جنگیدند و آنگرود و اولدور نیز در کنار هم و الندیل به تنهایی در حال جنگیدن بودند و در طرف مقابل هم آماس به همراه ملکور مشغول قتل عام سربازان بودند . در هر دو طرف فرماندهان , سربازان را می کشتند اما کار آنگرود و الندیل و اولدور بسیار سخت تر از کار آماس یا ملکور بود تا اینکه اولدور هم توسط ضربه ی آماس به سختی مجروح شد و به زمین افتاد و آنگرود به طرف آماس رفت تا با او بجنگد در سوی دیگر لوتین که او هم به خوبی تیر اندازی می کرد کمان خود را آماده کرد تا ملکور را با تیر بزند . آمرود به طرف ملکور رفت و توانست حواس او را به سمت خود منحرف کند . تیری که ملکور به سوی آمرود پرتاب کرد توسط آمرود دفع شد و در همین فرصت لوتین به طرف ملکور تیری را روانه کرد . ملکور متوجه شد و توانست خود را از شر تیر نجات دهد اما تیرباکمان او برخورد کرد کمان آسیب دید و ملکور دیگر قادر به تیر اندازی نبود . در آن سوی میدان الندیل دید که آنگرود با آماس درگیر شده است و آماس هم به شدت صدمه دیده است پس به طرف آنگرود شروع به دویدن کرد اما برای یک لحظه چیزی را که میدید را باور نکرد . آماس شمشیر خود را بالا برد و با حرکتی سریع ضربه ای کاری را به آنگرود وارد کرد و او را به زمین زد . تحمل دیدن آن صحنه برای الندیل سخت بود . دوست نزدیک و چند ساله اش در حالی در خون خود غوطه ور بود به زمبن افتاد . بلافاصله الندیل خود را با آنجا رساند . باور نمی کرد که چه اتفاقی رخ داده است . تا به آنجا رسید با حمله ی آماس مواجه شد ولی توانست ضربه ی آماس را دفع کند . در آن سوی میدان نیز آمرود و لوتین با ملکور درگیر بودند درگیری آنها هم بسیار سخت بود . هر دوی آنها حریف ملکور نبودند . ملکور هم فقط ضربات آنها را دفع می کرد تا اینکه اولین حمله ی او دست آمرود را مجروح کرد . لوتین با دیدن این صحنه حمله ی دیگری را ترتیب داد که ملکور بازهم دفاع کرد . تا اینکه آمرود دوباره حمله ور شد اما اینبار لوتین هم همزمان حمله کرد در یک لحظه ملکور ضربه ی لوتین را دفع کرد و شمشیر خود را در شکم لوتین فرو کرد اما آمرود هم از طرف مقابل قلب ملکور را با شمشیر خود شکافت ولی دیگر دیر شده بود چون لوتین هم به زمین افتاد و در جا کشته شد . آمرود شوکه شده بود . فردی که تا چند روز پیش با او مبارزه کرده بود و چشم دیدنش را نداشت حالا بی جان در کنار او به زمین افتاده بود . سربازان با شجاعت تمام در مقابله آن سربازان نیمه انسان هم ایستادگی می کردند و آنان را نابود می کردند . حالا نوبت مبارزه ی دو فرمانده بود . الندیل و آماس رو در روی همدیگر ایستاده بودند ولی هیچکدام نتوانسته بود به دیگری ضربه ای را وارد کند . ضربات سریع الندیل توسط آماس دفاع میشد و همینطور ضربات سنگین آماس توسط الندیل . هر دو در حال مبارزه بودند که فکری به ذهن الندیل رسید . حرکات موجی دست آنگرود در یک لحظه به ذهن الندیل رسید و او همین تکنیک را اجرا کرد آماس که بسیار گیج شده بود تا خواست این ضربه را دفع کند الندیل تکنیک خود را عوض کرد و با ضربه ای سریع سینه آماس را شکافت و او را از پا انداخت . سربازانی که شاهد این صحنه بودند ناگهان فریاد کشیدند . دشمنان از روی ناراحتی و سربازان از روی خوشحالی . سربازان نیمه انسان وقتی کشته شدن فرماندهان خود را دیدند از ترس پا به فرار گذاشتند و سربازان فریاد خوشحالی سر دادند . همه خوشحال و مسرور از پیروزی بودند اما در دل الندیل چیز دیگری می گذشت . او بلافاصله به طرف آنگرود شتافت و او را در آغوش گرفت . آنگرود نفس های آخرش را می کشید . به الندیل گفت : من پدر خوبی نبودم چون به قولی که دادم عمل نکردم . من قول دادم که سالم برگردم ولی نشد . و این آخرین جمله ای بود که بر زبان آورد و جان سپرد . الندیل نمی توانست خود را ببخشد . اشک از چشمانش جاری شده بود و فریاد میکشید . آمرود هم آمد و وقتی که جسد آنگرود را دید تحمل نکرد . همین طور که گریه می کرد او هم جسد آنگرود را در آغوش گرفت چون آنگرود هم برای او مانند پدر بود . وقتی آمرود در حالی که حق حق می کرد خبر کشته شدن لوتین را به الندیل داد . الندیل دیگر تحمل ایستادن را نداشت . دو تن از عزیزانش را از دست داده بود . طاقت دیدن جسد لوتین را نداشت . او را مانند پسرش دوست داشت .پیروزی در این جنگ منحوس برای او به قیمت از دست دادن دو تن از عزیزانش تمام شده بود .
* * *
سپاهیان پیروز با شکوه و شوکت به قلعه باز می گشتند اما خوشحال نبودند . فرمانده ی سپاه خوشحال از پیروزی اما در غم دو تن از عزیزانش بود . پادشاه که جان سالم به در برده بود به پیشواز آنها آمد . در کل شهر مردمان شادمان بودند اما در پایتخت و قصر ماجرا فرق می کرد . همه در سوگ یکی از سرداران بزرگ خود یعنی آنگرود بودند . آماس هم که زنده مانده بود حال و روز خوبی نداشت . اجساد آنگرود و لوتین به خاک سپرده شد . دختر آنگرود که مرگ پدر را باور نداشت دائما بی تابی می کرد . پدرش , تنها کسی که داشت , را از دست داده بود . آمرود دائم کنار او بود و فقط سلامت آمرود تا حدودی او را تسکین می داد . بعد از چند روز که جشن پیروزی به اتمام رسید, آمرود و همسرش به شهر خود بازگشتند ولی الندیل شمشیر آنگرود را برای خودش به یادگار از بهترین دوستش پیش خود نگاه داشت و همچنان در سوگ بهترین شاگرد خود بود .
پایان
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 19:5 ] [ Felice ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||