مسعود حالا رو به روی ساختمان ایستاده بود اما نه ساختمانی که به آن رفت و آمد می کرد . شیشه ها شکسته بود و دیواره ها دوده ای شده بود . وحشت سراسر وجود مسعود را فرا گرفته بود . چیزی را که دیده بود را باور نمی کرد . چه اتفاقی افتاده بود . از همراهش پرسید چی شده ؟؟ اینجا چه اتفاقی افتاده که من بی خبرم . کی اینجا اینطوری شده ؟؟
نیما گفت : ما هم می خوایم د مورد همین مساله تحقیق کنیم . که چه اتفاقی افتاده . با من بیا .
هر دو وارد شدند . در با صدای گوش خراشی باز شد . داخل تاریک بود و جایی را نمیدیدند . داخل شدند و در را بستند . کم کم همه جا روشن شد و اطراف را دیدند . صدای خرده های شیشه زیر پایشان به گوش می رسید . بود دود به مشام می رسید . فضای عجیبی بود . مسعود احساس خفگی می کرد . با هم از پله ها بالا رفتند و مسعود بر روی هر طبقه توقفی می کرد و اطراف را میدید . دلش گرفته بود . در جایی رده خونی میدید که روی زمین بود . شدت حادثه زیاد بود . درهای سوخته شده . دیوارهای سیاه و شیشه های شکسته تنها چیزهایی بودند که دیده میشدند . بالاخره به آخر رسیدند ,طبقه چهارم, جایی که خود مسعود در آنجا با دوستان خود زندگی میکرد . دل مسعود لرزید . خسارت های وارد شده ناشی از آتش سوزی در آن اتاق کمتر از جاهای دیگر بود . تخت خواب مسعود هیچ آسیبی ندیده بود .
نیما که کاملا ساکت بود برگه هایی که همراه داشت را بیرون درآورد و شروع کرد به خواندن ,
گزارش آتش نشانی :
حوالی ساعت 3:30 صبح با خبر شدیم که مجتمع ((خوابگاه دانشجویی )) دچار آتش سوزی شده است . سریعا نیروهای خود را اعزام نمودیم . شدت آتش سوزی زیاد بود و بالاخره توانستیم در ساعت 6:15 اتش را خاموش کنیم . متاسفانه این حادثه تلفات زیادی داشت .
حال مسعود خراب تر شد . تلفات زیاد . این کلمه به شدت منقلبش کرد .
نیما بدون اینکه چیز دیگری بگوید برگه دوم را درآورد و شروع به خواندن کرد ,
گزارش بیمارستان :
ساعت 6:25 دقیقه مجروحین حادثه آتش سوزی به بیمارستان انتقال داده شد . از بین 217 ساکن مجتمع متاسفانه تنها 15 نفر زنده مانده بودند که 12 نفر آنها به شدت دچار سوختگی شده بودند و بلافاصله بعد از رسیدن جان باختند اما 3 نفر باقی مانده هم به علت گاز گرفتگی حال وخیمی داشتند که متاسفانه 2 نفر آنها هم جان باختند و فقط یک نفر زنده مانده که حال چندان مساعدی ندارد .
ادامه دارد . . .
(( قسمت اول ))
مسعود به آرامی چشمانش را باز کرد . روشنایی همه جا را فرا گرفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند . احساس گرما می کرد . کم کم چشمانش بازتر شد و توانست اطراف خود را ببیند . در محلی نا آشنابود . سرش درد می کرد و چیزی یادش نمی آمد . اینکه چطور با آنجا و چرا آمده است . اتاقی که دیواره هایش به رنگ زرد بود و بر روی تختی دراز کشیده بود . ضعف داشت و حالتی عجیب . ناگهان در اتاق باز شد و چهره ای آشنا وارد شد . دوست صمیمی و نزدیک مسعود وارد اتاق شد . نیما که لباس سفیدی به تن داشت و در دستش کاغذ هایی را داشت . لبخند میزد . مسعود از اینکه دوست نزدیک خود رامی دید بسیار خوشحال بود .
پرسید : تو هم اینجایی ؟؟ خیلی خوشحالم . من نمی دونم چی شد من اینجا چکار می کنم ؟؟ اینجا دیگه کجاست ؟؟!! نیما با لبخند گفت : فعلا پاشو حاضر شو بریم که کلی کار داریم و چیزهای زیادی هست که تو باید ببینی.
خودت همه چی رو میفهمی . مسعود به نیما کاملا اعتماد داشت پس بدون چون و چرا بلند شد تا با نیما بروند اما نمی دانست لباس هایش کجاست . نیما کمد اتاق را نشان داد و منتظر شد تا مسعود حاضر شود .
مسعود در حالیکه حاضر میشد گفت : راستی سینه ات چطوره ؟؟
نیما گفت : خوب خوب . دیگه سرفه هم نمی کنم .
***
نیما و مسعود از اتاق خارج شدند . مسعود می دید که اتاق او در سالنی قرار دارد که اتاق های زیادی مانند اتاقی که در آن از خواب بیدار شد وجود دارد . مسعود حالا خود را در خیابان می دید .
در حالی که دنباله نیما می رفت پرسید : کجا میریم ؟؟ به یه جای آشنا . به زودی می رسیم خارج از شهر.
خیابان بسیار خلوت بود . هیچ جانداری به چشم دیده نمیشد . نه صدایی و نه حتی بادی نمی وزید .
در جاده به طرف خارج از شهر در حرکت بودند که ناگهان مسعود دو مرد را دید که در کنار خیابان ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند . مردی که قد بلند تر بود گفت : من هم شنیدم . یه فاجعه بوده . خیلی غم انگیزه انگار هیچ کس زنده نمونده . توجه مسعود جلب شد ایستاد و گوش کرد . مردی که کوتاه قد تر و چاق بود گفت : هیچکس زنده نمونده ؟؟ واقعا تاسف بر انگیزه . خانواده هاشون چی می کشند . مسعود متوجه شد که آن دو مرد بدون توجه به مسعود به بحث خود ادامه دادند و موضوع را عوض کردند .
به نیما گفت :: اینا درمورد چی حرف میزدند ؟؟ ماجرا چیه ؟؟
نیما جواب داد : من و تو هم میخواهیم در مورد همین موضوع کار کنیم با من بیا .
مسعود دیگر چیزی نگفت و به راه افتاد . بعد از چند دقیقه به خارج از شهر رسیدند و به مقصد رسیدند و نیما گفت : رسیدیم .
مسعود با کمال تعجب خوابگاه دانشجویی خود را میدید ولی حالا خوابگاه با چیزی که مسعود در ذهن داشت فرق میکرد خوابگاه به نظر آتش گرفته بود .
ادامه دارد ...
با سلام خدمت دوستان عزیز
امروز می خوام دو تا موضوع رو با هم مقایسه کنم :
۱ - انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری هم با تمام مانور ها و تبلیغاتش به اتمام رسید و مردم کاندیداشون رو انتخاب کردند ولی انتخاب مردم با انتخاب دست اندرکاران یکی در نیومد .
مردم ایران حماسه خلق کردند اما مسئولان انتخابات کارشون از حماسه و این چیز ها هم فراتر بود .
۲ - دو ساله پیش توی بازی های آسیایی دوحه تو رشته ی تکواندو نماینده ی ایران یعنی(( مهدی بی باک)) با نماینده ی قطر میزبان تو بازی فینال به مصاف هم رفتند که خیلی مسابقه ی جالبی بود چون هر ضربه ای که (( بی باک )) به مبارز قطری میزد داوران امتیاز اون ضربه رو به قطریه می دادند . یعنی ضربه رو(( بی باک )) میزد ولی امتیاز رو قطری میگرفت . و توی اون بازی با کمال ناداوری و این حرف ها حق یه ایرانی و در واقع یه ملت خورده شد .
نتیجه :
چقدر این انتخابات اخیربا مبارزه بی باک شبیه هم هستند . من که با این جریانات انتخاباتی و با این اعلام نتایج یاد ۲ساله پیش و اون اتفاقات افتادم .
این یکی هم طرحش واسه خودمه و یه داستان بلند اگه بشه .
قسمت اول
در روزگاران قدیم و در سرزمینی پهناور پادشاهی قدرتمند زندگی می کرد که بر تمامی سرزمین های اطراف نیز حکمرانی می کرد . قدرت خود را مدیون دو چیز بود : هوش بالایی که داشت و همینطور گنجینه هایی در اختیار او بود . گنجینه ی پادشاه سه چیز بود : شمشیر غالب, زره پوست اژدها و کمان جادویی . هر کدام از این گنجینه ها قدرتی داشتند . شمشیر غالب که تیغی برنده داشت و همه چیز را به دو نیم می کرد . حتی سخت ترین سنگ ها را . زره پوست اژدها که هیچ تیغ و پیکانی توان نفوذ در آن را نداشت و در آخر کمان جادویی بود که کماندار با آن می توانست مسافت های بسیار طولانی را با آن هدف قرار دهد .
پادشاه به وسیله ی این سه گنجینه به سرزمینهای اطراف حمله می کرد و آنها را فتح می کرد . پادشاه در دنیا هیچ رنجی نداشت مگر حسرت داشتن پسری که جانشین او شود . پادشاه پیر و نا توان شده بود و از طرفی بیم آن داشت که اطرافیان گنجینه ها را غارت کنند . چون داشتن آن گنجینه ها طمع انسان ها را بر می انگیخت پس مخفیانه به سه سرزمین دور افتاده و خطرناک مسافرت کرد و هر کدام را در یکی از سرزمین ها مخفی کرد و بعد از مرگش هم جست و جو ها فایده نداشت و گنجینه در مخفی ماند و افسانه ی قدرتمندی پادشاه نیز پایان یافت .
مسعود در حالی که به محسن خیره شده بود گفت : اما این یه افسانه است . از کجا معلوم که صحت داشته باشه تازه محل دقیق پادشاهی اونا معلوم نیست . ما حتی نمی دونیم که اون به کدوم سرزمین ها سفر کرده که بریم دنباله گنجینه ها .
محسن گفت : درسته که این بیشتر به یه افسانه شباهت داره اما اگه ما بتونیم اون سه گنجینه رو بدست بیاریم صاحب قدرتمند ترین ارتش می شویم و دیگه هیچ سپاهی توان مقابله با ما رو نخواهد داشت . سعید وارد شد و گفت : بالاخره شروع شد . پادشاه ما سه نفر رو احضار کرده . باید به این سفر بریم و گنجینه ها رو پیدا کنیم .
سه جنگجو با هم به راه افتادند و به دیدن پادشاه رفتند . پادشاه که بسیار نگران بود گفت : کشور ما از دیر باز مورد توجه بوده و طی دهه های گذشته دائما در جنگ بودیم با دشمنان مختلف . کوههای الماسی که در سرزمین ما وجود دارند باعث این جنگها شده است . پادشاه لحظه ای مکث کرد و ادامه داد : حتما شما هم در مورد افسانه ی سه گنجینه شنیده اید . من در میان تمام اطرافیانم به شما اعتماد کامل دارم . از شما منی خوام که به این سفر برید و اون گنجینه ها را برای من بیارید تا از بابت جنگ با دشمنان بیشمار آسوده خاطر شم .
مسعود گفت : اما ما برای این سفر به تعدادی سرباز و خدمه نیاز داریم . همین طور یه کشتی چون توی افسانه ها اومده که اون سرزمین خارج از جزیره ی ماست . پادشاه گفت : به هر چیزی که نیاز داشته باشید در اختیار تون میذارم . شما هفته ی دیگه حرکت می کنید .هر سه از قصر پادشاه خارج شدند تا آماده سفر بشوند .
***
همه چیز مهیا ی سفر ماجرا جویانه ی محسن , مسعود و سعید بود . کشتی که برای سفر آنها آماده شده بود کاملا مجهز بود . یک کشتی نظامی همراه با خدمه و تمامی لوازم برای راحتی این سه جنگجو . بعد از اتمام مراسم و تشریفات کشتی از بندر اصلی به حرکت در آمد و سفر اکتشافی رسما آغاز شد .
مسعود در ابتدای سفر حال خوبی نداشت و دریا زده شده بود . سعید هم تقریبا به همین وضعیت در آمده بود و تمام روز اول را اتاق های مخصوص خودشان سپری کردند . روز دوم محسن به روی عرشه ی کشتی رفت و سعید را آنجا دید . گفت : مثل اینکه حالت بهتر شده . سعید گفت : آره حالم بهتره . محسن گفت : وقتی خیلی کوچیک بودم با پدرم به دریا نوردی رفتم درست قبل از اینکه پدرم توی جنگ کشته بشه . پدرم خودشو فدای پادشاهش کرد . و بعد از اون ماجرا وقتی که من بزرگتر شدم و به عضویت ارتش در اومدم پادشاه هوای منو داشت و بهم اطمینان می کرد . حالا هم که برای یافتن این سه گنجینه بازم منو فرستاده .
سعید جواب داد : تو هم که تا حالا نا امیدش نکردی . همیشه کارها را درست انجام دادی . در ضمن تو یکی از بهترین جنگ جویان سرزمین مون هستی . یکی از بهترین تیراندازان توی کل این منطقه .
در همین حین مسعود هم در حالی که اندکی رنگ پریده بود و چشمانش خسته به نظر می رسید به جمع آنها پیوست . محسن حال مسعود را پرسید و مسعود گفت : فقط دل و روده هام سرجاش هستند و بالا نیاوردمشون . هر سه به داخل کابین رفتند تا صبحانه بخورند . بعد از صرف صبحانه مسعود به محسن گفت : چقدر دیگه باید بریم ؟؟ من اصلا از دریا خوشم نمیاد . سعید گفت : دقیقا نمیدونم ولی فکر می کنم حالا حالا ها باید بگردیم .
تا دو روز اوضاع به همین منوال گذشت و حال مسعود و سعید هم کاملا خوب شده بود و به دریا عادت کرده بودند . روز سوم نزدیک های ظهر بود که دیده بان کشتی فریاد زد : خشکی نیبینم . طرف جنوب خشکیه .
ناخدای کشتی هم به فرمان محسن کشتی را به طرف جنوب راند . حالا دیگر نمای جزیره کاملا مشخص بود .
ناخدا به محسن گفت من باش از ده ها بار از این مسیر گذشتم ولی تاحالا این جزیره رو ندیدم . چطور ممکنه .
محسن گفت : شاید این جزیره تازه به وجود اومده باشه . ناخدا در پاسخ گفت : نه من اینطور فکر نمی کنم .
کشتی آرام آرام به جزیره نزدیک شد و لنگر انداخت . محسن و مسعود و سعید به همراه تعدادی از خدمه با قایق به سوی جزیره به راه افتادند تا آنجا را وارسی کنند .
مسعود و محسن سوار قایق شدند و به همراه چند خدمه و سرباز به سوی جزیره حرکت کردند . آنها کاملا محتاط بودند . اما مسعود حس عجیبی داشت .
قایق به ساحل رسید و همه به جز 2 خدمه پیاده شدند و به راه افتادند .
جزیره ی بسیار سر سبزی بود و رود خانه ای در آن جریان داشت . در میان جزیره کوهی سر بر آورده بود و درختانی انبوه اطراف آنرا پوشانده بودند .
محسن و بقیه با آرامی و با احتیاط به جلو در حرکت بودند . مسعود بی اختیار به جلو آمد و شروع کرد به حرکت در مسیری مشخص و گفت دنباله من بیایید . محسن گفت : کجا داری میری ما که جایی رو نمیشناسیم . ممکنه خطرناک باشه . مگه نشنیدی ناخدا چی گفت ؟؟ گفت که تا حالا این جزیره رو ندیده با اینکه چندین بار از این مسیر اومده . مسعود گفت به من اطمینان کن و دنبالم بیا . همه به دنباله مسعود حرکت کردند تا به یک محوطه باز رسیدند که کلا از چمن پوشیده شده بود . یکی از سربازان سریعا جلو رفت اما اتفاق عجیبی افتاد . چمن ها سریعا رشد کردند و سرباز بیچاره را در بر گرفتند . خون به اطراف می پاشید تا اینکه دوباره چمن ها به حالت اولیه باز گشتند و حالا همه می توانستند اسکلت بدن آن سرباز نگون بخت را ببینند که تمام گوشت های بدنش خورده شده بود . وحشت سراسر وجود سربازان را گرفته بود . محسن با بی تابی گفت : ببین ما رو کجا آوردی حالا چیکار کنیم ؟؟ چطوری رد بشیم . مسعود گفت : نگران نباش , همه به دنباله من بیایید .
به راه افتاد انگار که میدانست از کجا باید عبور کند . به انتهای مسیر رسید بدون اینکه آسیبی ببیند . همه به دنباله مسعود حرکت کردند و به انتهای مسیر رسیدند بدون اینکه آسیبی ببینند . محسن متعجب بود . گفت : چطوری اینکار را انجام دادی ؟؟ مسعود در جواب گفت :: خودمم هم نمی دونم .
حالا دیگه به نزدیکی کوه رسیده بودند . از میان صخره ها عبور کردند و به بالای کوه رسیدند محسن و مسعود حالا می توانستند کمانی که همانند نور خورشید می درخشید را ببینند . بی درنگ کمان را برداشتند و از مسیری که آمده بودند بازگشتند . محسن باور نمی کرد که به همین راحتی اولین گنجینه را به دست آورده باشند آنهم گنجینه ای که آدمهای زیادی برای به دست آوردنش جان خود را از دست داده بودند اما هنوز هم از کارهای مسعود در تعجب بود .
سوار قایق شدند و به کشتی بازگشتند تا خبر خوب را به بقیه برسانند .
در کشتی شور و هیجانی به پا شده بود . همه ی افراد در کشتی بخاطر بدست آوردن اولین گنجینه سر از پا نمی شناختند و بسیار خوشحال بودند اما در میان آنها افرادی که در جزیره بودند و شاهد اتفاقات علاوه بر خوشحالی , متعجب هم بودند . محسن نمی توانست خوشحالی خود را پیدا کنم اما کاملا مشخص بود که با حالتی متعجب به مسعود نگاه میکند .
هوا کم کم تاریک میشد و سیاهی آسمان دریا را فرا می گرفت . سعید در حالی که کمان را در دست داشت به محسن که روی عرشه ایستاده بود ملحق شد .در حالی که با دقت کمان را وارسی می کرد گفت : خیلی دلم می خواهد هر چی زود تر این کمان را امتحان کنم . یا اینکه خیلی بزرگه ولی وزن چندانی نداره . راستی متوجه این علامت شدی و بعد بلافاصله قسمت فوقانی کمان را به محسن نشان داد که شباهت زیادی به سر شیر داشت . محسن با دقت علامت را وارسی کرد و گفت : خیلی شبیه سر شیر می مونه ولی چرا فقط سر شیر. این چه مفهومی میتونه داشته باشه ؟ هر دو لحظه ای را در سکوت گذراندند و محسن بعد از اینکه دید فکر کردن نتیجه ای نداشته ماجرای پیدا کردن کمان و همین طور اتفاقات عجیبی که رخ داده بود را برای سعید تعریف کرد . سعید هم لحظه ای شوکه شد و پرسید : یعنی اون می دونست چطوری باید عبور کنه ؟ از کجا ؟ ازش چیزی در این مورد نپرسیدی ؟ اون از دیدن اون جزیره تو جایی که ناخدا میگه هیچ وقت جزیره ای توی این قسمت ندیده و اصلا همچین جایی اینجا وجود نداشته و این هم از ماجرایی که تو برامون تعریف می کنی
محسن گفت : فکر کردم بهتره که دوتایی بریم و ازش بپرسیم . آن دو از عرشه به سمت کابین مسعود حرکت کردند و بعد از کسب اجازه وارد شدند . مسعود بسیار نگران بود و دائما با گردن بند خود بازی می کرد . بعد از اینکه محسن و سعید را دعوت به نشستن کرد بدون اینکه آنها چیزی بگویند شروع به حرف زدن کرد : من خودمم نمی دونستم داره چه اتفاقی میوفته . فقط یه حسی بهم می گفت که باید پیکار کنم یا کجا برم. خودم هم نمی دونستم چطوری فقط به حسی که پیدا کرده بودم اعتماد کردم .
محسن گفت : خوب مثل اینکه جواب قانع کننده ای برای اتفاقات اخیر وجود نداره . ما میریم و تو هم استراحت کن . سفر طولانی در پیش داریم . محسن و سعید بدون اینکه چیزی بهم بگویند از کابین خارج شدند و مسعود تنها ماند . در حالی که گردنبند خود را محکم در مشت نگه می داشت به اتفاقات اخیر فکر می کرد . او میدانست که دلیل اتفاقات چه بوده اما آنرا از دو دوست خود پنهان می کرد . دلیل آن اتفاقات گردن بندی بود که به گردن داشت و خوب میدانست که وجود آن گردن بند باعث شده بود که راه عبور را از میان آن چمن های خونخوار پیدا کند اما نمیخواست که با گفتن این حرف دوستان او فکر کنند که او دیوانه شده یا هذیان می گوید . پس در تخت خود دراز کشید تا فردا را با آمادگی و انرژی شروع کند و در همین حال خوابش برد .
***
تقریبا هفت روز از ماجرای پیدا شدن کمان گذشته بود و تمام افراد حاضر در کشتی تقریبا ماجرای کمان را فراموش کرده بودند و در انتظار یافتن دومین گنجینه بودند .
محسن و سعید و مسعود بر روی مسیر حرکت صحبت می کردند که آیا مسیر حرکت آنان صحیح است یا نه ؟ چون طبق محاسبات سعید باید ظرف 5 روز به محل مورد نظر که شمشیر غالب در انجا است می رسیدند اما حالا 2 روز هم گذشته بود که بازهم دیده بان امید را برای آنها زنده کرد .
خشکی میبینم . من یه خشکی میبینم . خدمه بسیار خوشحال شدند و با سرعت به طرف خشکی رهسپار شدند اما بازهم اتفاقی افتاد که هیچ کس انتظار آنرا نداشت . مسعود به ناگهان با ترس فریاد زد : نه نباید با سرعت بریم . سرعتت را کم کن . خطری در کمین ماست . اما دیر شده بود . ناگهان ضربات سنگینی به کشتی وارد آمد که باعث همگی تعادل خود را از دست بدهند . ناگهان در مقابله دیدگان حیرت زده ی سربازان موجودی عظیم الجثه که شباهت زیادی به سوسمار داشت سر از آب بیرون آورد . موجودی کریه که اندازه ای به طول کشتی داشت به آنان حمله کرده بود . بلافاصله خدمه کشتی به نیزه های خود به ان موجود حمله ور شدند اما فایده ای نداشت چون نیزه ها در پوست ضخیم او نفوذ نمیکرد . موجود پلید همینطور که به کشتی ضربه وارد می کرد باعث شد عده ای در دریا سقوط کنند که ناگهان مسعود فریاد زد : کمان رو برای من بیارید . محسن با اینکه متعجب شده بود بی اختیار کمان را برای مسعود آورد . مسعود تیری را خارج کرد و آماده برای نشانه گرفتن جانور شد . هدف گیری کردو تیری به چشم جانور درنده زد . موجود از درد به خود میپیچید و فریاد های گوشخراش او باعث ازار سربازان شد . در همین حین مسعود تیر دوم را روانه ی چشم دیگر جانور کرد و با اینکار جانور از پا در آمد و رو به پشت در آب شناور ماند . با این وضعیت سربازان فریاد شادمانی سر دادند .
حالا مسیر بی خ0طری در انتظار آنان بود برای یافتن دومین گنجینه که زره نفوذ نا پذیر بود . اینبار تمام خدمه کشتی وارد جزیره شدند تا زره را پیدا کنند اما جست و جو زیاد به طول نکشید چون درون غاری که در جزیره بود زره پنهان شده بود . سربازان همراه با فرماندهان خود دی جزیره ماندند و از چشمه ای که در جزیره بود آب برداشتند و بعد از یک روز استراحت در آنجا برای ادامه سفر خود رهسپار شدند . اما بازهم چیز عجیبی ذهن محسن را مشغول به خود کرده بود و آن علامتی بود که بر روی زره حک شده بود و آن شکل ماری دو سر بود که به دور چیزی حلقه زده بود . که به لحاظ معنایی هیچ شباهتی با سر شیری که بر روی کمان حک شده بود نداشت .
***
جست و جو برای یافتن سومین گنجینه طولانی شده بود . حالا نزدیک به 4 ماه بود که در دریا سرگردان بودند و هر چند وقت یکبار به جزیره یا سرزمینی بر می خوردند و آذوقه خود را تامین می کردند اما سرعتی که در پیدا کردن دو گنجینه ی قبلی داشتند حالا باعث نا امیدی آنها برای یافتن آخرین گنجینه شده بود .
مسعود که حالا سر و وضع ژولیده ای داشت بر روی عرشه کشتی با گردن بند خود بازی میکرد که سعید و محسن به او ملحق شدند . محسن در بدو ورود خشکش زد و به گردنبند مسعود خیره شد و گفت : میشه گردن بند تو رو ببینم . مسعود هم بی آنکه چیزی بگوید گردن بند خود را به محسن داد . محسن گردن بند را گرفت و به آن خیره شد.سعید پرسید چی شده ؟؟ محسن بعد از مکث کوتاهی گفت : نشان هایی که بر روی کمان و زره هستند نشان گردن بند مسعود هستند .سر و تنه شیری که به دور آن ماری پیچیده شده است .بر روی کمان نشان سر شیر نقش بسته شده بود و بر روی زره مار و حالا مطمئن هستم که بر روی شمشیر هم تنه ی شیر نقش بسته شدهاست . مسعود تو این گردن بند رو از کجا آوردی ؟؟ مطمئنم که این نشان سلطنتیه .تو اینو از کجا آوردی . تا اونجایی که من می دونم تو یه کشاورز زاده ی ساده هستی . این نشان از کجا به تو رسیده ؟
مسعود که حالا خود او هم بسیار متعجب شده بود گفت : من نمی دونم . پدرم قبل از مرگش اینو به من داد . من نمی دونم اینو از کجا آورده ولی هر وقت که با یکی از گنجینه ها رو به رو می شدم این گردن بند به طرز عجیبی سنگینی می کرد .
ادامه دارد . . . .
طرح این داستان هم واسه خودمه که به خواست خدا به یک داستان بلند تبدیل خواهد شد .
دو سوار سیاه پوش که مسافت طولانی را طی کرده بودند شهر را می دیدند . مسعود به پدرام گفت : چیزی نمونده که برسیم امیدوارم که قبول کنه تا با ما بیاد . پدرام گفت : استاد , مگه اون دوست قدیمی شما نیست . اگه ببینه که شما ازش در خواست کمک دارید حتما قبول می کنه .
هر دو سوار اسب هایشان را به سمت دروازه های شهر راندند .
شهر شلوغی بود بزرگترین شهر در سرزمین آنها بود . با اندکی جست و جو آهنگری محسن را پیدا کردند . محسن دوست و همرزم قدیمی مسعود که در نبرد با شکوه (( دشت )) دوشا دوش هم جنگیده بودند و حالا محسن خود را باز نشسته کرده بود و در اون شهر همراه با دخترش زندگی می کرد و از طریق آهنگری زندگی خودش رو می گذراند .
محسن همراه با شاگرد خودش پدرام به طرف محسن رفتند. محسن که بیشتر موهای سرش سفید شده بود و همچنین چهره ی خسته ای داشت برخلاف او مسعود بود که بسیار سر حال تر از محسن بود ولی موهای او هم سفید شده بود . محسن از دیدن دوست قدیمی خودش شوکه شده بود . چند سال بود که این دو نفر همدیگه رو ندیده بودندو از ماجرا جویی های آنها مدتی طولانی می گذشت . همدیگر را در آغوش گرفتند . محسن گفت : 20 ساله که ندیدمت خیلی خوشحالم که برگشتی و بعد به طرف پدرام که جوانی درشت هیکل بود رفت و با او هم دست داد . در همین لحظه نیما شاگرد محسن به طرف اونا اومد . او پسری لاغر اندام و سیه چرده بود و به محسن کمک می کرد . محسن برای او مانند پدر بود و از موقعی که نیما خیلی کوچک بود از او مراقبت می کرد و به زودی قرار بود که با دختر محسن هم ازدواج کند .
محسن , مسعود و پدرام را به خانه ی خودش دعوت کرد .
شب در شهر بزرگ آرامش خاصی داشت . حالا وقت آن شده بود که مسعود دلیل آمدنش را به محسن بگوید .
مسعود بدون مقدمه گفت : محسن , مرتضی را به یاد میاری ؟؟ برامون مشکلات زیادی درست کرده بود اما ما تونستیم شکستش بدیم اما حالا پسر بزرگش علی به ما اعلان جنگ کرده . پادشاه هم داره سپاهش رو جمع می کنه تا به جنگ با اونا بریم و از من خواسته تا دوباره برگردی و فرماندهی کنی تا بتونیم از سر زمین خودمان دفاع کنیم . محسن که متعجب شده بود گفت : مگه ما بعد از جنگ (( دشت )) با اونا پیمان صلح امضا نکردیم ؟؟ اونا می خوان عهد نامه را زیر پا بذارند ؟؟
اما مسعود تو خودت خوب می دونی که من نمیتونم . من حالا بچه دارم و مسئولیت از قبل سنگین تر شده . من چطور می تونم برگردم ؟ پس کی از دخترم نگهداری کنه ؟؟
مسعود گفت : ما میتونیم دخترت روهم با خودمون به قصر ببریم که هم تنها نباشه و هم ازش مراقبت بشه ؟؟
در همین لحظه در اتاق باز شد و نیما وارد شد و گفت : منهم باهاتون میام . منم می خوام بجنگم . شما منو آموزش دادید . خواهش می کنم .
محسن گفت : تو بازهم داشتی مخفیانه گوش می کردی ؟؟
پدرام که تا حالا ساکت نشسته بود گفت : یه شاگرد آهنگر بجنگه ؟؟ تو هر چقدر هم که آموزش دیده باشی سرباز نیستی . چطور می خوای بجنگی ؟؟
محسن به مسعود گفت : شاگردت یه چیزی رو خوب یاد نگرفته . نباید از روی ظاهر کسی در موردش قضاوت کنی . اگه می خوای بدونی که اون چقدر خوب میتونه بجنگه میتونی باهاش مبارزه کنی .
مسعود خندید و به محسن گفت : درسته که نیما رو تو تعلیم دادی ولی پدرام هم شاگرد منه . نباید دسته کمش بگیری . محسن گفت من به زمان نیاز دارم تا در مورد اومدنم تصمیم بگیرم بهم وقت بده .
مسعود قبول کرد .
پدرام گفت : و اما تو نیما کی می خوای مهارتهای انکار نا پذیرت رو به من نشان بدی ؟؟ نیما گفت فردا خوبه ؟؟ پدرام هم قبول کرد .
همه آن 5 نفر شب را در فکر فردا سپری کردند . مسعود از نیامدن محسن نگران بود و محسن هم از بابت دخترش . نیما هم از اینکه فردا با یک سرباز واقعی مبارزه میکرد بسیار خوشحال بود ولی در دل پدرام چیز دیگری می گذشت . او از مهارت های محسن چیزهای زیادی شنیده بود و می دانست تنها کسی که در شمشیر زنی حریف محسن بود استاد خودش مسعود بود ولی اگه فردا او از نیما شکست می خورد چه میشد ؟؟ یعنی پدرام شاگرد خوبی نبود ؟؟ در این صورت او که با استعداد ترین شاگرد مسعود بود باعث سر افکندگی استاد میشد . در این تفکر بود که چشمانش سنگین شد و خوابش برد .
آفتاب طلوع کرده بود و همه از خواب بیدار شده بودند و دور هم مشغول خوردن صبحانه که پدرام وارد شد . از بی خوابی دیشب بسیار آشفته بود . همین طور که پدرام مشغول خوردن صبحانه بود مسعود پرسید : دیشب رو راحت خوابیدی ؟؟ پدرام در جواب به دروغ گفت : بله راحت بودم ولی نتوانست به چشمان مسعود نگاه کند چون می دانست او فهمیده پدرام شب خوبی را سپری نکرده است پس گفت : امروز قراره که با نیما زور آزمایی کنی . باید نشون بدی که چی یاد گرفتی . حال پدرام خراب تر شد . اگه پیروز نمی شد چی ؟؟ یعنی مسعود دیگه روی اون حساب نمی کرد ؟؟ یعنی همه چیز خراب میشد .
و قبل از اینکه پدرام چیزی بگه مسعود ادامه داد : محسن قبول کرده که ما با بیاد . ما امروز روهم اینجا میمونیم تا محسن وسایلش رو جمع کنه و آماده بشه تا فردا حرکت کنیم . و 4 روزه دیگه ما توی پایتخت هستیم.
بعد از اتمام صبحانه محسن , مسعود را صدا زد و گفت : با من بیا می خوام یه چیزی رو نشونت بدم .
مسعود به دنباله محسن رفت . محسن از داخل وسایل خودش چیزی رو بیرون در آورد که اونو بسته بود . محسن گفت : اینو واسه خودم یادگاری درست کرده بودم ولی مثل اینکه باید ازش استفاده کنم . سپس دور اون چیز روباز کرد و مسعود تونست شمشیری که محسن ساخته بود رو بببینه . شمشیر بسیار زیبایی بود . انو به دست مسعود داد و گفت امتحانش کن . مسعود شمشیر رو به دست گرفت . شمشیر خوش دستی بود اما از شمشیر خودش سنگین تر بود تیغه ای به طول 70 سانتی متر داشت و دسته ی شمشیر که از جنس سنگ های سفید رنگ و با ارزشی که فقط در اون سرزمین یافت میشد . مسعود به وجد اومده بود . شمشیر رو به محسن پس داد و گفت بعد از اتمام جنگ میتونی به عنوان یادگاری نگهش داری ولی حالا باید با اون در مقابله دشمن بایستی .
***
نزدیک ظهر بود و پدرام خودش رو برای رویارویی با نیما آماده می کرد . محسن با دست پر پیش اونا اومد و همراه خودش شمشیر هایی رو داشت که از اونا برای آموزش استفاده می کردند . اون شمشیر ها تیغه نداشت و فقط فلز هایی بودند که میشد باهاشون نحوه ضربه زدن و تکنیک های مبارزه رو یاد گرفت . و همینطور غیر از ضربه ای جزیی هیچ صدمه ای به اونا وارد نمی کرد .
مجسن به هر کدام یه شمشیر داد و به نیما گفت ببینم چیکار می کنی . مسعود هم قبل از شروع مبارزه گفت : پدرام , نیما تحت آموزش محسن بوده . پس تکنیک های محسن رو آموزش دیده . مراقب حرکات موجی دست نیما باش .
هر دو نفر رو در روی همدیگه قرار گرفتند . اولین حرکت از جانب نیما صورت گرفت و پدرام توصیه ی مسعود رو جدی نگرفت و اولین ضربه ی نیما با حرکت موجی دستش که باعث فریب پدرام شد به او اصابت کرد و درد شدیدی بازوی پدرام را آزار داد .
اما پدرام که خوب یاد گرفته بود نباید نا امید بشه بلافاصله جبران کرد و با حرکات سریعی که مسعود به او آموزش داده بود سه ضربه ی پیاپی را با قسمت صورت نیما وارد کرد که نیما هر سه ضربه را دفاع کرد و در حالی که سه ضربه توان نیما را برای دفاع کردن گرفته بود ضربه ی چهارم پدرام به سینه ی نیما و ضربه ی پنچم به پاهای نیما برخورد کرد .
نیما نقش بر زمین شد اما بلافاصله خودش رو جمع کرد و بلند شد و خواست که از ترفند اولی خودش استفاده کنه ولی با دفاع پدرام مواجه شد اما سرعت عمل نیما هم بالا بود و بلافاصله با چرخشی 360درجه ای ضربه ای را به شکم پدرام وارد . شدت ضربه ای که پدرام به نیما وارد کرده بود باعث شد که دیگه نیما بعد از این ضره ای که وارد کرد توان ادامه مبارزه رو نداشته باشه و همین طور شدت ضربه ی وارده به پدرام او را هم از ادامه باز داشت .
محسن می خندید ولی مسعود زیاد خوشحال نبود و تظاهر به خندیدن می کرد . بلافاصله دست پدرام را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد و به طرفی برد و با صدایی آرام به او گفت : مگه من در مورد ضربات موجی اون بهت هشدار ندادم چرا حواستو جمع نکردی . پدرام بد جوری از واکنش استادش نسبت به ایم ماجرا جا خورده بود .
***
صبح زود همه ی به راه افتادند تا هر چه زود تر به پایتخت برسند . مسیر طولانی بود اما راه ملال آور نبود چون از میان جنگل بزرگ عبور می کرد . جنگلی سر سبز با درختانی تنومند و سر به فلک کشیده و همچنین رودخانه ی بزرگ که از کوهستان غربی سر چشمه می گرفت و از جنگل می گذشت و به دریا ختم میشد .
در طی این چهار روز رابطه ی پدرام و نیما به سردی گذشت .
بعد از گذشت 4 روز دیواره ها و همچنین تالار های بزرگ و با شکوه پایتخت نمایان شد . هنگام ظهر بود که به دروازه ی اصلی شهر رسیدند و از آن عبور کردند و داخل شدند . نیما بسیار ذوق زده و خوشحال بود . برای اولین بار بود که به پایتخت آمده بود . محسن هم به خاطر اینکه بعد از مدت ها بازگشته بود بسیار خوشحال بود .
بعد از گذشت از درون شهر وارد قصر شدند و مورد استقبال قرار گرفتند و پادشاه از دیدن دوباره ی یکی از سرداران قدیمی بسیار خوشحال بود . بعد از مراسم خوش آمد گویی پادشاه به همراه مسعود و محسن و امیر یکی دیگر از سردارن در مورد جنگی که پیش رو داشتند به گفت و گو پرداختند .
بعد از چند ساعت محسن و مسعود و امیر از تالار بزرگ بیرون در امدند و بلا فاصله پدرام به کنار آنها آمد . از مسعود پرسید چه اتفاقی افتاد ؟ مسعود در جواب گفت : سپاه به سه قسمت تقسیم شد . قسمت مرکزی به 20000 سرباز به فرماندهی من و طرفین به فرماندهی محسن و امیر هر کدام 15000 که از قسمت غربی و از دامنه ی کوه موضع گیری خواهیم کرد . تا ببینیم نقشه ی اونا چیکار می کنند . اینطور که جاسوس ما برامون خبر آورده علی توی این جنگ تنها نیست . محمد هم به او ملحق شده . این جمله ترسی در دل پدرام ایجاد کرد . محمد پادشاه همسایه ی جنوبی آنها بود که همیشه در آن سرزمین از شورش و دشمنی آنها می ترسیدند . چون خود محمد یکی از بهترین شمشیر زنان و کمان داران در کل اون منطقه بود و همین طور شایعاتی در مورد جادوگر بودن او به گوش میرسید که سپاهیان او ابر انسان هستند .
پدرام پرسید : سپاهیان اونها چند نفر هستند ؟ مسعود گفت : 70000 نفر . ترس پدرام بیشتر شد . تعداد اونا بیشتر بود . اما هیچ علامتی از ترس یا نا امیدی در چهره ی مسعود و محسن و امیر نمی دید . بعد از اینکه مسعود و محسن امیر را ترک کردند پدرام پیش او رفت و گفت : ببخشید قربان اما یه سوال داشتم . امیر با روی گشاده گفت : بپرس پسرم .
پدرام گفت : شما هم یکی از قدیمی های ارتش هستید و استاد منو همینطور محسن رو خوب میشناسید . مگه اونا از نو جوانی با هم دوست نبودند و به ارتش ملحق نشدند ؟ امیر گفت : درسته . چطور مگه ؟ پدرام ماجرای مبارزه ی خودش با نیما رو تعریف کرد و گفت که از ناراحتی مسعود بخاطر پیروز نشدنش در مقابله نیما خیلی تعجب کرده . امیر لبخندی زد و گفت : از همان روزهای اول محسن و مسعود با همدیگه رقابت داشتند و می خواستند برتر از اون یکی باشند در عین حال که خیلی هم با هم دوست بودند . معلومه که هنوز هم این حس رقابت بین شون باقی مونده که مسعود از عدم پیروزی تو ناراحت شده .
***
موقع رفتن فرا رسیده بود و سپاهیان آماده ی رفتن بودند . محسن برای خداحافظی پیش دخترش رفت . اشک در چشمان پدر و دختر حلقه زده . محسن از اینکه دخترش را ترک می کرد بسیار ناراحت بود و دخترش هم از رفتن پدر ناراحت و برای سلامتی او نگران بود . محسن دخترش را در آغوش گرفت و گفت : به امید دیدار دخترم . دخترش به او گفت : من منتظر تو می مونم . بر می گردی تا باهم به خونه مون برگردیم . نیما هم به جمع آن دو پیوست تا خداحافظی کند .
تمام مردم در پایتخت برای بدرقه ی سربازان آمده بودند . و به پا سربازان گل میریختند تا به رسم آنها سالم به خانه برگردند.
سفر شروع شده بود و سپاهیان به تاخت به سمت کوهستان در حرکت بودند اما نقشه های آنها بر باد رفت . سپاهیان علی به همراه محمد از کوهستان گذشته بودند و به نزدیکی پایتخت رسیده بودند . مسعود و لشکرش غافلگیر شده بودند .
بی درنگ جنگی سخت درگرفت . مسعود و محسن و امیر بلافاصله به سپاهیان خود نظم دادند و درگیری آغاز شد تعداد تلفات زیاد بود . مسعود و محسن تا جایی که توان داشتند مبارزه کردند و دشمنان را نابود کردند . اما تعداد آنها بسیار زیاد بود جنگ تا نزدیکی های غروب ادامه پیدا کرد تا جایی که از هر دو طرف پرچم های سبز رنگ به نشان آتش بی موقت بالا رفت و جنگ در آن روز به اتمام رسید . سپاهیان مسعود تا نزدیکی های دیواره های پایتخت عقب کشیدند و در آنجا اردو زدند تا برای جنگ فردا آماده بشوند . تعداد کشته ها و مجروحین زیاد بود و مسعود از اینکه غافلگیر شده بود بسیار ناراحت بود . ولی از سلامتی فرماندهان خود و همینطور پدرام و نیما خوشحال بود سپاهیان دشمن با سرعت بسیار زیادی پیشروی کرده بودند و ظرف 2 روز به آنجا رسیده بودند . مسعود باید کاری می کرد . باید روحیه سربازان را افزایش می داد . تصمیم گرفت تا برای سپاهیان سخنرانی کند . اما چیز دیگری هم ذهن او را مشغول کرده بود . خبری از فرماندهان دشمن نبود . آنها چه نقشه ای در سر داشتند ؟
فردا روز مهمی بود . باید با سربازان صحبت میکرد و روحیه ی آنها را تقویت می کرد . و نباید اجازه می داد که دشمن به داخل شهر نفوذ کند .
از طرفی خبر غافلگیر شدن به داخل شهر رسیده بود و ترس و نگرانی در دل مردم ایجاد کرده بود . دختر محسن از همه نگران تر بود چون هم پدرش محسن و هم نیما در خطر بودند . حالا نوبت پادشاه تا حرکتی کند . پادشاه دستور داد تا گارد ویژه پادشاه با رهبری خود او به کمک سپاهش برود . همه چیز به فردا ختم میشد .
پادشاه همراه با سپاهیانش به اردوگاه رسیدند .
این کار باعث افزایش روحیه سربازان شد . مسعود به پیشواز پادشاه رفت و همه چیز را به پادشاه توضیح داد و اینکه چطور غافلگیر شده بوند . و همین طور در مورد سخنرانی اش برای افزایش روحیه ی سربازان .
سربازان جمع شدند و خورد را آماده ی شنیدن کردند .
مسعود شروع به سخن رانی کرد : مردان من , سربازان شجاع . امروز برای شما روز سختی بود . روزی که تعداد زیادی از دوستان و همرزمان شما بخاطر دفاع از سرزمین مان جان خود را فدا نمودند .
امروز مادران زیادی در غم فرزندان شان به سوگ نشستند . اما ما ایستادیم . ما ایستادیم و می جنگیم و از سرزمین خودمان در مقابله دشمنانی که خون جوانان ما را ریختند ایستادگی می کنیم . امروز روز اندوه و نا امیدی نیست . شجاعت در خون شماست . شما شکست را نمی شناسید و نا امیدی در شما راهی ندارد.
شما در مقابله دشمن می ایستید همانطور که پدران تان در مقابله دشمنان ایستادند و از مرزهای خود دفاع کردند . فردا شما بر دشمن میتازید و آنها را از بین می برید تا خون کشته شده گان امروز به دلیل نباشد .
شور و هیجانی در میان سپاهیان ایجاد شده بود . روحیه ی از دست رفته ی آنان بازگشته بود و آماده بودند تا بر دشمن بتازند . تمامی سپاه آماده ی رزم بودند .
پادشاه و مسعود به همراه محسن و امیر در چادر فرماندهی به دور هم جمع شدند تا در مورد فردا با هم صحبت کنند . مسعود در مورد غیبت پادشاهان دشمن در نبرد صحبت کرد و نگرانی خود را ابراز کرد . دلیل غیبت آنان چه بود ؟؟ هیچ کس در این باره حرفی نزد . و همه به چادر های خود رفتند تا برای نبرد صبح آماده باشند .
* * *
خورشید تازه طلوع کرده بود و سپاه آماده جنگیدن بود . به فرمان پادشاه که حالا فرمانده بود سربازان به طرف دشمن یورش بردند . اما انگار دشمن هم آماده بود . نبرد بی امان شروع شد . تعداد سربازان گرچه بسیار کمتر از دشمن بود اما شجاعت و جسارتی که در سربازان بود باعث شده بود تا همین تعداد اندک دشمنان را تار و مار کنند . دشمن در آستانه ی شکست بود اما هنوز خبری از فرماندهان آنان نبود .
بعد از چند ساعت جنگ تمام سربازان دشمن نابود شدند و چیزی تا پیروزی باقی نمانده بود اما همه چیز بهم خورد . محمد به همراه علی با تعداد زیادی سرباز که هیچ شباهتی به انسان نداشتند از راه رسیدند . و نظاره گر جنگ بودند . همینکه آخرین سربازان دشمن هم به هلاکت رسیدند فریاد خوشحالی در میان سپاه به راه افتاد اما بلافاصله خاموش شد . سپاه که مشغول جنگ بودند و از نظاره گر بودن علی و محمد به همراه سربازانش بی اطلاع بودند . دیدند که پادشاه ناگهان به زمین افتاد . محمد که تیر اندازی زبردست بود با کمان خود پادشاه را نشانه گرفته بود و موفق شده بود او را با تیر از فاصله ای دور بزند .
بلافاصله گارد مخصوص پادشاه که شاهد اتفاق بودند نزدیک پادشاه شدند و او را احاطه کردند اما خوشبختانه پادشاه هنوز زنده بود . بلافاصله تعدادی از گارد پادشاه که از بقیه به او نزدیک تر بودند پادشاه را به سمت اردوگاه اسکورت کردند .
دشمنان بی امان به طرف آنان تاختند و حالا سربازان به راحتی می توانستد دشمنان را که همگی پیاده نظام بودند را ببینند . موجوداتی که شباهت بسیاری به اسب داشتند اما روی دو پا حرکت می کردند و از انسان های معمولی هم درشت تر و چالاک تر بودند به طرف آنان حمله ور میشدند . در آن میان محمد با کمان خود به طرف سربازان تیر اندازی می کرد و انان را می کشت .
دو سپاه به همدیگر رسیدند و نبرد خود را آغاز کردند . پدرام و نیما بی اختیار دوشادوش یکدیگر می جنگیدند و محسن و امیر هم با هم و مسعود به تنهایی در حال جنگیدن بودند و در طرف مقابل هم علی به همراه محمد مشغول قتل عام سربازان بودند . در هر دو طرف فرماندهان سربازان را می کشتند اما کار محسن و مسعود و امیر بسیار سخت تر از کار علی یا محمد بود تا اینکه امیر هم توسط ضربت علی به سختی مجروح شد و به زمین افتاد و محسن به طرف علی رفت تا با بجنگد در سوی دیگر پدرام که او هم به خوبی تیر اندازی می کرد کمان خود را آماده کرد تا محمد را با تیر بزند . نیما به طرف محمد رفت و توانست حواس او را به طرف خود برگرداند . تیری که محمد به سوی نیما پرتاب کرد توسط نیما دفع شد و در همین فرصت پدرام به طرف محمد تیری را روانه کرد . محمد متوجه شد و توانست خود را از شر تیر نجات دهد اما کمان او آسیب دید و دیگر قادر به تیر اندازی نبود . در آن سوی میدان مسعود دید که محسن با علی درگیر شده است و امیر هم به شدت صدمه دیده است . خود را به طرف محسن شروع به دویدن کرد اما برای یک لحظه چیزی را که میدید را باور نکرد . علی شمشیر خود را بالا برد و با حرکتی سریع ضربه ای کاری را به محسن وارد کرد و او را به زمین زد . تحمل دیدن آن صحنه برای مسعود سخت بود . دوست نزدیک و چند ساله اش در حالی در خون خود غوطه ور بود به زمبن افتاد .بلافاصله مسعود خود را با آنجا رساند . باور نمی کرد که چه اتفاقی رخ داده است . تا به آن صحنه رسید با حمله ی علی مواجه شد ولی توانست ضربه ی علی را دفع کند .
در آن سوی میدان نیما و پدرام با محمد درگیر بودند درگیری آنها هم بسیار سخت بود . هر دوی آنها حریف محمد نبودند . محمد هم فقط ضربات آنها را دفع می کرد تا اینکه اولین حمله ی او دست نیما را مجروح کرد . پدرام با دیدن این صحنه حمله ی دیگری را ترتیب داد که محمد بازهم دفاع کرد . تا اینکه نیما دوباره حمله در شد اما اینبار پدرام هم همزمان حمله کرد در یک لحظه محمد ضربه ی پدرام را دفع کرد و شمشیر خود را در شکم پدرام فرو کرد اما نیما هم از طرف مقابل قلب محمد را با شمشیر خود شکافت ولی دیگر دیر شده بود چون پدرام هم به زمین افتاده بود و در جا کشته شده بود .
نیما شوکه شده بود . فردی که تا چند روز پیش با او مبارزه کرده بود حالا بی جان در کنار او به زمین افتاده بود . سربازان با شجاعت تمام در مقابله آن سربازان اسبی هم ایستادگی می کردند و آنان را نابود می کردند .
حالا نوبت مبارزه ی دو فرمانده بود . مسعود و علی رو در روی همدیگر ایستاده بودند ولی هیچکدام نتوانسته بود به دیگری ضربه ای را وارد کند . ضربات سریع مسعود توسط علی دفاع میشد و همینطور ضربات سنگین علی توسط مسعود . هر دو در حال مبارزه بودند که فکری به ذهن مسعود رسید . حرکات موجی دست محسن در یک لحظه به ذهن مسعود سید و او همین تکنیک را اجرا کرد علی که بسیار گیج شده بود تا خواست این ضربه را دفع کند مسعود تکنیک خود را عوض کرد و با ضربه ای سریع علی را از پا انداخت . سربازانی که شاهد این صحنه بودند ناگهان فریاد کشیدند . دشمنان از روی تاراحتی و سربازان از روی خوشحالی . سربازان اسبی وقتی کشته شدن فرمانده خود را دیدند پا به فرار گذاشتند و سربازان فریاد خوشحالی سر دادند .
همه خوشحال و مسرور از پیروزی بودند اما در دل مسعود چیز دیگری می گذشت . او بلافاصله به طرف محسن شتافت و او را در آغوش گرفت . محسن نفس های آخرش را می کشید به مسعود گفت : من پدر خوبی نبودم چون به قولی که دادم عمل نکردم . من قول دادم که سالم برگردم ولی نشد . این حرف را زد و مرد .
مسعود نمی توانست خود را ببخشد . اشک از چشمانش جاری شده بود . نیما هم آمد و وقتی که جسد محسن را دید تحمل نکرد . همین طور که گریه می کرد او هم جسد محسن را در آغوش گرفت چون محسن هم برای او مانند پدر بود . وقتی نیما در حالی که حق حق می کرد خبر کشته شدن پدرام را به مسعود داد . مسعود دیگر تحمل ایستادن را نداشت . دو تن از عزیزانش را از دست داده بود . طاقت دیدن جسد پدرام را نداشت . او مانند پسرش بود .
* * *
سپاهیان پیروز با شکوه و شوکت به قلعه باز می گشتند اما خوشحال نبودند . فرمانده ی سپاه خوشحال از پیروزی اما در غم دو تن از عزیزانش بود . پادشاه که جان سالم به در برده بود به پیشواز آنها آمد . در کل شهر مردمان شادمان بودند اما در پایتخت و قصر ماجرا فرق می کرد . همه در سوگ یکی از سرداران بزرگ خود یعنی محسن بودند . امیر هم که زنده مانده بود حال و روز خوبی نداشت . اجساد محسن و پدرام به خاک سپرده شد . دختر محسن که مرگ پدر را باور نداشت دائما بی تابی می کرد . پدرش تنها کسی که داشت را از دست داده بود . نیما دائم کنار او بود و فقط سلامت نیما تا حدودی او را تسکین می داد .
بعد از چند روز که جشن پیروزی به اتمام رسید نیما و همسرش به شهر خود بازگشتند ولی مسعود شمشیر محسن را که برای خودش یادگاری ساخته بود را پیش خود نگاه داشت ولی همچنان در سوگ بهترین شاگرد خود بود .
داستان قسمت سوم بازی پر طرفداری شیاطین میگریند با اندکی تغییر و البته از نوع هندیش
صدای زنگ تلفن آرامش محسن رو ازش گرفته بود پس از جاش بلند شد و به طرف تلفن رفت و گوشی رو برداشت . صدایی از اون طرف خط پرسید : شما محسن هستید ؟ محسن جواب داد : و شما ؟؟ اما بدون اینکه جوابی بشنوه تلفن قطع شد . نا گهان درکلوپ باز شد . و مردی قد بلند داخل شد . و بدون مقدمه در حالی که بخندی بر لب داشت گفت : مسعود علاقه ی زیادی به گردنبند شما داره . اونو نیاز داره . محسن از شنیدن این حرف جا خورد . محسن و مسعود برادر بودن و هر کدوم شون یه گردن بند داشتند که بهشون قدرت خاصی می داد ولی هیچ کدام حق نداشتند گردن بند اون یکی رو داشته باشه چون در اون صورت صاحب قدرت زیادی می شدند . همین طور شمشیر هاشون که قدرت زیادی داشت . اون مرد خودشو پدرام معرفی کرد و گفت که مشاور برادر محسنه و اونا می خواهند قدرت زیادی را که با داشتن هر دو تا گردنبند به دست میاد رو تصاحب کنند . پدرام ادامه داد : اگه می خوای برادرت رو ببینی الان تو آخرین طبقه برج بلند شهر منتظر توست و می خواد تمام نیروهای تاریک رو تحت فرمان خودش در بیاره . بهت توصیه می کنم به دیدنش بری . محسن گفت بهش بگو من میام .
پدرام کلوپ را ترک کرد و محسن هم پشت سرش به راه افتاد . پدرام ناگهان ناپدید شد و محسن به تنهایی به راه افتاد تا به برج برسه اما در راه اتفاقات عجیبی در انتظار او بود .
مسعود تصمیمی شیطانی در سر داشت و می خواست به هر قیمتی که شده است گردنبند محسن رو از چنگش در بیاره . از طرفی همنمی تونست انتظار بکشه تا محسن خودش به بالای برج بیاد تا مسعود اون گردن بند رو ازش بگیره به همین دلیل در تمام طول اون مسیر موجودات تاریکی که همگی به مسعود هم پیمان شده بودن انتظار محسن رو می کشیدند تا اونو بکشند و گردن بند را پیش مسعود ببرند .
محسن به آرامی از خیابان عبور می کرد سکوت عجیبی شهر رو فره گرفته بود . معمولا تو اون ساعت شهر خیلی شلوغ میشد اما حالا خبری نبود و پرنده پر نمی زد .
ناگهان موجوداتی عجیب و غریبی که همگی شنل پوشیده بودن به محسن حمله کردن و محسن به خوبی از پس همه شون بر میومد .
و همشون رو یکی پس از دیگری از بین می برد . که دوباره سرو کله ی پدرام پیدا شد . پدرام گفت از عهده ی اینکار به خوبی بر اومدی البته معلوم بود به هر حال تو برادر مسعود هستی و خونی که تو رگ های اونه تو رگهای تو هم جریان داره .
پدرام بدون اینکه چیز دیگه ای بگه دوباره ناپدید شد . محسن گیج شده بود . چرا مسعود می خواست پیمان شکنی کنه . اونا به پدرشون قول داده بودن که هیچ وقت هیچ کدوم شون به گردن بند دیگری کاری نداشته باشه . پدر شون موقع مرگش اون شمشیر ها رو بهشون داده بود . (( ربیلیون )) رو به محسن داده بود که قدرت محسن رو افزایش می داد و (( یاماتاس )) رو هم به مسعود که سرعت زیادی به مسعود داده بود . اما راه این 2 برادر از هم جدا بود . مسعود عاشق قدرت و حکمرانی بود و محسن تو فکر زندگیه خودش بود . اما پدرام این وسط چیکاره بود ؟؟ چرا مسعود با اون مشورت میکرد ؟؟
محسن به راهش ادامه داد تا به برج رسید . می خواست که جواب سوالاتش رو اونجا بگیره . جایی که مسعود منتظرش بود .
محسن و مسعود حالا هر دو بالای برج ایستاده بودند . محسن طاقت نیاورد و پرسید : این چطور مهمونیه که منو دعوت کردی ؟؟ به جای اینکه ازم پذیرایی کنی همش می خواید منو بکشید دلیلش این گردنبند پدر مونه ؟
مسعود کاملا خونسرد بود و در جواب محسن گفت : من و تو هر دو دو رگه هستم . نیمی شیطان و نیمی انسان . به همین دلیل مرگ نمی تونه به ما غلبه کنه . ما فنا نا پذیر هستیم . ولی تنها یه وسیله می تونه ما رو نابود کنه . شمشیر هایی که تو دست های ماست . و اما گردن بند ها . پدر به وسیله ی اون دو گردنبند حکمرانی می کرد قدرت زیادی رو به پدر می داد اما موقعی که پدر عاشق مادرمون شد قسم خورد که دیگه به کسی ظلم نکنه به همین دلیل گردن بند خودشو دو نیمه کرد و یکی شو به تو داد و دیگری رو به من تا گردن بند دیگه قدرت سابق رو نداشته باشه . اما من نمی خوام مثل پدر قدرت خودمو از دست بدم من گردن کامل رو می خوام و پدرام هم توی این راه به من کمک می کنه .
اما تو برادر , می تونی توی این راه به من کمک کنی یا بمیری انتخاب با توئه .
باور این حرف برای محسن ممکن نبود . بی اختیار شمشیر خودش رو به طرف مسعود گرفت و گفت من قبول نمی کنم .
دو برادر با هم درگیر شدن . نبردی که پدر همیشه ازش هراس داشت . ضربات شمشیر صدای مهیبی ایجاد می کرد هیچ کدام نمی توانست دیگری را از پا در آورد . هر دو برادر خسته از نبرد بی پایان خود بودند که اتفاق بدی افتاد . پدرام که نظاره گر جنگ این دو بود وارد معرکه شد و از خستگی اون دو استفاده کرد و توانست با استفاده از قدرتی که حتی مسعود هم از وجود اون بی اطلاع بود هر دو برادر را به زمین بزنه و گردن بند اون دو رو ازشون بگیره . مسعود حیرت زده پرسید : تو داری چیکار می کنی . به من خیانت می کنی ؟؟
پدرام در حالی که می خندید گفت : فکر کردی خدمت به تو و اینکه کمکت کنم به قدرت برسی لذت بخشه ؟؟نه ؟؟ من منتظر فرصت بودم و تنها هدفم ار تحریک تو برای به دست آوردن گردنبند قدرتمند شدن خودم بود .
محسن به مسعود گفت : تو به برادرت پشت کردی برای اینکه یه غریبه فریبت داده بود . من می خوام گردنبند خودمو ازش پس بگیرم نمی دونم تو چیکار میکنی ؟؟ مسعود که به شدت از اتفاقی که افتاده بود ناراحت بود همراه با محسن به پدرام که حالا خیلی قدرتمند بود حمله کردند . مبارزه ی وحشت ناکی به راه افتاد . دو برادر با همکاری همدیگه بعد از نبردی طولانی پدرام را نابود کردند و تونستند گردن بند هاشون رو پس بگیرند اما مسعود هنوز در شوک اتفاقاتی بود که رخ داده بود . گردن بند خودشو به محسن داد و گفت : من لیاقت نگهداری اینو ندارم همین طور شمشیر خودم . یاماتاس برای من زیاده . من از تو برادر می خوام که اونا رو برام نگه داری چون به درد من نمی خوره . من باید برم . من شکست خورم .
محسن از گرفتن امتناع کرد ولی مسعود اصرار می کرد . با اینکه مسعود با محسن دشمنی کرده بود ولی محسن نمی تونست از برادرش جدا بشه . به خونه برگشت و شمشیر مسعود رو برای همیشه پیش خودش نگه داشت . ولی هیچ وقت از گردن بند برادرش استفاده نکرد چون پدر به او اعتماد کرده بود .
داستان فیلم کنستانتین که محسن جان ماجرا را به اسم و نفع خودش تغییر داد و (کیانو ریوز )رو که نقش جان کنستانتین را داشت رو اصلا به حساب نباورد
محسن کنستانتین
بهشت و جهنم همین دنیاست،پشت این پنجره ها ، دیوارها ...دنیایی پس دنیا و ما هم در مابین اش گیر کرده ایم...خدا و شیطان روی روح تمام بشریت شرط بستن ! قانون اینه که هیچ تماس مستقیمی با آدم نداشته باشن...فقط تخت تاثیر قرار بدن ! همین !
حرفه ی اصلی من احضار ارواح ، جن شناسی و جن گیری بود و با اتکا به نیرویی که داشتم سعی داشتم دنیا را از دست پسر شیطان نجات بدم. من یک بار هم خودکشی کرده بودم ولی نجات پیدا کرده بودم ،و اینو خوب می دانستم بعد از مرگ تنها دری که به روی من باز می شود در جهنم است.من با استفاده از نیروی خود که به من قدرت می داد با شیاطین مقابله کنم ، سعی می کردم به نوعی رحمت خداوند را برای خود بخرم تا از جهنم خلاصی یابم چرا که خوب می دانستم آنچه در جهنم انتظارم را می کشد عذابی سخت است.
داستان از آنجا شروع شد که دو ولگرد در خرابه های خارج از شهر مکزیک به دنبال غذا...لباس و ...می گشتند که یکی از آنها به نام مانوئل به صورت تصادفی خنجری پیدا کرد که به وی نیروی مضاعف و باور نکردنی داد.این خنجر " سر نیزه سرنوشت" نام داشت (روایتی است که نقل می کند حضرت مسیح با میخ شدن به صلیب نمرد بلکه با سر نیزه یک سرباز به قتل رسید و این سر نیزه هم درجنگ جهانی دوم مفقود شده است).
این اتفاقات از جایی شروع شد که من برای جنگیری به کمک دختری 14 ساله رفته بودم . همانجابود که فهمیدم اتفاقی در حال وقوع است. پس از آن که موفق شدم جن را به جهنم بفرستم ... روی دیوار خانه نقاشی سر نیزه سرنوشت را پیدا کردم.
از سوی دیگر مسعود ، پلیس جوانی بود که نگران از نیروی عجیب خود در یافتن خلافکاران و کشتن آنها پیش روحانی رفته تا به کشتن یکی دیگر از خلافکاران اعتراف کند.اون تصور می کرد نفرین شده اما روحانی به اون گفت : خدا برای همه ما نقشه داره ! خدا برای تو هم نقشه داره !
همان شب مسعود در کابوسی دید که برادر دو قلویش پدرام که در آسایشگاه بستری بود از پشت بام خود را پرت می کند و به زندگی خود پایان می بخشد و صبح روز بعد ، پدرام واقعا خود کشی کرده بود. این در حالی است که پدرام یه مسلمان مومن بوده که از نظر مسعود امکان نداشته خودکشی کند.
من که به دلیل سرطان ریه فرصت زیادی برای زنده بودن نداشتم سعی می کردم از آخرین لحظات عمر خودم به خوبی استفاده کنم ...مگر بخشوده شده و به بهشت بروم. و در این میان مسعود که خودکشی پدرام رو باور نکرده بود پیش من اومد و از من کمک خواست تا بفهمد آیا پدرام واقعا خودکشی کرده ؟!
من در سفری که به جهنم داشتم مطمئن شدم که پدرام خودکشی کرده است. روی دست پدرام علامتی را دیدم که روی دست دختر 14 ساله هم دیده بودم .این علامت چندی بعد روی دست یکی از دوستان من به نام نیما که به دنبال دلیل خودکشی پدرام می گشت هم نقش بست.به همین دلیل من مصر شدم بفهمم این علامت از کجا آمده است.
از سوی دیگر مسعود متوجه پیامی می شود که پدرام برایش به جا گذاشته و آن اشاره به اصل 17ام کتاب قرنتیان بود.وی متعجب می شود چرا که کتاب قرنتیان 17 اصل نداشت اما من به او گفتم انجیل جهنمیان 21 اصل دارد.
در اصل 17ام کتاب قرنتیان انجیل جهنم آمده بود که: معصیت های پدر(لوثیفر) تنها به وسیله پسر(مامون) فراتر می رود.مامون برای حکمفرمایی پدرش نمی تواند صبر کند و آرزوی پادشاهی خون و آتش را دارد.مامون به یک نیروی روانی بسیار قوی نیاز دارد و برای عبور به کمک الهی نیازمند است...
متوجه شدم همان چیزی که پسر خدا را کشت به پسر شیطان تولد می دهد...
من با کمک پاپا میدنت(یک جنگجوی صلیبی که قسم به بی طرفی خورده و کافه اش پناهگاهی برای کسانی است که صعود و سقوط می کنند)به زمان سفر کردم تا بفهمم مامون می خواهد چه کند.
من با کمک پسری نوجوانی و با استفاده از آب مقدس و گلوله های دست ساز سعی کردم با مامون که مسعود را به اسارت خود درآورده بود مقابله کنم...اما با مردن دستیارم...و غلبه کردن نیروی مامون بر من ، تقریبا نا امید شده بودم و تصمیم گرفتم با دوباره خودکشی کردن ، لوثیفر را به آنجا بکشانم تا به نوعی بتوانم به این قائله پایان بدم چرا که قبل از این شنیده بودم لوثیفر شخصا برای بردن جان آنها که خودکشی می کنند می آید.
دوباره خودکشی کردم و هنگامی که لوثیفر برای بردن من به جهنم می آید ، وی را در جریان گذاشتم که پسرش با دور زدن او قصد دارد بر زمین حاکم شود.به این ترتیب مسعود که اسیر دست مامون شده بود نجات یافته و لوثیفر هم در قبال کاری که براش انجام دادم به من پیشنهاد داد هر چه می خواهم بگویم...بر خلاف آنچه انتظار می رفت به جای نجات جان خودم از لوثیفر خواستم پدرام را به بهشت برگرداند.لوثیفر خواسته من را اجابت کرداما هنگامی که می خواست من را با خود به جهنم ببرد ، متوجه شد من بخشوده شدم و باید به بهشت بروم... وی برای این که از به بهشت رفتن من جلوگیری کند غده های سرطانی ریه های من را در آورده مرا شفا داد تا بتواند روزی من را به جهنم ببرد...به این ترتیب من هم نجات پیدا کردم .
از هفته ی قبل با مسعود و پدرام قرار گذاشته بودیم که آخر هفته رو بریم کوه . همه چیز رو مهیا کرده بودیم برای رفتن تا اینکه روز موعود فرا رسید . صبح ساعت 7 بود که حرکت کردیم و تا نزدیکی های ظهر با بالای کوه رسیدیم و چند ساعتی اونجا بودیم و ناهار خوردیم و گپ زدیم و خندیدیم و تصمیم گرفتیم که برگردیم . موقع برگشتن پدرام گفت که از یه میانبر برگردیم تا زود تر برسیم من موافقت کردم ولی مسعود موافق نبود اون گفت که داستان های ترسناکی در مورد این راه وجود داره و من اصلا خوشم نمیاد از این مسیر بریم . من که تا حالا چیزی در مورد اون مسیر نشنیده بودم پرسیدم چه داستان هایی ؟؟ مسعود گفت که این راه متعلق به انسان ها نیست و موجودات دیگه اینجا زندگی میکنند و اگه ما از اینجا بریم یه جورایی بهشون بی احترامی کردیم و اونا بی احترامی رو قبول نمی کنند و عصبانی میشن . من نمی خوام خشم موجوداتی رو که هیچکس نمی دونه چی هستند رو ببینم . پدرام گفت منم این چیزا رو شنیدم ولی اینا همش خرافاته . کی تا حالا ارواح جنگل رو دیده ؟؟ همش چرته . منم همین عقیده رو داشتم ولی انگار مسعود بد جوری از این ماجرا واهمه داشت من گفتم با پدرام موافقم اینا خرافاته . اگه هم قراره که ارواحی اینجا باشن چه بهتر می تونیم باهاشون یه عکس یادگاری بندازیم . پدرام خندید ولی مسعود ناراحت بود . ما راه افتادیم ولی مسعود نیومد . پدرام گفت که قبلا از این مسیر اومده و هیچ اتفاقی هم براش نیوفتاده . من و پدرام به تازگی دوست شده بودیم از 1 سال قبل که پدرام به شهر ما اومد اون تنها زندگی میکرد ما باهاش دوست شده بودیم ولی در واقع هیچی از زندگی شخصیه اون نمی دونستیم . هنوز 5 دقیقه نبود که راه افتاده بودیم که احساس سرمای شدید کردم و کم کم مه عجیبی اون جاده رو فرا می گرفت . که نفهمیدم چی شد و چشمام سیاهی رفت .
وقتی چشامو باز کردم دیدم تو یه جای عجیب افتادم سایه های عجیبی دورو ورم بودن ترس وجودمو فرا گرفته بود . دیدم پدرام بالای سرم وایستاده ولی با یه هیبت عجیب . اون گفت بالاخره به هوش اومدی ؟؟من پرسیدم چی شده ؟؟ چرا ما اینجاییم ؟؟ اینجا چه خبره ؟؟ پدرام گفت : 2000 سال قبل جنگی اتفاق افتاد بین انسان ها و موجودات تاریکی انسانها یه ارتش بزرگ فراهم کردند تا به جنگ موجودات تاریکی برن اما موقع جنگ عده ای از انسان ها چون خودشون رو بازنده ی جنگ می دونستند با انسانها پشت کرده و تاریکی پیوستند . جنگ شروع شد ولی انسانها با رهبری پادشاه و ولی عهد یعنی برادر کوچک پادشاه با شجاعت تمام تو این جنگ پیروز شدن و لی سرنوشت اونایی که خیانت کرده بودن چیز دیگه ای بود .اونا اسیر شدن و به طلسم پادشاه گرفتار شدن که تا آخر دنیا مثله اشباح باشن . پسران رهبر طلسم شده ها و همینطور نسل های بعد تمام تلاش خودشونو کردن تا این طلسم از بین بره و اونا به حالت اول شون برگردن تا انتقام خودشونو از باقی مانده های نسل پست پادشاه بگیرن . من گفتم اینا چه ربطی به من داره من که از نسل پادشاه نیستم . پدرام گفت : تا حالا به گردن بند خودت توجه نکردی ؟؟ من گردن بند خودمو در آوردم و نگاش کردم . تا حالا با این دقت ندیده بودمش .شکل یه شمشیر بود که یه مار به دورش حلقه زده . پدرام گفت : اجداد من از سالها پیش به دنباله این گردن بند تو بودن تا طلسم نیاکان شونو از بین ببرند ولی هیچ کدوم نتونستن ولی من تونستم من رد نسل پادشاه رو گرفتم تا به تو رسیدم و کوه نوردی همش نقشه بود تا تو رو به اینجا بکشونم و گردن بند رو ازت بگیرم , اینجا درست جاییه که اجداد تو , اجداد منو طلسم کردن. شما موجودات پست . من گفتم : پست ؟؟ تو داری به ما میگی چست ؟؟ نیاکان ترسو ی تو به هم نوعان خودشون خیانت کردن از ترس جون شون و به تاریکی ها پیوستن فقط به خاطر ترس اون وقت تو به ما میگی پست ؟ پدرام با خشم به طرفم اومد و ضربه ای به من زد و گرد بند رو از من گرفت و به طرف یه جایگاه رفت و شروع کرد به یه زبون دیگه چیز هایی رو گفتن ولی با خشم برگشت و گفت : این لعنتی چرا کار نمی کنه ؟؟ صدای آشنایی گفت : چون اون کامل نیست . نیمه ی دیگه اش دست منه . به طرف صدا برگشتم و مسعود رو دیدم که گردنبندی دقیقا مثله من داشت و شمشیری در دست دیگه اش بود . مسعود گفت : پادشاه ریسک نکرد . گردن بندشو دو قطعه کرد یکی شو خودش نگه داشت و دیگری رو به برادر کوچیک ترش داد . اولی به محسن رسیده و دومی به من . فکر اینجاشو نکرده بودی ؟؟ ها ؟؟ من میدونستم که تو کی هستی از 2 ماه قبل وقتی که به خونه ات اومدم و اون نشان رو روی میز کارت دیدم اون نشان , نشان طلسم شده ها بود . . من اون طلسم رو می شناختم و فهمیدم که تو برای چه کاری به اینجا اومدی . اجداد من نگهبان این طلسم بودن و بر خلاف محسن من از شجره ی خانوادگیم خبر دارم . من از نسل ولی عهد هستم و خاندان من نگهبان طلسم بودند همون طور که محسن از نسل پادشاه و یه شاهزاده ی اصیله . پدرام به شدت خشمگین شده بود .اونم شمشیر خودشو کشید و با مسعود درگیر شد . اونا به شدت مبارزه کردن و همدیگه رو زخمی می کردند تا اینکه مسعود با یه حرکت سریع شمشیر خودشو تو سینه ی پدرام فرو کرد و در همون لحظه گفت : این شمشیر , شمشیریه که جد بزرگم تونست فرمانده ی سپاه تاریکی رو نابود کنه . مسعود پدرام رو کشت . سایه هایی که اطراف مون بودن از بین رفتن . مسعود منو از زمین بلند کرد و گردن بندمو به دستم داد و از اونجا خارج شدیم . من شوکه شده بودم . من یه شاهزاده بودم و مسعود با من فامیل بود ولی من هیچی نمی دونستم . به مسعود گفتم چرا من نباید چیزی می دونستم ولی تو ؟؟ مسعود گفت : این رسم از 15 نسل پیش به وجود اومد که نوه های پادشاه نگهبان گردنبند فرعی باشن و نگهبان واقعی گردن بند اصلی رو داشته باشه . من می دونستم پدرام کیه و عمدا مخالفتی با رفتن تو نکردم چون می خواست غافلگیرش کنم و موفق هم شدم حالا طلسم از بین رفته چون پدرام تنها باقی مانده از اون نسل بود و اونم مرده . فقط یه چیزی رو هرگز فراموش نکن محسن ! گردن بندو از خودت جدا نکن و به همه اعتماد نکن . مسعود گردن بند اصلی رو به من داد وخودش فرعیه رو نگه داشت و من هنوز در شوک اون اتفاقات بودم .
یه شوخی دیگه با آقای ( میکامی )
زمان حاضر
تقریبا 6 سال از ماجرایی که تو رزن اتفاق افتاد و همه تبدیل به زامبی شدن می گذشت و من و مسعود بخاطر شجاعتی که از خودمون نشون داده بودیم به عنوان ماموران حفاظت از جان رئیس جمهور آمریکا و همین طور خانواده اش تو یه سازمان مخفی منصوب شده بودیم . همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه مسعود رو به یه ماموریت مخفی به اسپانیا فرستادن ولی دیگه هیچ خبری از مسعود نشد . من خیلی نگرانش بودم ولی مقامات بالا به من امید واری می دادن که مسعود حالش خوبه تا اینکه دختر رئیس جمهور گم شد . ما رد دختره رو تا نزدیکی های یه روستا تو اسپانیا گرفتیم . من ماموریت پیدا کردم تا دختر رئیس جمهور رو پیدا کرده و بر گردونم .
هماهنگی ها با دولت اسپانیا انجام شد و من به اونجا رفتم و بلافاصله با 2 تا مامور پلیس مادرید عازم روستایی شدم که گفته میشد دختر رئیس جمهور رو اونجا دیدن . مادریدی ها تو ماشین موندن و من به داخل اولین خونه ای که دیدم رفتم به همراه یه عکس از دختر رییس جمهور ولی ما غافلگیر شدیم . مردم روستا که کاملا تو حال طبیعی خودشون بودن به ما حمله کردن و اون دوتا مامور رو کشتن و منو اسیر کردن و همچنین تنها پل مرتبط کننده ی روستا به شهر رو نابود کردن حالا دیگه راه برگشتی نداشتیم . اونا منو با یه نفر دیگه که خودش رو لوئیس معرفی کرد زندانی کردن و بهمون یه چیزی تزریق کردن و بعد ولمون کردن . لوئیس از همه چیز خبر داشت اون گفت که به ما یه نوع انگل رو تزریق کردن که این انگل تو بدن میزبان رشد میکنه و قدرت زیادی رو به میزبان میده و اگه میزبان بمیره این انگل از بین نمیره بلکه کنترل بدن میزبان رو به دست میگیره و این انگل تنها از طریق اشعه ی X نابود میشه . من رد دختر رئیس جمهور رو گرفتم و پیداش کردم , اون اسمش اشلی بود و گفت که به اونم به چیزی تزریق شده . تو راه برگشت اهالی روستا دوباره به ما حمله کردن اونا نمی خواستن بزارن که اشلی از روستا بره من با اونا درگیر شدم چند تاشونو کشتم ولی تعدادشون زیاد بود که یه دفعه لوئیس به کمکم اومد و با روستایی ها درگیر شدیم و همشون رو از بین بردیم ولی در آخر متاسفانه لوئیس به شدت مجروح شد و خون زیادی ازش می رفت اون بهم گفت که در واقع یه دانشمنده و خود اون روی انگل کار میکرده ولی وقتی از مقاصد اونا آگاه شده دیگه همکاری نکرده و اونا هم این بلا رو سرش آوردن و بعدش گفت که به قسمت شمالی برم اما ... لوئیس اینا رو گفت و مرد .. من هم به قسمت شمالی رفتم و فهمیدم که دستگاه اشعه ی X اونجاست . پس خودم و اشلی رو از شر انگل خلاص کردیم اما همینکه از اونجا خارج می شدیم با یه مرد مواجه شدیم اون خودشو (( سدلر )) معرفی کرد و گفت که رهبر مردم روستا ست و این انگل رو اون ساخته و هدفش از دزدیدن دختر رئیس جمهور اینه که اونو آلوده کنه و بعد به آمریکا برش گردونه تا با هدایت اشلی آمریکا رو نابود کنه . من با سدلر درگیر شدم ولی اون به ابر انسان تبدیل شده بود و من نمی تونستم کاری کنم تا اینکه یه صدایی شنیدم : بخواب رو زمین محسن . من این صدا رو می شناختم , مسعود بود . من خوابیدم رو زمین و دیدم مسعود با راکت اندازی که تو دستشه سدلر رو نشونه گرفته و شلیک کرد . سدار از بین رفت و همه چیز تموم شد . از دیدن مسعود خیلی خوشحال بودم . اون به من گفت که تو کل روستا بمب های C4 کار گذاشته شده و وقت زیادی نداریم باید از اینجا بریم من یه قایق آماده کردم زود باشید . ما به دنباله مسعود رفتیم و سوار قایق شدیم و حرکت کردیم تو راه بودیم که بمب ها منفجر شد و روستا از بین رفت . مسعود همه چیزو بهم تعریف کرد . گفت که از دو سال پیش به اینجا اومده تا در مورد اون انگل تحقیق کنه و یه نمونه رو برای آزمایشگاه اصلی سازمان ببره و تموم این دو سال منتظر فرصت بوده تا یه نمونه انگل رو به دست بیاره و تمام مدت به صورت مخفیانه تو روستا زندگی می کرده و با سازمان در ارتباط بوده . اون گفت مردم روستا آدمای خوبی بودن و سدلر به بهونه ی تزریق واکسن اونا رو آلوده کرده . ما به خونه بر می گشتیم و هردو مون تو ماموریت هامون موفق شده بودیم ولی من هنوز هم بخاطر مرگ لوئیس ناراحت بودم .
پایان
شوخی با آقای ( شینجی میکامی ) خالق مجموعه داستان های زیبای اقامتگاه شیطان که برای کنسول پلی استیشن این بازی را ساخت .
6 سال قبل :
اولین روزهای کاریم تو اداره پلیس رزن بود که برای یه ماموریت شش روزه از شهر خارج شدم . وقتی بر گشتم اتفاقی رو که دید مرو نمی تونستم باور کنم , مردم شهر به یه شکل عجیبی در اومده بودن . بهم حمله می کردن و گوشت و خون همدیگه رو می خوردن . منظره وحشت ناکی بود اونا به منم حمله کردن اما من با تیر می زدم شون که یکی شون از پشت به من حمله کرد و من تا اومدم به خودم بیام دیدم که یکی اون وحشی رو با تیر زد . اون همکارم مسعود بود . منو از اون مخمصه فراری داد و به یه جای امن برد و برام تعریف کرد که چه اتفاقی برای مردم شهر افتاده . اونا به وسیله ی یه ویروس به نام T-Virus آلوده شده بودن و به زامبی ها تبدیل شدن . و از گوشت و خون همدیگه تغذیه می کنند و فقط یه عده سالم موندن و فرار کردن . مسعود گفت که خانواده ی خودش و منو فراری داده اما خودش منتظر من بوده تا با هم از اونجا فرار کنیم . من پرسیدم که چرا دولت چیزی در ان مورد نگفته و اون گفت که اونا دارن روش سرپوش می ذارن چون آزمایشات مخفیانه ی اونا باعث این خرابی ها شده و نیرو هاشون هم که به اینجا فرستاده شدن همگی کشته شدن. تنها راه فرار اینه که به طرف اداره پلیس بریم و با کمک یه ماشین از اینجا فرار کنیم و قبلش هم بمبی که نیروهای ویژه برای نابودی این زامبی ها آماده کردن رو فعال کنیم .
قرار شد که من برم سراغ بمب تو مرکز شهر و مسعود هم به اداره ی پلیس بره و تنها ماشین زرهی رو برامون بیاره . تا با هم از اون جهنم فرار کنیم .
مسعود رفت و منهم پشت سرش حرکت کردم . من با احتیاط می رفتم و تو راه چند دقیقه ای با چند تا زامبی رو به رو شدم که متاسفانه یکی شون همکلاسی سابقم بود اما من مجبور بودم که بکشمش چون اگه این کارو نمی کردم اون اینکارو می کرد .
وقتی به مرکز شهر رسیده منظره ی وحشتناکی بدنمو به لرزه انداخت , پدرام یکی از ماموران نیروی ویژه به شکل وحشت ناکی در اومده بود هیکلش 2 برابر شده بود و از نصف صورتش رگه هایی بیرون زده بود و یه دستش هم مثله یه دسته مار که بهم پیچیدن شده بود . بدون هیچ معطلی بهم حمله کرد من چندتا تیر بهش زدم ولی غیر از عصبانی تر کردنش فایده ی دیگه ای نداشت .
تا اینکه چاقومو در آوردم و فرو کردم تو چشمش تا از پا در اومد بدون صرف وقت اضافه بمب رو فعال کردم و به سمت محل قرارمون برگشتم مسعود اونجا منتظرم بود سوار ماشین شدیم و از اونجا فرار کردیم بعد از خروج ما از اون شهر , اونجا رو بمب منفجر شد و تمام زامبی ها از بین رفتن ومردمی که سالم مونده بودن به شهر برگشتن تا دوباره اونجا رو بسازن و من و مسعود با امتیاز بالا بازی تموم کردیم . بازی رزیدنت اویل 2تموم شد .
دقیقا لحظه ای این حرف به من زده شد که یک روز تموم شده بود و کاری از دست ما بر نمی آمد . طلسم دوباره شکل گرفته بود و اهالی روستا سنگ شدن . بعد از این ماجرا من چندین بار به اون حوالی رفتم و جست و جو کردم اما خبری نبود . اهلی اون منطقه در مورد افسانه ای حرف می زدند که مردم یه روستا نفرین شدن تا برای همیشه تبدیل به سنگه بشن . اما من پیگیری کردم تا اینکه انگار معجزه ای شد . روستا داشت دوباره جون میگرفت که ............................................ من از خواب بیدار شدم .
پایان
وبلاگی که هم اکنون مشاهده می کنید دیشب رسما با حضور مقامات عالی کشوری افتتاح شد .
در این مراسم کاملا با شکوه آقای بیل گیتس حضور داشت و از افتتاح این وبلاگ ابراز خرسندی و خشنودی کرد .
در ایان مراسم جوایزی نیز اهدا شد .
همش خالی بندی بود . من محسن هستم ایم وبلاگ هم درست کردم تا ساعاتی رو دور هم خوش باشیم امیدوارم لذت ببرید و منو تنها نذارید .
ممنونم
با آپ های با حالی بر می گردم .
فعلا![]()