تبليغاتX
(( داستان های باور نکردنی ))

(( داستان های باور نکردنی ))
 
قالب وبلاگ

قسمت سوم

صبح شده بود و بچه ها مشغول خوردن صبحانه بودن که پدرام سورپرایز شد.

وقتی همراه با عاطی وارد کمپ شدم و اونو بعنوان همکار جدید پدرام معرفی کردم , انگار دچار برق گرفتگی شده بود . باورش نمیشد که عاطی قراره باهاش کار کنه و توی اون کیس کمکش کنه . سعید هم که کاملا متعجب شده بود با چشماهای گرد کرده به من زل زده بود . گفتم : خوب ما یه برای حل این پرونده به یه همکار نیاز داشتیم و من از رئیس دانشگاه درخواست کردم که با خانم عاطی همکاری نزدیکی داشته باشیم و البته خانم عاطی هم قبول کرده که همکاری کنه  . بهتره بریم سر کارامون . . .

وقتی از کمپ خارج شدیم , پدرام و همکار جدیدش برای ارسال درخواست واکسن اون ویروس اقدام کردن و سعید هم برای تکمیل تحقیقاتش رفت اما قبل از رفتنش بهم گفت : مسعود به نظرت کار درستی کردی ؟

گفتم : چطور مگه ؟

گفت : اینکه یه سری خاطرات رو زنده کنی فقط برای اینکه واسه لحظاتی دل دوستت رو شاد کنی . به نظرت جواب میده ؟

گفتم : مطمئنم که امروز شرایط هر دوی اونا با 5 یا 6 سال پیش فرق داره . تفکر اونا بالغ شده و آدمهای جا افتاده ای هستند و نمیذارن که احساسات کنترل شون کنه . به نظرم کار درستی کردم .

بحث کردن را تموم کردیم و من برای ملاقات با فرهانی به سمت اتاق کارش رفتم . اما اون سر کارش نبود . این غیبت کاملا مشکوک بود . سراغ شو از مسئول اساتید گرفتم اما اونهم ابراز بی اطلاعی کرد .

گفت : اون امروز کلاس داره و اینجاست و حتما سر کلاسشه .

با هم به سمت کلاسش رفتیم اما اونجا هم نبود و دانشجو ها معطلش بودن . بهش دستور پیگیری دادم. و حالا باید دنباله ابراهیم میرفتم اما اونهم غیبش زده بود !!!!!!!! سر این دو نفر چه بلایی اومده بود .

سعید باهام تماس گرفت تا نتیجه تحقیقاتشو بهم بگه : مسعود , ابراهیم کار دانشجویی فراهانی بوده . رابطه شون با هم خیلی خوبه و دائما باهم هستن . راجع به فراهانی هم توی سوابقش توبانک اطلاعاتی مون یه مورد هست . اون جز کسانی بوده که توی شرکت دارو سازی کار میکرده !!

 

ادامه دارد . . .

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 11:36 ] [ Felice ]

قسمت دوم


 

بعد از چند ساعت مطالعه پرونده های دانشجو ها توی بایگانی و قسمت آموزش اطلاعات معمولی بدست آوردم . رزومه استادان اونجا و همینطور آدرس یا شماره تلفن دانشجوها . چیز خاصی دستگیرم نشد . تنها نکته مشکوک پرونده استاد بیوشیمی دانشگاه بود که هیچ سابقه کاری مشخصی نداشت و اطلاعاتی هم راجع به محل زندگیش وجود نداشت . وقتی از مسوول اساتید راجع بهش پرسیدم بهم گفت که اون تازه از خارج برگشته و همونجا توی دانشگاه زندگی میکنه . توجهم به اون استاد جلب شده بود و باید میدیدمش . استاد (( فرهانی )) . ساعت نزدیک 6 عصر بود و باید به سالن کنفرانس میرفتم تا نتیجه کارهای پدرام و سعید رو بررسی کنم . طبق معمول سعید زودتر از من اونجا بود و پدرام با تاخیر وارد شد در حالی که خیلی گرفته و ناراحت بود . هر دو فایل های گزارشی شون رو همراه شون آورده بودن . اول سعید شروع کرد : مقتولین (( امید )) و (( مصطفی )) هستن که توی خوابگاه هم اتاقی بودن , زیاد با بقیه بچه ها قاطی نمیشدن و فقط باهم بودن , اهل مهمونی و خوش گذرونی نبودن و اوقات بیکاری شون رو با هم بودن اما اخیرا رابطه شون با یکی از دانشجهای ارشد بنام (( ابراهیم )) زیاد شده بوده . اگه اجازه بدی راجع به ابراهیم باید یه تحقیقاتی انجام بدم . به سعید گفتم : پس ببین راجع به ((فرهانی )) چه اطلاعاتی میتونی بدست بیاری ؟؟ تو بانک اطلاعاتی مون جست و کن . اونم مشکوکه . خوب پدرام تو چیکار کردی ؟؟

پدرام خیلی بی تفاوت جواب داد : حدس مون درست بوده . نمونه ضعیف و ناقص ویروس (( تی )) رو توی خون هر دوشون پیدا کردم . اونا ظاهرا به قتل رسیدن یا شاید هم نتیجه یه آزمایش اشتباه بودن . ازش پرسیدم : امکانات آزمایشگاه های اینجا رو چک کردی که ببینی میشه توی ازمایشگاه اینجا روی ویروس (( تی )) کار کرد ؟؟ جواب پدرام منفی بود . گفت : اینکار رو کردم . به لحاظ امنیتی اینجا پتانسیل آزمایش روی همچین ویروسی رو نداره . از بچه ها خواستم تا جداگانه نتیجه تحقیقات رو به رئیس Email  کنن . جلسه تموم شده بود و ما باید به کمپی که برامون تدارک دیده شده بود میرفتیم . وقتی داشتم از سالن خارج میشدم از سعید پرسیدم : پدرام چشه ؟؟ چرا اینقد افسرده شده از ظهر تاحالا ؟؟ سعید گفت : یه آشنای قدیمی رو اینجا توی آزمایشگاه ملاقات کرده . پرسیدم : کی بوده این آشنا که پدرام اینجوری بهم ریخته ؟؟ سعید گفت : همسایه قدیمی شون ((خانم عاطی)) اونم تو گروه شیمی استاده . گفتم : خوب دیدن این خانم چرا باید باعث افسردگی این بشه ؟؟

سعید گفت : مسعود تو واقعا بعضی اوقات گیجی !!!!!! اونا همدیگه رو دوست داشتن . اما پدرام چون این راه رو انتخاب کرده بود از هم جدا شدن و نتونستن که باهم ازدواج کنن .

افسردگی یکی از بهترین دوستانم منو کلافه کرده بود . دلم میخواست براش کاری انجام بدم . سعید رو فرستادم تا بره پیش پدرام و به ذهن خودم یه فکری رسید . سریعا با رئیس دانشگاه تماس گرفتم و گفتم : ما برای ادامه تحقیقات مون و آزمایش ها به نیروی کمکی نیاز داریم . البته بهتره که نیروی کمکی از درون همین دانشگاه باشه برای همکاری با پدرام . ما به کمک  (( خانم عاطی )) نیاز داریم ...


اینم از عکس ((عاطی))



پایان قسمت دوم . . .


برچسب‌ها: رزیدنت اویل, مسعود, شوخی و مزاح
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 11:45 ] [ Felice ]

سلام

یه مصدومیتی برای دستم اتفاق افتاده که نمیتونم بنویسم و همین چند خطم به زور نوشتم .

به محض خوب شدنم با قسمت دوم برمیگردم .

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 18:22 ] [ Felice ]

سلام به دوستای عزیزم

بعد از چند روز که تو نخ درس بودم تصمیم گرفتم بیام و تو وبلاگم بنویسم . یادش بخیر 3سال پیش همین موقع ها بود که به پیشنهاد دوست خوبم (محسن) که البته یک سالی میشه ازش بی خبرم , تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو بسازیم .

اوایل فقط مطالب طنز می نوشتیم و داستان های معروف رو دست مینداختیم و باهاشون شوخی میکردیم و به همین خاطر اسم وبلاگمون شد khalibandi.com . اما از وقتی که محسن دیگه توجهی به وبلاگ نویسی نکرد و من تنها شدم , تقریبا از 2 سال قبل , روند کار رو تغییر دادم و شروع کردم به داستان نویسی و طرحهای خودم رو آوردم تو محیط وب و اون مطالب طنز قدیمی رو پاک کردم .

البته تو زمینه داستان نویسی , استاد گرامی (خانم احمدی) خیلی منو کمک کرد که جا داره اینجا از ایشون تشکر کنم  . قبل از اون هم از حدودهای 4سال پیش دوتا وبلاگ با موضوعات علمی , تاریخی , فانتزی داشتم که اسم هاشون به شرح زیر بود :

Motefavettarin.blogfa.com

Motefavettar.blogfa.com

دلم بدجوری تنگ شده . هم واسه اون روزا هم واسه یه نفر . الآنم میخوام به یاد اونموقع ها یه خورده خالی ببندم و یه داستان خالی بندی بنویسم که هم تجدید خاطرهای شده باشه هم از دلتنگی دربیام 

به یاد اونموقع ها میخوام یه شوخی با آقای (Shinji Mikamy) که خالق اثر ماندگار و خاطره برانگیز (Resident Evil) بکنم . امیدوارم خوشتون بیاد و اندکی از فضای امتحانی خارج بشید . فقط این نکته رو یاد آور بشم که این داستان جنبه شوخی داره و اصلا بار ادبی ونگارشی نداره . پس منتقدین عزیزم فقط از اتفاقات داستان لذت ببرید :

 

اقامتگاه شیطان ( قسمت اول )


6سال از اون ماجرای لعنتی می گذشت  . از کابوسی که شهرمون رو دربرگرفته بود .کابوسی که جز وحشت و ناامنی چیز دیگه ای به همراه نداشت . آدم های زیادی بخاطر انتشار یه ویروس مرگبار که قرار بود ضامن بهبودی و جلوگیری از بیماری مردم مون باشه جون شون و همینطور انسانیت شون رو از دست دادند . اون سال یه شرکت دارویی مدعی شده بود که تونسته از روی یه ویروس , واکسنی تولید کنه که جلوی هر بیماری می ایسته و آدمها دیگه مریض نمیشن ! نمونه آزمایشی اونها روی موشهای آزمایشگاهی جواب داده بود اما هنوز انسانی مورد آزمایش قرارنگرفته بود اما بعد از آزمایش روی یه بیمار سرطانی , اون شخص از سرطان نجات پیدا کرد اما تبدیل شد به یک ماشین آدمکشی وآدمخواری .نتیجه این آزمایش باعث میشد آدمها تبدیل بشن به یه (( زامبی )) و غیر از کشتن همنوعان شون و تغذیه از اونها به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنند !

بی هیچ دلیلی و ناگهانی این واکسن بین مردم شهر مون منتشر شد بدون اینکه کسی مسوولیت این فاجعه تروریستی رو قبول کنه . شهر به جهنم تبدیل شده بود و آدمهای زیادی کشته شدن اما نیروهای ویژه تونستن خیلی ها رو ازجمله خانواده منو نجات بدن و بعد از پاکسازی و قرنطینه شهر و بازسازی و بعد از مدت 5سال بازماندگان این حادثه به خونه هاشون  برگشتند . تنها کاری که صورت گرفت تعطیل کردن اون شرکت و نابودی نمونه های اون واکسن بود وهیئت مدیره وکارمندان عالی رتبه شرکت همگی از کشورخارج شدن و معلوم نشد سر بقیه اعضای اون شرکت چه بلایی اومد ؟؟!!

توی اون 5 سال و بخاطر اینکه  من اون اتفاقات ترسناک رو از نزدیک دیده بودم به دانشگاه نظامی رفتم و به ستاد مقابله با بحران , که بعد از اون حادثه به وجود اومد , پیوستم . دیدن صحنه های وحشتناک اون حادثه تا مدتها کابوس شبانه من بود . پدر و مادرهایی که بعد از آلوده شدن , بچه های خودشون رو مثل وعده های غذایی عادیشون میخوردند باعث آزارم میشد . تو دوره 4ساله آموزش های تخصصی نظامی و دفاعی و مدیریت بحران , با 2 نفر آشنا شدم .سعیدو پدرام هم مثل من بخاطراون اتفاقات و جلوگیری از تکرارش به اون گروه پیوسته بودن وحالا ما دوست های صمیمی شده بودیم و تو قرارگاه ویژه ای که اسکان داشتیم یه گروه 3نفره رو داشتیم . سعید محقق گروه , پدرام دانشمند مون و البته پزشک تیم و منهم سرپرست گروه متخصص تاکتیکهای نظامی و دفاعی بودم .

مثل روزهای عادی دیگه توی قرارگاه بودیم که از طرف رییس یه E-Mail بمن رسید و ماموریت مهمی به ما داده شده بود . 2دانشجو که به ظاهربراثر مسمومیت غذایی مرده بودن علائم ظاهریشون دقیقا مثل قربانیهای اون ویروس بود . واقعا تعجب بر انگیز بود که چطور ممکنه بعد از نابودی اون نمونه حالا کسی باعلائم اون ویروس کشته بشه . سریعا مجهزشدیم و خودمون رو به دانشگاهی که این اتفاق افتاده و خارج ازشهر بود رسوندیم . رییس اونجا به گرمی از ما استقبال کرد و من ازش خواستم که تمامی امکانات رو در اختیارما قرار بده . هیچکس دوست نداشت اون اتفاقات شوم دوباره تکرار بشه . پدرام رفت تا اجساد رو معاینه کنه و علت مرگ و همینطور موجود بودن یاعدم وجود ویروس رو بررسی کنه.سعید هم برای تحقیق راجع به مقتولین و رابطه ی اونها مامور شد و منهم پرونده های کارکنان ودانشجویان مرتبط بامقتولین وهمینطور خود مقتولین رو بعهده گرفتم .

پایان قسمت اول . . .

(حالا برای اینکه باورکنید اینایی که گفتم راسته و خالی بندی نیست میخوام عکس جوانیای خودم و پدرام و سعید رو هم بهتون نشون بدم ) !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

خودم :

 

پدرام :

 

سعید :

 

 

 


برچسب‌ها: شوخی, رزیدنت اویل, داستانهای مسعود
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:19 ] [ Felice ]

سلام به همگی

خوب هستید ؟؟

بازم فصل امتحانات رسید اما اینبار امتحانات یه فرقی داره و این آخرین فصل امتحانی منه .

یادش بخیر ترم اولی که بودم اینقد استرس داشتم که باید کتابو تموم کنم و بانک شو بخونم و معدل بره بالا اما ...

ای روزگار , ترم اول رو علی رغم تمام تلاش ها مشروط شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابام وقتی فهمید اونقد ناراحت شد و دعوام کرد که نگو

البته باز گلی به جمال ترم اول . ترم دوم که حسابی ........... کردم .

اما با پایان سال اول یه تکونی به خودم دادم و اندکی هم با شرایط امتحانی دانشگاه که آشنا شده بودم وضعم رفته رفته بهتر شد ولی خوب باز ترم پنج یکبار دیگه هم مشروط شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بگذریم.

چه زود این 4 سال گذشت . اصلا نفهمیدم کی تموم شد . هم روزهای خوبی داشتم هم روزهای بد .

اتفاقات خوب و اتفاقات بد یا نمره های خوب و نمره های بد

یکی از بهترین خاطراتم (که خیلی ماجرا ها بعدش به ارمغان آورد از جمله عاشق شدن دسته جمعی دوستام!!!!!!!!) تشکیل گروه تئاتر دانشجویی بود که کاملا اتفاقی بهم پیشنهاد شد و منهم قبول کردم .

چه خاطرات باحالی موقع تمرین و اجراهای نمایش هامون داریم .

از اجرای با ترس و استرس (بخاطر اینکه تازه کار بودیم) نمایش ((جومونگ)) بگیر تا آرامشی که تو نمایش ((مرگ بازی)) داشتیم (هرچند اینکار روز جشن رو صحنه نرفت !!!!!!!!!!!! )

اکثرا هم نقش دکتر یا پسر مثبت به خودم میرسید .

یادش بخیر توی یکی از کارهامون به اسم (ازدواج به سبک تهرانی ) من نقش داماد رو تمرین کرده بودم اما بخاطر مشکلی که برای بازیگر نقش برادر عروس پیش اومد اون نقش به من رسید . قرار بود نمایش رو توی جشن روز دانشجوی 16آذر پارسال اجرا کنیم .10 دقیقه مونده بود به روی سن رفتن ما که یکی از بچه گفت من براتون یه سورپرایز دارم که موقع اجرا نشون تون میدم . کار خیلی خوب داشت پیش میرفت و به آخرهاش رسیده بود که این آقا پسر با نقش مقابلش که پدر و مادر داماد بودن باید به خانواده ما (عروس ) قیافه میگرفتن . داستان از این قراره که اونا چون پولدارن موز خوردن و ما چون متوسط بودیم امکان خرید موز نداشتیم!!!!!!!!!!!!! وقتی مادر داماد پوست موز رو از توی چادرش بیرون درآورد و پدر داماد با غرور گفت : بینید ما چی خوردیم ! تمامی بازیگر ها به خنده افتادن و من یکی از صحنه خارج شدم از شدت خنده .واقعا سورپرایز بامزه ای بود .

تو این چند سال حال بعضیا رو گرفتیم بعضیا ها هم حال منو گرفتن ( چون تو دانشگاه کار دانشجویی هم بودم به قول مامانم تشکم رو دم در دانشگاه پهن کردم )

دوستان تازه دانشجو قدر این روزهای خوش تون رو بدونید ...

به امید موفقیت همتون

خدانگهدار

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 18:35 ] [ Felice ]

جملات حکیمانه

میدونی خوش بخت ترین زوج دنیا کیا هستن ... ؟
خنده و گریه . . . . !
به ندرت با هم دیده میشن اما وقتی با هم دیده میشن ...
اون بهترین لحظه ی زندگیه

 

*******************

‫حماقت محـــض است .... دلتنگ کـسی باشی ؛ که دلش با تـو نیست ... !!!‬

 

******************

وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی و اطرافیانت لبخند به لب داشتند آنگونه باش که در پایان زندگی تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری و اطرافیانت گریه می کنند

 

*****************

با تمام وجود گناه کردیم...
اما...نه نعمتهایش را از ما گرفت
ونه گناهانمان را فاش کرد...
اگر طاعتش را بجا آوریم چه میکند . . .

 

****************

‫به سلامتی پسری که
پولهای مچاله شدشو اروم گذاشت جلوی فروشنده
و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام..
فروشنده:
 چه جنسی باشه؟
پسر کوچولو:
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه...‬

 

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 11:34 ] [ Felice ]

قسمت سوم

 

 با سپیده دم پادشاه همراه با سپاهیانش به اردوگاه رسیدند .این کار باعث افزایش روحیه سربازان شد . الندیل به پیشواز پادشاه رفت و همه چیز را به پادشاه توضیح داد و اینکه چطور غافلگیر شده بودند . و همین طور در مورد سخنرانی اش برای افزایش روحیه ی سربازان . سربازان جمع شدند و خورد را آماده ی شنیدن کردند .

الندیل شروع به سخن رانی کرد : مردان من , سربازان شجاع . امروز برای شما روز سختی بود . روزی که تعداد زیادی از دوستان و همرزمان شما بخاطر دفاع از سرزمین مان جان خود را فدا نمودند . امروز مادران زیادی در غم فرزندان شان به سوگ نشستند . اما ما ایستادیم . ما ایستادیم و می جنگیم و از سرزمین خودمان در مقابله دشمنانی که خون سربازان جوان ما را ریختند ایستادگی می کنیم . امروز روز اندوه و نا امیدی نیست . شجاعت در خون شماست . شما شکست را نمی شناسید و نا امیدی در شما راهی ندارد. شما در مقابله دشمن می ایستید همانطور که پدران تان در مقابله دشمنان ایستادند و از مرزهای خود دفاع کردند . امروز شما بر دشمن میتازید و آنها را از بین می برید تا خون کشته شده گان مان به دلیل نباشد .

شور و هیجانی در میان سپاهیان ایجاد شده بود . روحیه ی از دست رفته ی آنان بازگشته بود و آماده بودند تا بر دشمن بتازند . تمامی سپاه آماده ی رزم بودند .

پادشاه و الندیل به همراه آنگرود و اولدور در چادر فرماندهی به دور هم جمع شدند تا در مورد جنگ با هم صحبت کنند . الندیل در مورد غیبت پادشاهان دشمن در نبرد صحبت کرد و نگرانی خود را ابراز کرد . دلیل غیبت آنان چه بود ؟؟ اما هیچ کس در این باره حرفی نزد ...

 

* * *

 

خورشید به میانه های آسمان رسیده بود و سپاه آماده جنگیدن بود . به فرمان پادشاه که حالا فرمانده بود سربازان به طرف دشمن یورش بردند . اما انگار دشمن هم آماده بود . نبرد بی امان شروع شد . تعداد سربازان گرچه بسیار کمتر از دشمن بود اما شجاعت و جسارتی که در سربازان بود باعث شده بود تا همین تعداد اندک دشمنان را تار و مار کنند . دشمن در آستانه ی شکست بود اما هنوز خبری از فرماندهان آنان نبود .

بعد از چند ساعت جنگ و رشادت تمام سربازان دشمن نابود شدند و چیزی تا پیروزی باقی نمانده بود اما همه چیز بهم خورد . ملکور به همراه آماس با تعداد زیادی سرباز که هیچ شباهتی به انسان نداشتند از راه رسیدند . سربازان آنها همگی موجوداتی نیمه انسان و نیمه حیوان بودند که هیچ شباهتی به حیوانات عادی نداشتند . به روی دو پا راه می رفتند اما بدنشان پر بود از موهای سیاهرنگ و همگی پوزه های کریهی داشتند و نظاره گر جنگ بودند . همین که آخرین سربازان دشمن هم به هلاکت رسیدند فریاد خوشحالی در میان سپاه به راه افتاد اما بلافاصله خاموش شد . سپاه که مشغول جنگ بودند و از نظاره گر بودن آماس و ملکور به همراه سربازانش بی اطلاع بودند دیدند که پادشاه ناگهان به زمین افتاد . ملکور که تیر اندازی زبردست بود با کمان خود پادشاه را نشانه گرفته بود و موفق شده بود او را با تیر از فاصله ای دور بزند .

بلافاصله گارد مخصوص محافظ پادشاه که شاهد اتفاق بودند نزدیک پادشاه شدند و او را احاطه کردند اما خوشبختانه پادشاه هنوز زنده بود . بلافاصله تعدادی از گارد پادشاه که از بقیه به او نزدیک تر بودند پادشاه را به سمت اردوگاه اسکورت کردند .

دشمنان بی امان به طرف آنان تاختند و حالا سربازان به راحتی می توانستد دشمنان را که همگی پیاده نظام بودند را ببینند . موجوداتی که شباهت بسیاری به اسب داشتند اما روی دو پا حرکت می کردند و از انسان های معمولی هم درشت تر و چالاک تر بودند به طرف آنان حمله ور میشدند . در آن میان ملکور با کمان خود به طرف سربازان تیر اندازی می کرد و با هر تیری که رها میکرد یکی از سربازان نقش بر زمین میشد .

دو سپاه به همدیگر رسیدند و نبرد تازه ای را آغاز کردند . لوتین و آمرود بی اختیار دوشادوش یکدیگر می جنگیدند و آنگرود و اولدور نیز در کنار هم و الندیل به تنهایی در حال جنگیدن بودند و در طرف مقابل هم آماس به همراه ملکور مشغول قتل عام سربازان بودند . در هر دو طرف فرماندهان , سربازان را می کشتند اما کار آنگرود و الندیل و اولدور بسیار سخت تر از کار آماس یا ملکور بود تا اینکه اولدور هم توسط ضربه ی آماس به سختی مجروح شد و به زمین افتاد و آنگرود به طرف آماس رفت تا با او بجنگد در سوی دیگر لوتین که او هم به خوبی تیر اندازی می کرد کمان خود را آماده کرد تا ملکور را با تیر بزند . آمرود به طرف ملکور رفت و توانست حواس او را به سمت خود منحرف کند . تیری که ملکور به سوی آمرود پرتاب کرد توسط آمرود دفع شد و در همین فرصت لوتین به طرف ملکور تیری را روانه کرد . ملکور متوجه شد و توانست خود را از شر تیر نجات دهد اما  تیرباکمان او برخورد کرد کمان آسیب دید و ملکور دیگر قادر به تیر اندازی نبود . در آن سوی میدان الندیل دید که آنگرود با آماس درگیر شده است و آماس هم به شدت صدمه دیده است پس به طرف آنگرود شروع به دویدن کرد اما برای یک لحظه چیزی را که میدید را باور نکرد . آماس شمشیر خود را بالا برد و با حرکتی سریع ضربه ای کاری را به آنگرود وارد کرد و او را به زمین زد . تحمل دیدن آن صحنه برای الندیل سخت بود . دوست نزدیک و چند ساله اش در حالی در خون خود غوطه ور بود به زمبن افتاد . بلافاصله الندیل خود را با آنجا رساند . باور نمی کرد که چه اتفاقی رخ داده است . تا به آنجا رسید با حمله ی آماس مواجه شد ولی توانست ضربه ی آماس را دفع کند .

در آن سوی میدان نیز آمرود و لوتین با ملکور درگیر بودند درگیری آنها هم بسیار سخت بود . هر دوی آنها حریف ملکور نبودند . ملکور هم فقط ضربات آنها را دفع می کرد تا اینکه اولین حمله ی او دست آمرود را مجروح کرد . لوتین با دیدن این صحنه حمله ی دیگری را ترتیب داد که ملکور بازهم دفاع کرد . تا اینکه آمرود دوباره حمله ور شد اما اینبار لوتین هم همزمان حمله کرد در یک لحظه ملکور ضربه ی لوتین را دفع کرد و شمشیر خود را در شکم لوتین فرو کرد اما آمرود هم از طرف مقابل قلب ملکور را با شمشیر خود شکافت ولی دیگر دیر شده بود چون لوتین هم به زمین افتاد و در جا کشته شد . آمرود شوکه شده بود . فردی که تا چند روز پیش با او مبارزه کرده بود و چشم دیدنش را نداشت حالا بی جان در کنار او به زمین افتاده بود . سربازان با شجاعت تمام در مقابله آن سربازان نیمه انسان هم ایستادگی می کردند و آنان را نابود می کردند .

حالا نوبت مبارزه ی دو فرمانده بود . الندیل و آماس رو در روی همدیگر ایستاده بودند ولی هیچکدام نتوانسته بود به دیگری ضربه ای را وارد کند . ضربات سریع الندیل توسط آماس دفاع میشد و همینطور ضربات سنگین آماس توسط الندیل . هر دو در حال مبارزه بودند که فکری به ذهن الندیل رسید . حرکات موجی دست آنگرود در یک لحظه به ذهن الندیل رسید و او همین تکنیک را اجرا کرد آماس که بسیار گیج شده بود تا خواست این ضربه را دفع کند الندیل تکنیک خود را عوض کرد و با ضربه ای سریع سینه آماس را شکافت و او را از پا انداخت . سربازانی که شاهد این صحنه بودند ناگهان فریاد کشیدند . دشمنان از روی ناراحتی و سربازان از روی خوشحالی . سربازان نیمه انسان وقتی کشته شدن فرماندهان خود را دیدند از ترس پا به فرار گذاشتند و سربازان فریاد خوشحالی سر دادند . همه خوشحال و مسرور از پیروزی بودند اما در دل الندیل چیز دیگری می گذشت . او بلافاصله به طرف آنگرود شتافت و او را در آغوش گرفت . آنگرود نفس های آخرش را می کشید .

به الندیل گفت : من پدر خوبی نبودم چون به قولی که دادم عمل نکردم . من قول دادم که سالم برگردم ولی نشد . و این آخرین جمله ای بود که بر زبان آورد و جان سپرد .

الندیل نمی توانست خود را ببخشد . اشک از چشمانش جاری شده بود و فریاد میکشید  .

آمرود هم آمد و وقتی که جسد آنگرود را دید تحمل نکرد . همین طور که گریه می کرد او هم جسد آنگرود را در آغوش گرفت چون آنگرود هم برای او مانند پدر بود . وقتی آمرود در حالی که حق حق می کرد خبر کشته شدن لوتین را به الندیل داد . الندیل دیگر تحمل ایستادن را نداشت . دو تن از عزیزانش را از دست داده بود . طاقت دیدن جسد لوتین را نداشت . او را مانند پسرش دوست داشت .پیروزی در این جنگ منحوس برای او به قیمت از دست دادن دو تن از عزیزانش تمام شده بود .

 

 

* *  *

 

 

سپاهیان پیروز با شکوه و شوکت به قلعه باز می گشتند اما خوشحال نبودند . فرمانده ی سپاه خوشحال از پیروزی اما در غم دو تن از عزیزانش بود . پادشاه که جان سالم به در برده بود به پیشواز آنها آمد . در کل شهر مردمان شادمان بودند اما در پایتخت و قصر ماجرا فرق می کرد . همه در سوگ یکی از سرداران بزرگ خود یعنی آنگرود بودند . آماس هم که زنده مانده بود حال و روز خوبی نداشت . اجساد آنگرود و لوتین به خاک سپرده شد . دختر آنگرود که مرگ پدر را باور نداشت دائما بی تابی می کرد . پدرش , تنها کسی که داشت , را از دست داده بود . آمرود دائم کنار او بود و فقط سلامت آمرود تا حدودی او را تسکین می داد . بعد از چند روز که جشن پیروزی به اتمام رسید, آمرود و همسرش به شهر خود بازگشتند ولی الندیل شمشیر آنگرود را  برای خودش به یادگار از بهترین دوستش پیش خود نگاه داشت و همچنان در سوگ بهترین شاگرد خود بود .

 

پایان

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 19:5 ] [ Felice ]

قسمت دوم

 

آفتاب طلوع کرده بود و همه از خواب بیدار شده و دور هم مشغول خوردن صبحانه بودند که لوتین وارد شد . از بی خوابی دیشب بسیار آشفته بود . همین طور که لوتین مشغول خوردن صبحانه بود الندیل پرسید : دیشب راحت خوابیدی ؟؟ لوتین در جواب به دروغ گفت : بله راحت بودم ولی نتوانست به چشمان الندیل نگاه کند چون می دانست او فهمیده لوتین شب خوبی را سپری نکرده است پس گفت : امروز قراره که با آمرود زور آزمایی کنی . باید نشون بدی که چی یاد گرفتی . حال لوتین خراب تر شد . اگه پیروز نمی شد چه ؟؟ یعنی الندیل دیگه روی توانایی هایش حساب نمی کرد ؟؟ یعنی همه چیز خراب میشد .

و قبل از اینکه لوتین چیزی بگوید الندیل ادامه داد : آنگرود قبول کرده که ما با بیاد . ما امروز رو هم اینجا می مونیم تا آنگرود وسایلش رو جمع کنه و آماده بشه تا فردا حرکت کنیم . و 4 روزه دیگه ما توی پایتخت هستیم.

بعد از اتمام صبحانه آنگرود , الندیل را صدا زد و گفت : با من بیا می خوام یه چیزی رو نشونت بدم .

الندیل به دنباله آنگرود رفت . آنگرود از داخل وسایل خودش چیزی رو بیرون در آورد که آنرا بسته بود . آنگرود گفت : اینو واسه خودم درست کرده بودم ولی مثل اینکه باید ازش استفاده کنم . سپس دور آن چیز را باز کرد و الندیل توانست شمشیری که آنگرود ساخته بود رو بببیند . شمشیر بسیار زیبایی بود . آنرا به دست الندیل داد و گفت : امتحانش کن . الندیل شمشیر را به دست گرفت . شمشیر خوش دستی بود اما تیغه ی سنگین تری به طول 70 سانتی متر داشت و دسته ی شمشیر که از جنس سنگ های سفید رنگ و با ارزشی که فقط در آن سرزمین یافت میشد ساخته شده بود . الندیل به وجد آمد و شمشیر را در دستانش چرخاند و بعد از لحظاتی به آنگرود پس داد و گفت : بعد از اتمام جنگ میتونی به عنوان یادگاری نگهش داری ولی حالا باید با اون در مقابله دشمن بایستی .

 

***

 

نزدیک ظهر بود و لوتین خود را برای رویارویی با آمرود آماده می کرد . آنگرود با دست پر پیش آنها آمد و همراه خودش شمشیر هایی را داشت که از آنها برای آموزش استفاده می کردند . آن شمشیر ها تیغه نداشتند و فقط فلز هایی بودند که با آنها نحوه ضربه زدن و تکنیک های مبارزه رو آموزش می دادند و همینطور غیر از ضربه ای جزیی هیچ صدمه ای به آنها وارد نمی کرد .

آنگرود به هر کدام یک شمشیر داد و به آمرود گفت : ببینم چیکار می کنی .

الندیل هم قبل از شروع مبارزه درگوش لوتین گفت : لوتین , آمرود تحت آموزش آنگرود بوده . پس تکنیک های آنگرود رو آموزش دیده . مراقب حرکات موجی دستش باش ممکنه حرکت دستاش به سمتی باشه ولی ضربه رو از سمت مخالف وارد کنه .

هر دو نفر رو در روی همدیگر قرار گرفتند . اولین حرکت از جانب آمرود صورت گرفت و لوتین توصیه ی الندیل را جدی نگرفت و اولین ضربه ی آمرود با حرکت موجی دستش که باعث فریب لوتین شد به او اصابت کرد و درد شدیدی بازوی لوتین را آزار داد .

اما لوتین که خوب یاد گرفته بود نباید نا امید بشود بلافاصله جبران کرد و با حرکات سریعی که الندیل به او آموزش داده بود سه ضربه ی پیاپی را به قسمت صورت آمرود وارد کرد  که آمرود هر سه ضربه را دفاع کرد و در حالی که سه ضربه توان آمرود را برای دفاع کردن گرفته بود ضربه ی چهارم لوتین به سینه ی آمرود و ضربه ی پنجم به پاهای آمرود برخورد کرد .

آمرود نقش بر زمین شد اما بلافاصله خودش رو جمع کرد و بلند شد و خواست که از ترفند اول خود استفاده کند ولی با دفاع لوتین مواجه شد اما سرعت عمل آمرود هم بالا بود و بلافاصله با چرخشی 360درجه ای ضربه ای را به شکم لوتین وارد . شدت ضربه ای که لوتین به آمرود وارد کرده بود باعث شد که دیگه آمرود بعد از ضربه ی آخر که وارد کرد توان ادامه مبارزه رو نداشته باشد و همین طور شدت ضربه ی وارده به لوتین او را هم از ادامه باز داشت  و مبارزه خیلی سریع پایان یافت .

آنگرود می خندید ولی الندیل زیاد خوشحال نبود و تظاهر به خندیدن می کرد . بلافاصله دست لوتین را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد و به طرفی برد و با صدایی آرام به او گفت : مگه من در مورد ضربات موجی اون بهت هشدار ندادم چرا حواستو جمع نکردی .

لوتین به شدت از واکنش استادش نسبت به این ماجرا جا خورده بود .

 

صبح زود همگی به راه افتادند تا هر چه زود تر به پایتخت برسند . مسیر طولانی بود اما راه ملال آور نبود چون از میان جنگل بزرگ عبور می کردند . جنگلی سر سبز با درختانی تنومند و سر به فلک کشیده و همچنین رودخانه ی بزرگ که از کوهستان غربی سر چشمه می گرفت و از جنگل می گذشت و به دریای شمال ختم میشد .

در طی این چهار روز رابطه ی لوتین و آمرود به سردی گذشت .

بعد از گذشت 4 روز دیواره ها و همچنین تالار های بزرگ و با شکوه پایتخت نمایان شد . هنگام ظهر بود که به دروازه ی اصلی شهر رسیدند و از آن عبور کردند و داخل شدند . آمرود بسیار ذوق زده و خوشحال بود . برای اولین بار بود که به پایتخت آمده بود . آنگرود هم به خاطر اینکه بعد از مدت ها بازگشته بود بسیار خوشحال بود .

بعد عبور از درون شهر وارد قصر شدند و مورد استقبال قرار گرفتند و پادشاه از دیدن دوباره ی یکی از سرداران قدیمی بسیار خوشحال بود . بعد از مراسم خوش آمد گویی پادشاه به همراه الندیل و آنگرود و ((اولدور)) یکی دیگر از سردارن , در مورد جنگی که پیش رو داشتند به گفت و گو پرداختند .

بعد از چند ساعت آنگرود و الندیل و اولدور از تالار بزرگ بیرون  آمدند و بلا فاصله لوتین به کنار آنها آمد . از الندیل پرسید چه اتفاقی افتاد ؟

الندیل در جواب گفت : سپاه به سه قسمت تقسیم شد . قسمت مرکزی با 20000 سرباز به فرماندهی من و طرفین به فرماندهی آنگرود و اولدور هر کدام با 15000 سرباز که از قسمت غربی و از دامنه ی کوه موضع گیری خواهیم کرد . تا ببینیم آنها چیکار می کنند . اینطور که جاسوس ما برامون خبر آورده آماس توی این جنگ تنها نیست . ملکور هم به او ملحق شده . این جمله ترسی در دل لوتین ایجاد کرد . ملکور پادشاه همسایه ی جنوبی آنها بود که همیشه در آن سرزمین از شورش و دشمنی آنها می ترسیدند . چون خود ملکور یکی از بهترین شمشیر زنان و کمان داران در کل آن منطقه بود و همین طور شایعاتی در مورد جادوگر بودن او به گوش میرسید که سپاهیان او ((ابر انسان)) هستند .

لوتین پرسید : سپاهیان اونها چند نفر هستند ؟

الندیل گفت : 70000 نفر . ترس لوتین بیشتر شد . تعداد آنها بیشتر بود . اما هیچ علامتی از ترس یا نا امیدی در چهره ی الندیل و آنگرود و اولدور نمی دید . بعد از اینکه الندیل و آنگرود اولدور را ترک کردند لوتین پیش او رفت و گفت : ببخشید قربان اما یه سوال داشتم . اولدور که او نیز مردی میانسال و خوش رو بود اما ظاهری جوان تر از بقیه فرماندهان داشت  با روی گشاده گفت : بپرس پسرم .

لوتین گفت : شما هم یکی از قدیمی های ارتش هستید و استاد منو همینطور آنگرود رو خوب میشناسید . مگه آنها از نو جوانی با هم دوست نبودند و به ارتش ملحق نشدند ؟

اولدور گفت : درسته . چطور مگه ؟

لوتین ماجرای مبارزه ی خودش با آمرود را تعریف کرد و گفت که از ناراحتی الندیل بخاطر پیروز نشدنش در مقابله آمرود خیلی تعجب کرد است .

اولدور لبخندی زد و گفت : از همان روزهای اول آنگرود و الندیل با همدیگه رقابت داشتند و می خواستند برتر از اون یکی باشند در عین حال که خیلی هم با هم دوست بودند . معلومه که هنوز هم این حس رقابت بین شون باقی مونده که الندیل از عدم پیروزی تو ناراحت شده .

 

***

 

زمان رفتن فرا رسیده بود و سپاهیان آماده ی رهسپار شدن به میدان جنگ بودند . آنگرود برای خداحافظی پیش آدریل رفت . اشک در چشمان پدر و دختر حلقه زده بود . آنگرود از اینکه آدریل را ترک می کرد بسیار ناراحت بود و آدریل هم از رفتن پدر ناراحت و برای سلامتی او نگران بود . آنگرود آدریل را در آغوش گرفت و گفت : به امید دیدار دخترم . آدریل به او گفت : من منتظر تو می مونم . بر می گردی تا باهم به خونه مون برگردیم .

آمرود هم به جمع آن دو پیوست تا خداحافظی کند .

تمام مردم در پایتخت برای بدرقه ی سربازان آمده بودند . و به پای سربازان گل می ریختند تا به رسم و اعتقادآنها با اینکار , آنها سالم به خانه باز گردند .

سفر شروع شده بود و سپاهیان به تاخت به سمت کوهستان در حرکت بودند اما نقشه های آنها بر باد رفت . سپاهیان آماس به همراه ملکور از کوهستان گذشته بودند و به نزدیکی پایتخت رسیده بودند . الندیل و لشکرش غافلگیر شده بودند و فرصتی برای چیدن استراتژی دفاعی نداشتند و تنها کاری که به ذهن الندیل رسید فرستادن پیکی برای پادشاه بود تا وضعیت را شرح دهد  .

بی درنگ جنگی سخت درگرفت . الندیل و آنگرود و اولدور بلافاصله به سپاهیان خود نظم دادند و درگیری آغاز شد تعداد تلفات هر دو سمت زیاد بود . الندیل و آنگرود تا جایی که توان داشتند مبارزه کردند و دشمنان را نابود می کردند . اما تعداد آنها بسیار زیاد بود جنگ تا نزدیکی های غروب ادامه پیدا کرد تا جایی که از هر دو طرف پرچم های سبز رنگ به نشان آتش بس موقت بالا رفت و جنگ در آن روز به اتمام رسید . سپاهیان الندیل تا نزدیکی های دیواره های پایتخت عقب کشیدند و در آنجا اردو زدند تا برای جنگ فردا آماده بشوند . تعداد کشته ها و مجروحین زیاد بود و الندیل از اینکه غافلگیر شده بود بسیار ناراحت . ولی از سلامتی فرماندهان خود و همینطور لوتین و آمرود خوشحال بود . سپاهیان دشمن با سرعت بسیار زیادی پیشروی کرده بودند و ظرف 2 روز به آنجا رسیده بودند . الندیل باید کاری می کرد . باید روحیه سربازان را افزایش می داد . تصمیم  گرفت تا برای سپاهیان سخنرانی کند . اما چیز دیگری هم ذهن او را مشغول کرده بود . خبری از فرماندهان دشمن نبود . آنها چه نقشه ای در سر داشتند ؟

فردا روز مهمی بود . باید با سربازان صحبت میکرد و روحیه ی آنها را تقویت می کرد . و نباید اجازه می داد که دشمن به داخل شهر نفوذ کند .

از طرفی خبر غافلگیر شدن به داخل شهر رسیده بود و ترس و نگرانی در دل مردم ایجاد کرده بود . دختر آنگرود از همه نگران تر بود چون هم پدرش آنگرود و هم آمرود در خطر بودند . حالا نوبت پادشاه بود تا حرکتی کند . پادشاه دستور داد تا گارد ویژه پادشاه با رهبری خود او به کمک سپاهش برود . همه چیز به فردا ختم میشد .

ادامه دارد . . .

(اگه خدا بخواد و شرایط خوب پیش بره ظرف چندماه آینده به سفارش یکی از آشنایان هنرمند , گروه تئاتری که توش وظیفه کارگردانی رو بعهده دارم یه اجرای عمومی تو تهران خواهد داشت که توی آینده ام خیلی میتونه موثر باشه , امیدوارم که بشه شما هم دعا کنید که بشه )

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 18:9 ] [ Felice ]
SMSهای روز دانشجو ( روز دانشجو رو به دوستای دانشجوام تبریک میگم   )

دانشجو اگر عاشق شود، بی پرده مشروط می شود

چیزی شبیه فاجعه با عشق ممکن می شود !

——

دانشجوی عزیز! مهندس بعد از این!

واحد پاس نکن! کلاس دو در کن!

استاد مسخره کن!

خلاصه… دانشجوی نمونه!

روزت مبارک!

——

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به مدرک یا جان ز تن درآید

روز دانشجو مبارک

——

در کوچه درس رهگذاریم هنوز / وین راه دراز می سپاریم هنوز

از اول ثبت نام سال ها می گذرد / ما واحد پاس نکرده داریم هنوز!

روز دانشجو مبارک

——

روز دانشجو بر تو دانشجوی موفق مبارک باد

طرح شادمان سازی پشت کنکوری های گرامی . . .

——

روز دانشجو بر “سرکاران” امروز و “بیکاران” فردا مبارک باد

——

پاییزخواهد آمد و خاطرات دانشجویی را برگ برگ ورق خواهد زد و شما دراوج لبخندها به گذشته حسادت میکنید.روزتان مبارک

——

روز قلم های تیز، روز فکر های خلاق، روز اندیشه های نو، روز تو، روز دانشجو مبارک …

——

روز دانشجو را به تو تبریک نمی گویم

تو را به این روز تبریک می گویم

که این روز بی تو، و بی حس “آرمان خواهی”

و “ایمانت به حق طلبی”، وجودی بی معناست …

——

دانشجو یعنی تلاش، امید، آینده، صبر، یعنی تو، یعنی من، یعنی تمام اونایی که رفتن تا ما بمونیم

روزت مبارک

——

شمع شدی، شعله شدی، سوختی، خاک تو سرت هیچی نیاموختی!

روزت مبارک

——

تا حالا یه بچه مارمولک دُم بریده ی تحصیلکرده رو تو یه پلاستیک پرس شده دیدی؟

اگه ندیدی یه نگاه به کارت دانشجوئیت بنداز!

روزت مبارک دانشجو !

——

تعریف دانشجو :

موجودی بی پول . نحیف و لاغر که از نیکوتین وتخم مرغ و گوجه تغذیه میکند !

معمولا افسرده است ! دارای خط ایرانسل و دشمنی عجیبی با کتاب دارد !

روز این موجود نفرین شده گرامی باد !

——

دانش آموز دیروز

الاف امروز

بیکار فردا

….

دانشجو روزت مبارک


——

روزت مبارک

..

..

چی؟ تو که دانشجو نیستی؟

من هم روز دانشجو رو نگفتم، روز جهانی کودک رو می گم!

(بازدیدهام از12000 تا هم گذشت ! قابل توجه بعضیا !!!!!!!!!    )

5شنبه بعد از ظهر قسمت دوم جنگجویان رو به روز میکنم )




[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 18:0 ] [ Felice ]

(( جنگجویان ))

1. برای این داستان از اسامی که در کتاب ((سیلماریلیون)) نوشته (( جی.آر.آر.تالکین)) میباشد استفاده نموده ام .

2. این داستان را قبلا نیز در وبلاگ خودم گذاشته بودم اما حالا بازنویسی شده اش درخدمت شما دوستان و خوانندگان گرامی قرار دارد .

3.  مکان و زمان داستان کاملا فرضی و خیالی است .

 

مقدمه

( امپراتوری ((رگیون)) بزرگترین امپراتوری درجزیره ((آتراد)) بود . و همیشه بین سرزمین های رگیون و (( گولدور)) جنگهای خونین و طولانی درمیگرفت . اما بعد ازنبرد (صحرا)که با پیروزی رگیون همراه بود پیمان صلحی بین دو پادشاهی منعقد شد اما شاهزاده گولدور هرگز به این پیمان وفادار نماند )

 

دو سوار سیاه  پوش که مسافت طولانی را طی کرده بودند شهر را می دیدند . ((الندیل)) به ((لوتین)) گفت : چیزی نمونده که برسیم امیدوارم که قبول کنه تا با ما بیاد . لوتین گفت : استاد , مگه اون دوست قدیمی شما نیست . اگه ببینه که شما ازش در خواست کمک دارید حتما قبول می کنه .

هر دو سوار اسب هایشان را که همانند لباسهایشان به رنگ سیاه بود را به سمت دروازه ی اصلی شهر راندند .

((گورگوروت)) شهر شلوغی بود . بزرگترین شهر در سرزمین آنها . با اندکی جست و جو آهنگری ((آنگرود)) را پیدا کردند . آنگرود دوست و همرزم قدیمی الندیل که در نبرد با شکوه (( صحرا )) دوشا دوش هم جنگیده بودند و حالا آنگرود خود را باز نشسته کرده بود و در آن شهر همراه با دخترش ((آدریل)) زندگی می کرد و از طریق آهنگری زندگی خود را می گذراند .

الندیل همراه با شاگردش لوتین به طرف آنگرود رفتند. آنگرود که بیشتر موهای سرش سفید شده بود و همچنین چهره ی خسته ای داشت اما بر اثر کار آهنگری اندام متناسب خود را حفظ کرده بود و برخلاف او الندیل , که بسیار سر حال تر از آنگرود بود ولی موهای او هم بخاطر میانسالی سفید شده بود . آنگرود از دیدن دوست قدیمی خود شوکه شد . چند سال بود که این دو دوست همدیگر را ندیده بودند و از ماجرا جویی های آنها زمان زیادی می گذشت . همدیگر را در آغوش گرفتند . آنگرود گفت : 20 ساله که ندیدمت خیلی خوشحالم که برگشتی و بعد به طرف لوتین که جوانی درشت هیکل با پوستی سفید و موهایی مشکی بود رفت و با او هم دست داد . در همین لحظه ((آمرود)) شاگرد آنگرود به طرف آنها آمد . او پسری لاغر اندام و سیه چرده بود و به آنگرود کمک می کرد . آنگرود برای او مانند پدر بود و از موقعی که آمرود طفل کوچکی بود از او مراقبت می کرد و به زودی قرار بود که با ((آدریل)) هم ازدواج کند .

آنگرود , الندیل و لوتین را به خانه ی خودش دعوت کرد .

 

 

شب در ((گورگوروت)) آرامش خاصی داشت . بعد از صرف شام  وقت آن شده بود که الندیل دلیل آمدنش را به آنگرود بگوید .

الندیل بدون مقدمه گفت : آنگرود , ((الورین)) را به یاد میاری ؟؟ برامون مشکلات زیادی درست کرده بود اما ما تونستیم شکستش بدیم اما حالا پسر بزرگش آماس به ما اعلان جنگ کرده . پادشاه هم داره سپاهش رو جمع می کنه تا به جنگ با آنها بریم و از من خواسته تا دوباره برگردی و فرماندهی کنی تا بتونیم از سرزمین خودمان دفاع کنیم . آنگرود که متعجب شده بود گفت : مگه ما بعد از جنگ (( صحرا )) با آنها پیمان صلح امضا نکردیم ؟؟ اونها عهد نامه را زیر پا گذاشتن ؟؟ اما الندیل تو خودت خوب می دونی که من نمیتونم . من حالا بچه دارم و مسئولیتم از قبل سنگین تر شده . من چطور می تونم برگردم ؟ پس کی از دخترم نگهداری کنه ؟؟

الندیل گفت : ما میتونیم دخترت روهم با خودمون به قصر ببریم که هم تنها نباشه و هم ازش مراقبت بشه ؟؟

در همین لحظه در اتاق باز شد و آمرود وارد شد و گفت : منهم باهاتون میام . منم می خوام بجنگم . شما منو آموزش دادید . خواهش می کنم .

آنگرود با تعجب گفت : اولا هنوز رفتن خود من به جنگ مشخص نیست . دوما تو بازهم داشتی مخفیانه گوش می کردی ؟؟

الندیل خندید و گفت : حالا دیگه مطمئنم که میای ! نگران آدریل نباش جای اون توی قصر امنه . کسی نمیتونه به اونجا نفوذ کنه .

لوتین که تا حالا ساکت نشسته بود با تمسخر گفت : یه شاگرد آهنگر بجنگه ؟؟!!!!!!! تو هر چقدر هم که آموزش دیده باشی سرباز نیستی . چطور می خوای بجنگی ؟؟

آنگرود به الندیل گفت : شاگردت یه چیزی رو خوب یاد نگرفته . نباید از روی ظاهر کسی در موردش قضاوت کنی . اگه می خوای بدونی که اون چقدر خوب میتونه بجنگه میتونی باهاش مبارزه کنی .

الندیل خندید و به آنگرود گفت : درسته که آمرود رو تو آموزش دادی ولی لوتین هم شاگرد منه . نباید دسته کم بگیریش . آنگرود گفت من به زمان نیاز دارم تا در مورد اومدنم تصمیم بگیرم بهم وقت بده .

الندیل نیز که چاره ای نداشت قبول کرد .

بازهم لوتین با لحن تمسخر آمیزی گفت : و اما تو آمرود کی می خوای مهارت های انکار نا پذیرت رو به من نشان بدی ؟؟ آمرود گفت : فردا خوبه ؟؟

لوتین هم قبول کرد .

همه آن 5 نفر شب را در فکر فردا سپری کردند . الندیل از نیامدن آنگرود نگران بود و آنگرود هم از بابت دخترش . و آدریل نیز نگران پدر و همسرآینده اش . آمرود هم از اینکه فردا با یک سرباز واقعی مبارزه میکرد بسیار خوشحال بود ولی در دل لوتین چیز دیگری می گذشت . او از مهارت های آنگرود چیزهای زیادی شنیده بود و می دانست تنها کسی که در شمشیر زنی حریف آنگرود بود استاد خودش الندیل بود ولی اگر فردا او از آمرود شکست می خورد چه میشد ؟؟ یعنی لوتین شاگرد خوبی نبود ؟؟ در این صورت او که با استعداد ترین شاگرد الندیل بود باعث سر افکندگی استاد میشد . در این تفکر بود که چشمانش سنگین شد و خوابش برد .

ادامه دارد ... ( ادامه داستان رو وقتی میذارم که بازدید هام به 12000برسه که میرسه )


دوستان گلم لطفا بگید کدوم داستانم رو بیشتر از بقیه پسندیدید ؟؟

1.کما

2.خاطرات

3.پشت بام

4.طلوع خون آشام

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 18:7 ] [ Felice ]
سلام به همه دوستان عزيزم 

از اينكه تو اين مدت تنهام نذاشتيد و داستانم رو خونديد خيلي خيلي خيلي خيلي ( به توان خيلي ) ممنونم .

تصميم دارم كه با يه داستان جديد برگردم كه اميدوارن از اونهم خوش تون بياد اما ...

تا زمان كنكور ارشد فقط 80 روز باقي مونده .

و از اين مدت 25 روزشم صرف امتحانات ترم ميشه و من فقط 55 روز وقت دارم اونم واسه 1500 صفحه درس !!!!!

از همتون خواهش دارم كه دعام كنيد .

وگرنه سال ديگه اينموقع پاي پرچم و صبحگاه و . . .

راستي از اين به بعد با نام فيليس (Felice) منو بشناسيد ( مسعود به اسپانيايي ميشه فيليس و منهم به اسامي اسپانيايي علاقه زيادي دارم  )

توي اولين فرصت قسمت اول داستان جديدمو آپ ميكنم پس منتظرم باشيد ...


[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 11:34 ] [ Felice ]

قسمت پنجم

( خاک قرمز : مخلوطی از پودر چند گیاه از جمله : گل شاه پسند و بوته سیر , که برای خون آشام ها کشنده بوده و مقدار کمی از آن باعث بیهوشی و حتی ضعف خون آشام میشود . )

رییس با خشم بسیاری رو به خون آشام گفت : ببین روناک , بهتره که اون پسر رو ول کنی تا بره . تو اینجا اسیر شدی و نمیتونی خارج بشی تا چندساعته دیگه که خورشید طلوع کنه میمیری .

روناک بی توجه به صحبت های رییس گفت : پس بچه های شکارچیان من هرکدوم شون یه چیزی شدن !!!!! و لبخند تلخی برلبانش نقش بست .

در حالیکه هر لحظه فشار را برگلوی پسر بیشتر میکرد گفت : تا موقعی که زنده باشم هر چند نفری که بتونم رو میکشم . من بخاطرشما بیشتراز 100 سال زندانی بودم و توی اون زندان لعنتی روزها رو میشمردم . و بعد رو به پسر کرد و گفت : تو یا خیلی شجاعی یا خیلی احمق که فکرکردی میتونی یه خون آشام رو بکشی !! و بازهم دیوانه وار شروع به خنده کرد .

نگرانی درصورت پژوهان هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و همینطور خشم رییس .

سپس به سمت ما برگشت و ادامه داد : یه بچه گرگنما و شکارچی ناشی میخوان جلوی منو بگیرن . و به چشمان من خیره شد و گفت : دفعه قبل شانس آوردی اما اینبار نمیتونی از دستم فرار کنی .

نگاهش نافذ بود و تا اعماق وجودم نفوذ میکرد . برای لحظه ای حس میکردم که فلج شده ام تا دوباره صدای روناک مرا به خودآورد : با حساب من نوه نتیجه ام باید همسن و سال این بچه ها باشه , من فقط میخوام ببینمش اونوقت این پسر شانس داره که بیشتر زنده بمونه .

نگاه های پژوهان به رییس معنا دار بود . بعد از مکثی چند ثانیه ای پژوهان به درون جمعیتی که جلوی در سالن جمع شده بودن رفت و به همراه سایه برگشت و گفت : روناک اینهم دختره نوه ات , سایه .

باور این موضوع واقعا غیر قابل هضم بود . سایه نواده خون آشامی بود که سالها قبل قتل عامی در این شهر به راه انداخته بود و آدمهای بی گناه زیادی را کشته بود!! چطور ممکن بود !!؟؟

سایه با نگاهی معصومانه و همراه با ترس کنار پژوهان ایستاده بود و به روناک نگاه میکرد . از نگاهش کاملا پیدا بود که باور این موضوع برای او هم دشوار است . برای لحظاتی ذهنم از کار افتاده بود و به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که چرا پدرام و سعید کاری نمی کنند و جلوی روناک را نمی گیرند؟؟!!!

روناک تا سایه را دید پسر را به سمتی پرت کرد و به چشمان سایه خیره شد و سایه انگار که کنترل خود را از دست داده باشد جذب نگاه مادربزرگ خود شده بود وبه آرامی به راه افتاد تا به سمت روناک برود . هر لحظه نگرانی و طپش قلب من بیشتر میشد . به پدرام نگاه کردم و منتظر بودم تا پدرام حرکتی کند . حالا سایه دقیقا رو به روی روناک ایستاده بود .

پدرام با سرعتی بالا خود را به روناک رساند و قبل از اینکه او بتواند کاری کند با پنجه های تیزش زخم عمیقی روی صورت روناک ایجاد کرد و با ضربه ی دیگری سینه روناک را درید . فرصت فکر کردن نداشتم پس سریعا به سمت سایه دویدم دستش راگرفتم و او راپیش پژوهان بردم . روناک فریادی از درد کشید و حالا سعید بود که وارد عمل شده بود و مشتی خاک قرمز روی صورت روناک پاشید . پوست صورتش مثل کسی که دچار سوختگی شدید شده باشد می سوخت . بلافاصله سعید میله چوبی را از کیس بیرون در آورد تا در قلب خون آشام فرو کند اما برای اینکار زود بود . خشم خون آشام چندین برابر شده بود و با ضربه ای سعید را به دیوار کوبید و بر اثر این ضربه سعید از هوش رفت . پدرام دوباره آماده حمله کردن به خون آشام شد اما اینبار ضربات پدرام بی اثر بود و توسط روناک مهار میشد تا اینکه روناک مشتی به صورت پدرام زد و او هم نقش بر زمین شد . وقتی پدرام از جایش بلند شد روناک دستان خود را به دور کمر پدرام حلقه کرد و با فشار حلقه را تنگ تر کرد تا جایی که پدرام مانند گرگها زوزه ای کرد و به زمین افتاد و دوباره ظاهرش به حالت عادی برگشت و دیگر گرگ نبود و از شدت درد فریاد میزد و دستانش رو دور خود حلقه کرده بود و از درد به خود می پیچید . معلوم بود که دچار شکستگی شده است . حالا جلوی چشمان دانشجویان که همگی از سالن نظاره گر اتفاقات بودند خون آشام هر لحظه بمن نزدیک تر میشد .

دستم رادر جیبم فرو کردم و مشتی خاک قرمز از جیبم بیرون آوردم اما تا خواستم به سمتش بپاشم با سرعت مافوق بشری اش جلوی من ظاهرشد و دستم را گرفت و فشار داد . از شدت درد مشتم را باز کردم و خاک قرمز به زمین ریخت . دستم را رها کرد و مرا به زمین کوبید و به سمتم حمله ور شد . باز هم سرمای مرگ را حس کردم و فرو رفتن دندان هایش  اما این بارسوزشی هم در قفسه سینه ام حس میکردم . دلیل این سوزش را فهمیدم . سعید پشت سر روناک ایستاده بود و در حالی که خون آشام می خواست خون من را بنوشد میله چوبی را در قلبش فرو کرده بود اما نوک میله در قفسه سینه من هم فرو رفته بود . چشمان خون آشام گشاد شده بود و فریاد می کشید و تمام رگهای صورتش کبود شده بود و پوست بدنش رفته رفته خشک میشد تا اینکه جسد  بی جان و سردش را روی خودم حس میکردم . سعید میله چوبی را از قلب او بیرون کشید و جسد را از روی من به کناری هل داد .

خون آشام مرده بود ...

 رییس و پژوهان با دیدن این صحنه به سمت ما آمدند و سپس پیش پدرام رفتند که درد امانش را بریده بود . سایه هم بعد از اینکه چند دقیقه ای به لاشه خون آشام خیره شده بود آمد و کنار من نشست . هر کس درسمتی نشسته بود . عده ای اتفاقات را برای همدیگر تعریف میکردند و شاخ و برگ می دادند و عده ای دیگر هم هنوز در شوک بودند و چند نفری هم زخم های من و زخم پیشانی سعید و گلوی پسری که اسیر خون اشام بود را پانسمان میکردند و پدرام راهم سوار آمبولانس کردند تا به بیمارستان منتقل شود . چه شب عجیبی بود .آخرین شب زندگی من بعنوان یک دانشجو و یک انسان !! تمامی آدم هایی که آن شب در دانشگاه و جشن حضور داشتند خیال می کردند که کابوس خون آشام برای همیشه پایان یافته اما همه در اشتباه بودند . فردای آن روز من نتوانستم زیر نور خورشید راه بروم و دلیلش این بود که همه ما  چند نکته را فراموش کرده بودیم . اینکه خون آشام با گاز گرفتن من را هم آلوده کرده بود و سعید موقع کشتن خون آشام , مقداری از خون روناک را وارد بدن من کرده بود و این دو کار کافی بود تا من خون آشام جدید شهر باشم .

پایان ...

( به زودی با داستان جدیدم برمیگردم . منتظر باشید )

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 11:26 ] [ Felice ]

قسمت چهارم

پدرام تبدیل به یک گرگ شده بود .گرگی غول پیکر و تنومند با بدنی عضلانی و پر مو که برخلاف گرگهای معمولی روی دوپا راه میرفت که هم باعث ترسم شده بود هم احساس امنیت میکردم . سعید هم خود را کاملا مجهز کرده بود .کیسی1 پارچه ای را به تن کرد تا بتواند میخ های چوبی را درآن جاسازی کند و همینطور دستکشی به دست داشت که روی هر انگشتش تکه های ضخیم اما کوتاه چوبی قرار داشت  . و در جیب پشتی کیس هم مقداری خاک قرمز ریخت به همراه یک میله ی چوبی حدودا60سانتیمتری . هر سه از اتاق خارج شدیم و حالا فهمیدم که دراتاق آموزش پنهان شده بودیم . لامپ هایی که در سقف سالن قرار داشتند یکی در میان روشن بودند . کف راهرو مثل همیشه برق میزد و نور لامپ را منعکس میکرد و با اینکه زیاد روشن نبود اما همه جا سفید بود . هرگز تصور این را نمیکردم که طعمه خون آشام باشم آنهم در شرایطی که یک گرگنما و یک شکارچی خون آشام من را همراهی میکردند .

از راهروی واحد آموزش گذشتیم و به سالن اصلی طبقه اول رسیدیم . جایی که خرده شیشه ها روی زمین بودند و خون نگهبان هم روی زمین ریخته شده بود . قلبم با شدت می تپید و نفس هایم به شماره افتاده بود . سعید با دیدن این صحنه دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : نترس ما کنارتیم . و یکی از میخ های چوبی و مقداری خاک قرمز را بمن داد تا من هم مسلح باشم . اگر امشب آخرین شب زندگی من بود آرزو داشتم که برای آخرین بار سایه را ببینم . میخواستم که به طبقه سوم بروم ولی کار خطرناکی بود . با اینکه از آنجا محافظت میشد اما ترسیدم که خون آشام را در آنجا به طرف خودم جذب کنم . قرار شد پدرام درطبقه اول منتظر بماند و من با سعید به طبقات دیگر برویم .

به انتهای سالن رفتیم و از پله ها بالا رفتیم . همه جا ساکت بود . منظره شبانه سالن به تنهایی دلهره آور بود و برای ترسیدن نیازی به وجود خون آشام نبود . از آخرین پله هم بالا رفتیم و به طبقه دوم رسیدیم . طبقه کلاس ها . اولین کلاس سمت چپ کلاس 14 بود . اولین کلاسم موقعی که ترم اول بودم و برای اولین بار هم سایه را آنجا دیده بودم . ناخودآگاه به سمت در کلاس رفتم و در را باز کردم . همه جا تاریک بود . کلید برق را پیدا کردم . همه جا روشن شد و صندلی ها که در وسط کلاس دیده میشدند . سعید گفت : مسعود بهتره به کارامون برسیم , بیا .

از کلاس خارج شدم و دوباره در طول راهروی کلاسها به راه افتادیم . به آرامی قدم بر می داشتم . کلاس ها را یکی پس از دیگری کنترل کردیم اما خون آشام آنجا هم نبود . به طرف سعید برگشتم و گفتم : پس کجاست ؟؟

درهمین لحظه صدای جیغی از طبقه بالا توجه ما را به خودش جلب کرد . سعید به محض شنیدن صدا با کمک انگشتانش سوت بلندی زد و در عرض چند ثانیه پدرام ازطبقه اول خود را به ما رساند . هرسه با عجله از پله ها بالا رفتیم و خود را به طبقه سوم رساندیم . بالای پله ها که رسیدیم روبروی سالن جشن , خون آشام ایستاده بود و با دست راستش گلوی یکی از دانشجویان پسر را گرفته بود و روبروی چهره نگران پژوهان و چهره عصبانی رییس می خندید ...

ادامه دارد 

 

1.        کیس : وسیله ای که معمولا از برزنت یا پارچه دوخته میشود و برای شکارچیان است . معمولا 2 تکه یا 3 تکه است و به دور کمر بسته میشود .

[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 21:54 ] [ Felice ]

قسمت سوم

فرو رفتن دندان هایش را در گلویم حس کردم . سرمای مرگ رابا تمام وجود درک میکردم . هر جرعه از خون من را که می نوشید وحشت و ضعف بیشتری را حس میکردم . تمام سختی ها و خاطرات بدی که در طول زندگی داشتم از جلوی چشمانم گذشت . برای لحظه ای چهره سایه را تصورکردم . کاش میتوانستم برای آخرین بار لبخندش را ببینم . چشمانم را بستم و آماده مرگ بودم که دیگر سرمای خون آشام را حس نکردم و بلافاصله صدای شکسته شدن شیشه چشمان مرا باز کرد . خون آشام با دیوار شیشه ای رو به روی من برخورد کرد و من حالا چهره ی آشنای نگهبان پیر را می دیدم که کنارم ایستاده بود . برای اولین بار در مدت زندگی ام چهره اش باعث خوشحالیم میشد .

 با دست راستش من را هل داد و گفت : زودتر برو اتاق پژوهان و کاری رو که بهت گفته رو انجام بده .

برای لحظه ای چشمان نگهبان را دیدم . مردمک چشمهایش سبز رنگ شده بود و دندانهای نیشش بزرگتر شده بود و روی صورتش موهای ریزی رشد کرده بود و پوستش ازشدت حرارت قرمز شده بود .

با عجله از پله ها پایین رفتم و از راهرو گذشتم و به در قهوه ای رسیدم و دستگیره را چرخاندم . در به آرامی بازشد . وارد اتاق شدم و به سرعت سمت میز استاد رفتم . صندلی چوب گردو را کنار زدم و کشو را بیرون کشیدم و بسته را ازمیان انبوه برگه ها پیدا کردم . مثل همیشه میز استاد شلوغ بود . فنجان مخصوص چای که حرف اول اسم استاد رویش نوشته شده بود و کامپیوتری که همیشه سیم هایش بهم گره خورده بودند . بسته را برداشتم که با عجله خارج بشوم اما پایم به سیم کامپیوتر گیر کرد و با شدت زمین خوردم و چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی به یاد ندارم تا اینکه چشمانم را باز کردم وسعید و پدرام را کنار خودم در اتاق واحد آموزش دیدم.

چهره سعید کاملا نگران بود و پدرام خشمگین .

پرسیدم : چه اتفاقی افتاده ؟؟ اینجا چه خبره ؟؟ جشن چی شد ؟؟ نگهبان کجاست ؟؟ و دستی به گردنم زدم . پانسمان شده بود و دردی حس نمیکردم .

سعید در حالی که سعی میکرد خونسرد باشد گفت : تو اشتباه بزرگی کردی . اون دریچه زندان خون آشام بود که ازسالهای سال پیش ازاین موجود درنده نگهداری میکرد . اما تو امشب اونو آزاد کردی و راه انتقامش از مردم این شهر را بازکردی .

با شرمندگی سرم را پایین انداختم .

پدرام گفت : حدود 100 سال پیش این زن وارد شهر مون شد و شروع کرد به شکار کردن مردم اینجا . شبها به کمین شون می نشست و خون مردم بیگناه شهرو  تا آخرین قطره مینوشید . تا اینکه بزرگان شهر یک روز تصمیم گرفتن تا این جانور درنده رو گیر بندازن . اولین خانواده ای که داوطلب شد خانواده ما بود چون نفرین گرگنما توی طایفه ما نسل به نسل میچرخید و ما قدرت اینکار رو داشتیم تا جلوی این موجود تاریک رو بگیریم .

حرفش را قطع کردم : یعنی خود تو هم یه گرگنمایی ؟؟ ت ت ت  تو که به کسی کاری نداری ؟؟!!!!!!!!!

سعید گفت : هم پدرام هم نگهبان که پدربزرگش عموزاده ی پدر بزرگ پدرام بوده هم یه گرگنما بود .

با تعجب پرسیدم : بود ؟؟

گفت : وقتی تو دیر کردی پژوهان ما رو فرستاد دنبالت . نگهبان روپیدا کردیم که خون زیادی ازش رفته و به شدت زخمی بود اما تونسته بود که خون آشام رو موقتا از سالن دور نگه داره . اما شدت زخم ها زیاد بود و متاسفانه از دست دادیمش .

چهره پدرام خیلی ناراحت بود و من خودم را مسوول تمام این اتفاقات میدانستم .

سعید ادامه داد : و دومین خانواده ما بودیم . یکی از شبهایی که ماه کامل بود و قدرت گرگنما چند برابر میشد جد من نقش طعمه رو ایفا کرد و اونو بالای تپه ای که الان دانشگاه ما روش ساخته شده گیرانداخت . طبق کتابهای قدیمی میخ چوبی و نورخورشید و یه نوع گیاه خاص برای خون اشام ها کشنده بود . بعد از درگیری گرگنما با خون آشام که واقعا قدرتمند بود جد من تونست با پودر اون گیاه که بهش میگن خاک قرمز خون آشام رو بیهوش کنه . بزرگان تصمیم گرفتن بخاطر عذابی که اون جانور به مردم داده بود اونو برای سالهای سال زندانی کنن تا با زجر بمیره . واسه همین زندانی ساختن و اونو توی همون زندان که زیر تپه بود تا الان زندانی کردن . و این موضوع بصورت یک راز باقی موند تا الآن .

پدرام که صدایش میلرزید گفت : وقتی تورو پیدا کردیم ترسیدیم که شاید خون آشام تو رو هم کشته اما هنوز نفس میکشیدی و این ما رو خوشحال کرد . بسته رو به پژوهان رسوندیم و اون و رییس از طبقه سوم محافظت میکنن. از دانشجوها محافظت میشه چون خون آشام از خاک سرخ میترسه نمیتونه وارد سالن جشن بشه . حالا وظیفه ماست تا اونو اینجا معطل کنیم تا خورشید طلوع کنه .

گفتم : هرکاری از من بربیاد انجام میدم تا اشتباهمو جبران کنم .

پدرام گفت : اتفاقا ما بهت نیاز داریم چون اون دنباله توست . تو شکارش بودی اما از دستش فرار کردی و اون نمیتونه از طعمه هاش بگذره پس میاد سراغت و تو باید اونو به طرف خودت بکشونی . تا منو سعید کارشو تموم کنیم .

با اینکه می ترسیدم اما بخاطر جبران اشتباهم که حالا باعث مرگ 2 نفر بودم حاضر بودم هر کاری انجام دهم .

گفتم : باشه اما سعید چطور میخواد جلوشو بگیره ؟؟

سعید با خنده گفت : مثل اینکه خانواده من شکارچی خون اشام بوده ها ! این ویژگی به منهم ارث رسیده .

پدرام هم گفت : بریم سراغش .

حالا میتوانستم پدرام را که تبدیل به یک گرگنما میشد را ببینم . چشمانش سبز رنگ شد و موهای زرد ریزی رویصورتش درآمد و ندانهایش بزرگ و تیزتر میشد و انگشتان دستش شبیه پنجه های گرگ شده و روی گوش هایش موهای زیادی رشد کرد .

ادامه دارد . . .

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 0:11 ] [ Felice ]

قسمت دوم

(نور خورشید و چوب باعث مرگ خون آشام ها میشود . نور خورشید آنها را میسوزاند و فرو کردن میخ چوبی به قلبشان آنها را از پا در می آورد. )

وقتی برگشتم سعید رو دیدم که پشت سرم واستاده بود . از دیدن قیافه وحشت زده من متعجب بود .

پرسید:چیکار میکردی.

با دستپاچگی گفتم:هیچی. و بی اختیار به سمت سبدهای میوه رفتم.

 گفتم : بیا کمکم کن اینها رو ببریم الانه که صدای رییس دربیاد .

سعید هم گفت : منهم برای همین اومدم . که کمکت کنم .

هر دو سبدهای سیب و پرتغال رو برداشتیم و از انبار خارج شدیم . توی مسیر پدرام هم به ما اضافه شد . مدام دنباله بهانه بودم تا به انبار برگردم و در رو ببندم و کلید رو بردارم و سرجاش بذارم تا نگهبان مون ازموضوع خبردار نشده و برام رو ترش نکرده ! اماهیچ فرصتی پیش نیامد . با شروع شدن جشن دیگه همه چیز از یادم رفت مثل هرسال سخنرانی کسل کننده رییس و بعدش هم شهردار . فقط ذهنم درگیر جشن بود و درکنار دوستانم با شوخی وخنده ذهنمون از همه چیز آزاد شده بود . مدتها بود که اینقدر شاد و سرزنده نبودم والبته هیچوقت هم انتظار وقوع اتفاقات شومی که در انتظارم بود رو نداشتم . گروه موسیقی تازه کارشو شروع کرده بود و نوازنده ویولون روح منو به پروازدرآورده بود که گوشیم زنگ خورد . سایه بود . دختری که بهش علاقه داشتم . وقتی میخندید بهم انرژی میداد و همیشه باشوخی هاش سختی های زندگی رو از یادم میبرد . ازم خواست که از سالن بیام بیرون تا همدیگرو ببینیم چون یک هفته ای بود که بخاطر مشغله جشن حتی با هم تماس تلفنی هم نداشتیم . وقتی رو به روم واستاد مثل همیشه لبخند قشنگی روی لبهاش نقش بست .

گفت : تو این یک هفته ای که ندیدمت چقدر بهم ریخته ای شدی انگارسرت خیلی شلوغ بوده .

گفتم : اره بخاطر تاکید رییس برای برگزاری جشن باشکوه تمام هفته رو مشغول تدارک بودیم .خیلی دل تنگت شده بودم . اما فرصتی نداشتم که ببینمت .

مشغول صحبت بودیم که دیدم نگهبان با چهره خشمگینی به سمتم میاد . گفتم حتما میخواد بهمون تذکر بده که چرا اینجا واستادیم اما یاد کلید افتادم و عرق سردی رو پیشونیم جمع شد.از سایه خواستم که برگرده تو سالن اصلی وخودم توی راهرو واستادم تا نگهبان بیاد و یه جورایی دست به سرش کنم .

تا رسید بدون مقدمه گفت : کلید من کجاست ؟؟ چرا برش داشتی ؟؟ هان ؟؟

گفتم : باور کنید قصد بدی نداشتم فقط کنجکاو شدم که ...

حرفم رو قطع کرد و گفت : بعضی وقتها کنجکاوی تاوان سختی داره !!!

ماجرا رو براش تعریف کردم.انگار که برق گرفته بودش . خشکش زده بود.بعد از چند ثانیه که به خودش اومد بهم گفت : سریع برو سراغ خانم پژوهان و بگو که به خاک قرمز نیاز داریم .

و بعد به سمت انبار رفت و منهم که خیلی گیج شده بودم به طرف سالن اصلی رفتم تا خانم پژوهان رو پیدا کنم . ذهنم درگیر جمله آخر نگهبان بود که منظورش از خاک قرمز چیه و خاک چه ربطی به استاد ادبیات دانشگاه مون میتونه داشته باشه!

وقتی به صندلی های ردیف جلویی سالن رسیدم کار گروه موسیقی تموم شده بود و همه منتظر پذیرایی بودن . خانم پژوهان مثل همیشه با چهره مهربونش با بغل دستیش صحبت میکرد .

 وقتی منو دید با مهربانی بهم گفت :خسته نباشی مسعود . خیلی زحمت کشیدید جشنه خوبیه!

با دلهره گفتم: نگهبان میگه که به خاک سرخ نیاز داریم .

لبخندش محو شد و گفت: انتظارشو نداشتم تو این روز بهش نیازی بشه .کلید اتاقش رو از جیبش درآورد و بهم گفت با سرعت خودتو به اتاقم برسون و از کشوی دوم سمت چپ یه بسته پلاستیکی هست . برش دار و تحویل نگهبان بده و به کسی هم چیزی راجع به این موضوع نگو . فقط سریعتر .

نمیتونستم اتفاقاتی که افتاده بود رو تجزیه وتحلیل کنم . اونا از چی میترسیدن؟؟ جاک قرمزچی بود؟؟ چرا نباید کسی چیزی میفهمید ؟؟ برای رفتن به اتاق پژوهان باید به طبقه اول ساختمان میرفتم . با سرعت و دوتایکی پله ها رو پایین اومدم اما وقتی به راهروی اتاق های اساتید رسیدم صحنه هولناکی رو دیدم .

زنی لاغر اندام با پوستی به سفیدی برف و مرده ها که لباس بلندی مثل ردا تنش بود یکی از پسرهای ترم اولی رو گرفته بود و انگار داشت از گردن پسر بیچاره چیزی میخورد .منو که دید جسد بی جان پسر رو رها کرد وبه من خیره شد . دندونهای بزرگ و تیزش حالا کاملا مشخص بود درحالی که خون ازشون میچکید وچشمان خون گرفته اش که باعث میشد قیافه ترسناکی داشته باشه . همینطور که داشت بمن نزدیکتر میشد لرزش بدن من بخاطر ترس هم بیشترمیشد . نزدیکم شد وآماده بود که با دندونهای تیزش گردن من روهم گاز بگیره ...

ادامه دارد

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 10:52 ] [ Felice ]

(به جز 3 شخصیت اول داستان مسعود و پدرام و سعید , بقیه اسامی و روابط بین اشخاص کاملا غیرواقعی بوده و هرگونه تشابهی کاملا تصادفی میباشد )

(خون آشام ها موجوداتی هستند از اعماق تاریکی . از خون سایر موجودات تغذیه میکنند .و بجز طعم خون هیچ طعم دیگری را نمیفهمند . ابتدا انسان هستند اما بعد از تبدیل شدن به خون آشام انسانیت شان هم از بین میرود )

مثل بقیه روزها اونروزصبح هم با زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم . آفتاب تازه طلوع کرده بود . برخلالف روزهای دیگه که با خواب آلودگی و بی حوصله بیدار میشدم اونروز سرحال بودم چون روز جشن بزرگ دانشگاه بود . بعد از خوردن صبحانه آماده شدم که به سمت دانشگاه برم چون منو سعید و پدرام جز برگزار کننده های جشن بودیم و تمام هفته روی برنامه های اون شب کار کرده بودیم و خیلی ذوق داشتیم . جشن سالگرد تاسیس 50 سالگی دانشگاه . اکثر آدمهای شهرمون منطقه ای که دانشگاه روش ساخته شده رو بیشتر از خود دانشگاه میشناختن چون طبق یه داستان قدیمی توی این منطقه یه تپه افسون شده وجود داشته اما هیچکس هیچ افسونی از این تپه و یا حتی کل اون منطقه ندیده بود تا اینکه تقریبا 60 سال قبل بنای دانشگاه گذاشته شد .

مثل هر روزسعید بموقع حاضر بود اما پدرام که عادت داشت صبحانه مفصلی بخوره چند دقیقه منتظرمون گذاشت . برام سوال بود که اینهمه غذا رو چطور توی معده اش جا میده و همیشه هم گرسنه است اما حتی چند گرم چاق نمیشه؟؟!!

بعد اینکه پدرام هم به ما ملحق شد هر 3 نفر عازم دانشگاه شدیم . اونروز اصلا دوست نداشتم نگهبان پیر و غرغروی دانشگاه بهم رو ترش کنه چون خیلی خوشحال بودم . همیشه با من بد بود اما پدرام رو خیلی تحویل میگرفت و با سعید هم خوب بود . انگار اونروز روز شانس من نبود چون بداخلاق تر از همیشه باهام برخورد کرد وقتی که میخواستم کلید های سالن رو بگیرم . وقتی همراهش برای برداشتن کلیدها رفتم گوشی همراهش زنگ خورد و حواسش برای چند لحظه از من پرت شد . تا وقتی که برگرده من مشغول تماشای کلیدها بودم که چیزی توجهم رو جلب کرد . یک کلید چوبی نسبتا بزرگ و زیبا که طراحی جالبی داشت در کناربقیه کلیدها بود . بی اختیار دستم رو دراز کردم و برداشتمش . روی کلید علامت های عجیبی حکاکی شده بود . محوتماشای کلید بودم که شنیدم نگهبان خداحافظی کرد و به سمت من اومد . دستپاچه شدم وخیلی سریع کلید رو توی جیبم گذاشتم تا سر فرصت بذارمش سره جاش اما نگهبان که کلیدهای سالن را قبل از مکالمه تلفنیش برداشته بود اومد طرفم و کلیدها رو بهم داد و ازم خواست که از اونجا برم و به کارام برسم . وقتی به دوستان ملحق شدم سعید گفت : چی شده چرا قیافه ات اینقدر پریشونه ؟؟ ماجرا را براش تعریف کردم و اون هم  مثل همیشه مشغول نصیحت کردن شد که چرا دست از اینکارهای بی فکرانه ات نمیکشی .

کارهامون تمام شده بود و همه چیز آماده بود برای یک جشن بزرگ تا اینکه رییس به طرفم اومد تا ازم گزارش کار بگیره . اما انگار میوه های آماده شده برای پذیرایی از میهمانان کم بود و باید به انبار میرفتم تا بقیه میوه هایی که از قبل تهیه شده بود و اونجا نگهداری میشد را بیارم . سعید و پدرام که به بقیه دوستان ملحق شده بودن و به سمت سالن در حال حرکت بودن و منهم میخواستم هرچه سریعتر به اونها بپیوندم . به سرعت خودم رو به انبار رسوندم تا سبدهای میوه رو بیارم . تا حالا پامو اونجا نذاشته بودم . وقتی در رو باز کردم نمیتونستم چیزی رو ببینم . همه جا تاریک بود . کلید برق رو پیدا کردم . نور ضعیفی درست وسطه انبار رو روشن کرد . دلهره عجیبی سراغم اومد . همینطور که اطرافم رو وارسی می کردم و به طرف سبد میوه ها میرفتم دری که درست انتهای انبار بود توجهم رو جلب کرد . دری چوبی که حکاکی های عجیبی داشت . یاد کلیدی که صبح توی جیبم گذاشتم افتادم . از جیبم بیرون آوردمش و بهش نگاهی کردم . یه حسی بهم میگفت در رو باز کنم . کلید را داخل قفل کردم و چرخوندم . در با صدای خشکی باز شد که صدایی از پشت سرم شنیدم و از ترس جای خودم میخکوب شدم ...

ادامه دارد

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 12:35 ] [ Felice ]
سلام به دوستان وفادار که تو این مدت منو تنها نذاشتن . . .

و

سلام به دوستانی که تا بهشون سر نزنی سر نمیزنن...

و

سلام به دوستانی که سرم بزنی سر نمیزنن ...

مثلا من یه مشورتی خواسته بودم ازتون ها ...

عیبی نداره تصمیم خودمو گرفتم

داستانی که میخوام به زودی زود آپ کنم راجع به خون آشام هاست .

یه داستان محلی که تو محل زندگی خودم قراره اتفاق بیوفته ...

امیدوارم لذت ببرید ...

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 17:45 ] [ Felice ]

سلام بچه ها

يه سوال :

واسه داستان جديدم دوتا ايده دارم

1. زامبي ها

2. گرگنما ها و خون آشام ها

كدومش ؟؟

[ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:44 ] [ Felice ]

خاستگاه افسانه ی انسان گرگ نما به سال 1591 میلادی و در روستاهای اطراف شهرهای آلمانی کلانگن و بدبرگ بازمیگردد.در این زمان اروپا زیر سایه ی تاریک جهالت قرار داشت. شهر ها عقب افتاده بودند و مردم در نزدیکی جنگل ها زندگی میکردند.بنابراین ترس از گرگ ها همچون یک کابوس همواره با انها بود.حمله ی این حیوانات به انسان به طور مکرر دیده میشد.طوریکه مردم میترسیدند از نقطه ای به نقطه ی دیگر مسافرت  کنند.آنها هر روز صبح جسد انسان نیمه خورده شده را در زمین های زراعی پیدا میکردند و سعی میکردند و سعی میکردند این جانوران خون آشام را پیدا کنند و از بین ببرند.

اما یک روز حقیقتی بر ساکنان کلانگن و بدبرگ آشکار شد که همه چیز را دگرگون کرد:بر اساس سندی قدیمی آن روز چند نفر گرفتار یک گرگ وحشی و سگ های شکاری خود را به جنگ او روانه ساختند و خود نیز با نیزه های تیز به او حمله کردند اما این گرگ به طرز شگفت آوری نه فرار کرد و نه به دفاع پرداخت فقط ایستاد و پس از دقایقی به یک مرد  میانسال تبدیل شد.آنها این مرد را شناختند او پیتر استابل از اهالی دهکده ی خودشان بود.

استابل نخستین نیمه انسانی بود که نوع بشر با ان روبرو شد.او زیر شکنجه به قتل 16 نفر از جمله دو زن باردار و 13 کودک اعتراف کرد.مرتبه ی سقوط او به گرگنمایی غریبتر بود:در 12 سالگی به جادوگری علاقه داشت و به تمرین در این زمینه دست میزد و به اعتراف خود در این سن عهدی با شیطان بست و به کشتار مردم پرداخت.او حتی به پسر خود نیز رحم نکرد و او را کشت و مغز او را خورد و از آنجا که توحش استابل خارج از فهم مردم بود،آنان نیز کم کم افسانه ی گرگ نماها را ساخته و پذیرفتند.

 

گرگ نماها در افسانه های یونان باستان:

در اسطوره های یونان باستان نیز رگه هایی  از وجود گرگ نماها را میبینیم:

روزی زئوس به عنوان مسافری گمنام به دربار شاه لیکائون بدجنس پا گذاشت.شاه زئوس را شناخت و تصمیم گرفت زئوس خدای خدایان را نابود کند و خود بر جای خدای خدایان تکیه زند اما زئوس با ترفندی گریخت؛ قصر شاه را ویران کرد و او را محکوم کرد تا بقیه ی عمر خود را در قالب یک گرگ زندگی کند.و جالب است بدانید که خواستگاه وازه ی lycanthrope که در توصیف پدیده ی گرگ انسان به کار میرود از نام این پادشاه گرفته شده است.

سرگذشت پی یر برگات و مایکل وردام:

محاکمه ی این دو روستایی فرانسوی در سال 1521 برایشان رسوایی به بار آورد 19 سال قبل از این تاریخ برگات هنگام جمع اوری گله ی گوسفند با سه سوار سیاه پوش رو به رو شد که به او مقداری پول دادند و نوید آینده ی خوبی را به او دادند و او هر روز به ملاقات انان میرفت و با هم به داخل جنگل رفته و شخصی به نام ارباب را ملاقات کرده که از او میخواست خدا را انکار کند و هرگز به کلیسا نرود.سال ها بعد برگات تصمیم به جدایی از آنان میگیرد.او را به نزد شخصی به نام مایکل وردام میبرند،وردام از او میخواهد تا برهنه شود که روغنی جادویی را به بدنش بمالد همزمان بدنش پر از مو شد و به دنبال او وردام نیز تبدیل به گرگ شد.

این دو در سال های دهه ی 30 در قرن شانزدهم جنایات زیادی را در فرانسه تحت امر شیطان انجام دادند.در سال 1573 حملات گرگنماها در فرانسه رو به فزونی نهاد در دل DOL جسد چند کودک پیدا شد.چند هفته بعد گلیز کارنپر در حالیکه جسد نیم خورده ی دو کودک در خانه اش پیدا شده بود،دستگیر شد.

به طور کلی سالیان دراز به دلیل فقر فرهنگی و پایین بودن سواد و چیرگی خرافات در غالب مسیحیت افسانه هایی این چنین مخصوصا در اروپا و در زندگی مردم و باور آنان وجود داشت که باعث کشته شدن انسان های بیگناهی شد.

بر اساس امار های کلیسای فرانسه در سالهای بین 1520 تا 1620 در نزدیک به 30 هزار نفر با برچسب گرگنما بودن اعدام شدند و چه بسیار نیز با اتهام جادوگری به آتش سپرده شدند.

منبع : sonia7.blogfa.com

[ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 22:52 ] [ Felice ]
سلام

دوستان عزیزم سال ۸۹ هم با تمام پستی ها و بلندی هاش به پایان خودش رسید .

سالی که خیلی ازش میترسیدم . سالی که مثل همه سالهای فرد ۸۳ و ۸۵ و ۸۷ با مشکلات و ناراحتی هایی همراه بود . دوستان خوبم امیدوارم که سال جدید برای همه مون سال خوب و خوشی باشه و پر از اتفاقات خوب و بزرگ  

به همتون پیشا پیش سال جدید رو تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات خوش بگذره . تا سال آینده یا حق و خدا نگهدارتون

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 11:25 ] [ Felice ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به همه ...
خوش باشید .
وقتی وارد این وبلاگ میشید در واقع وارد دنیای خیالات من شدید که امیدوارم خوش تون بیاد
امکانات وب